بسم الله الرحمن الرحیم ، سرباز آموزشی ژک لکان ، جمعی گروهان اول هستم جناب
روز اولی بود که در پادگان بودند ، همان ابتدای صبح شروع کرده بودند به دویدن ، رضا در صف سوم میدوید و تمام مدت دویدن نگاهش به پوتین هایش بود ، دو شماره بزرگتر بودند و وقت نکرده بود آنها را عوض کند . حوصله ی حرف زدن نداشت و اگر هم داشت تفاوتی نمی کرد . کسی را نمی شناخت و خسته شده بود از حرفهایی که در حد یک شایعه بودند : از محل ِ خدمت شان پس از پایان دوره ی آموزشی گرفته تا خلق و خوی فرماندهان . هر لحظه خسته تر می شد ، ترجیح داد از فکر پوتین در بیاید و به چیزی بهتری فکر کند تا زمان راحت تر هضم شود . بی آنکه بداند چرا صندل های آن دختر به ذهنش رسید ، دیروز در تاکسی کنار دستش نشسته بود و تمام مدت به صندل هایش خیره مانده بود ، سعی کرد مثل سک نقاش صندل و پاها را مجسم کند ، کار سختی بود ، فرمانده یکبند از گروهان می خواست تا شعارها را تکرار کند و این تمرکز اش را بهم میزد . صندلها روی بوم با رعایت واقعیت کشیده شده بودند ، همان رنگ ، همان نور ، و او چند متری با بوم فاصله گرفته بود و داشت انتهای قلم اش را می جوید . حسابی عرق کرده بود . ترجیح داد نقاش بودنش را کنار بگذارد و دوباره به پادگان برگردد ، نمی شد . به تمام شدن ها فکر کرد اما لذتی نداشتند : برادر دختری در اسپانیا ، معشوقه ی زنی در کاستاریکا ، خودش در اتاق خواب ، پدر دختر بچه ای پنج ساله در شمال و الی آخر . هر کاری می کرد در صف سوم بود و یکی در میان به بغل دستی هایش تنه می زد . سرانجام تصمیم گرفت که دختر بچه ی پانزده ساله ای در بنگلادش باشد که دارد کنار خیابان سبد می فروشد ، این تصویر آرامش می کرد ، اما کمی که گذشت دریافت که سبد هایش هیچ خریدار ندارد ، می خواست برود و بنشیند کنار جوی و گریه کند که صدایی از صف جلویی گوش هایش را تیز کرد ، تنها یک کلمه را واضح شنیده بود : ژاک لکان ، پسری که این نام را برده بود به نظرش هیچ تفاوت خاصی با خودش نداشت ، لحظه ای انگار روبروی آینه قرار گرفته باشد ، لباس های او را پوشیده بود ، موهایش به اندازه ی او بود ، و حتم داشت مثل خودش ، آن پسر نیز همین لحظه قطره ی عرقی را روی گردنش حس می کند ، با دست قطره را کنار زد و سعی کرد به پسر برسد ، بغل دستی پسر از خدا خواسته جایش را به او داد . کنارش که رسید حس کرد پسر دارد با خودش حرف می زند . داشت می گفت که تنها با دیدگاه لکان می توان این محیط را فهمید و این که آنها از حیث خیالی وارد حیث نمادین شده اند . رضا با لحن یک فرمانده ی نظامی در جواب پسر گفت : دقیقن ! پسر با تعجب برگشت و او را نگاه کرد ، رضا خندید و سعی کرد در کتابخانه ای باشد . همان جا اسم پسر را گذاشت ژاک ، و حس کرد ژک در دهانش بهتر می چرخد .
ژک رو به رضا گفت : شمام اهل بخیه ای ؟
رضا جواب داد : بخیه ؟ ناخنک رو ترجیح می دم ، یه کم اینور ، یه کم اونور
ژک گفت اسمش امیرحسین است ، زبانشناسی خوانده است و چیزهای دیگرکه در این مواقع آدم ها به یکدیگر می گویند . مشغول همین گپ و گفت های معمول بودند که فرمانده ی گروهان کنار صف آنها آمد . با تحکم و صدایی بلند : همهمه واسه چیه ؟
رضا سریع جواب داد : همهمه واسه چیه ؟ این سوالیه که تمام فیلسوفا از ابتدای تاریخ دنبال جوابش بودن ! سه چهار نفر اطرافشان خندیدند ، ژک بلندتر از بقیه ، خود رضا هم خنده اش گرفت ، فرمانده عصابی شد ، دستور داد رضا و امیرحسین بیرون بیایند ، آمدند
ادامه بدهید لطفن
در همان حین که داشتند از صف بیرون می زدند ژک رو به رضا کرد و گفت : به امر واقعی خوش آمدید . رضا موافق نبود اما وقت نکرد تا جواب ژک را بدهد . فرمانده دستور داد تا تا انتهای پادگان غلت بزنند . زدند . در طول راه می خندیدند و رضا فکر کرد پنج سالگی اش دارد با دوستانش بازی می کند . بازی بود اما درد داشت . وقتی که فرمانده دستور داد بلند شوند تا یک دقیقه هر دو تلو تلو می خوردند و گردان می خندید . خودشان هم می خندیدند . خنده دار هم بود واقعن . همانطور که می بینید خودتان هم با این همه سابقه در نظام مشغول خندیدنید
درست است ، ادامه بدهید لطفن
