بسم الله الرحمن الرحیم ، سرباز آموزشی ژک لکان ، جمعی گروهان اول هستم جناب  

بفرمایید 

روز اولی بود که در پادگان بودند ، همان ابتدای صبح شروع کرده بودند به دویدن ، رضا در صف سوم میدوید و تمام مدت دویدن نگاهش به پوتین هایش بود ، دو شماره بزرگتر بودند و وقت نکرده بود آنها را عوض کند . حوصله ی حرف زدن نداشت و اگر هم داشت تفاوتی نمی کرد . کسی را نمی شناخت و خسته شده بود از حرفهایی که در حد یک شایعه بودند : از محل ِ خدمت شان پس از پایان دوره ی