باشد ، ادامه می دهم ، اما جسارتن باید عرض کنم این گپ دوستانه ی ما دارد تبدیل به بازجویی می شود ، امیدوارم ناراحت نشوید اما فکر می کنم درست نیست تمام ماجرا را برایتان بگویم . درست است که من دانای کل هستم ، اما فکر می کنم ادب و البته خلاقیت ایجاب می کند که همه چیز را نگویم ، به خصوص که تا همین جا هم شما دلایل بسیاری برای تنبیه این دو نفر دارید . بله ، درست است . پس ادامه می دهم
در دو هفته ی بعد رضا خوش را در جاهای بسیاری تعبیه کرد : یک هدفن مخفی در آسایشگاه ، دختری که خودش ساخته بود زیر دوش حمام ، دوش حمام ، صدای هایده در آخرین کنسرت اش ، یک جفت جوراب تمیز ، جارویی برقی-آخر جاروی جلوی دژبانی به او افتاده بود – و البته رنگ قرمز در تابلوی جیغ . باید اضافه کنم او هنگامی که مشغول سیگار کشیدن در دستشویی دستگیر شد خودش را یک چریک میدید که فردا قرار است به یک دهکده ی تحت حکومت دولت مرکزی حمله کنند و این آخرین سیگاری است که می کشد ، قبل از آنکه یک مامور ِ حکومت مرکزی او را از پشت با گلوله ای از پا دربیاورد . حالا هم در بازداشتگاه نلسون ماندلا در حالی که سیگار می کشد – رضا نمی داند که ماندلا از دخانیات متنفر است - دارد متن اعلامیه ی بعدی اش را آماده می کند
از لکان بگویید لطفن
باشد ، راستش چیزهای دیگری هم در مورد سرباز آموزشی رضا خرسند وجود دارد که در فرصت مناسب به اطلاع می رسانم . او در مدت حضورش در پادگان مشکل خاصی نداشت ، تنها یکبار بخاطر کثیف بودن پوتین هایش نگهبان اجباری شد که در این مورد هم او پوتین هایش را با پوتین های رضا خرسند عوض کرده بود . امیر حسین بعد از دو هفته توانست به بهانه ی فوت پدر مرخصی بگیرد . برادرش و پدرش – پدرش نقش عمو را بازی می کرد – با لباس سیاه و در حالی که گریه می کردند به پادگان آمدند و در حالی که ژک از فرط ناراحتی بیهوش شده بود او را از پادگان بیرون بردند ، باید بگویم در این گونه موارد دژبانی باید دقت نظر بیشتری به خرج دهد . در ماشین لکان هیچ حرفی نزد ، در خانه تمام اعضای خانواده اش در حالی که بینی های خود را گرفته بودند با دست در حمام را نشان دادند ، در این دو هفته او حمام نکرده بود . باید اضافه کنم او از سه ماه قبل بنا به دلایلی که حتا من هم از آنها بی خبرم با خواهر و دوست دختراش دچار مشکل شده بود و به همین دلیل خواهر او هنگام ورودش گفت : آه ، باز این اومد ، گفتیم میره یه دو ماهی از دستش راحتیم
ژک به این حرفها اعتنایی نکرد . وارد حمام شد . لباس هایش را کند . همانطور برهنه ایستاد روبروی آینه ی قدی حمام ، ناگهان به خودش دستور ایست داد ، چند ثانیه بعد خبردار ایستاد و این جمله را به مافوقش در آینه گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم ، بنده هیچ گهی نیستم جناب
فرمانده دستور آزاد داد . آزاد شد . زیر دوش رفت ، آب فشارش کم بود و آنقدر که او می خواست گرم نبود . مادرش آمد و از پشت در حمام اطلاع داد که شام حاضر است . ژک از حمام بیرون نیامد . چند دقیقه بعد پدر و برادرش در حمام را شکستند و او را دیدند که مشغول گریه کردن و زدن خودش است وزیر لب می گوید : پدر ، پدر . یک هفته با همین اوضاع گذشت و او همچنان فکر می کرد که پدرش به خاطر مرخصی ِ او فوت شده است . فردا پدرش به پادگان مراجعه خواهد کرد و درخواست خواهد داد که شما پسرش را معاف کنید . شما او را معاف خواهید کرد . یک سال بعد از معاف شدن او خوب خواهد شد ، با خواهر رضا خرسند ازدواج خواهد کرد و رضا در روز عروسی خودش را به جای همسر ِ خواهر ِ ژک می گذارد ، این ازدواج هرگز رخ نمی دهد چرا که چند هفته بعد رضا در یک سرقت مسلحانه کشته می شود . اگر کشته هم نمی شد هرگز نمی توانست بیشتر از دو روز خواهر لکان را تحمل کند . راستی همین حالا اتفاقی افتاد که با وجود شنیع بودنش مجبور به گزارش کردنش هستم ، همین لحظه رضا خرسند در بازداشتگاه خودش را جای لباس زیر شما گذاشته است ، شما لباس زیرتان را درآورده اید و با همسرتان ... رضا شما را در هنگام عشقبازی با همسرتان طوری تصور می کند که انگار دارید از یک گردان سان می بینید
کافی است ، ادامه ندهید
عذر می خواهم ، اجازه می دهید مرخص شوم ، راستی اگر خاطرتان باشد قول دادید در قبال ...
بفرمایید ، برگردید به جنگ و صلح ، دفترچه تان را هم بدهید ... این هم دو روز مرخصی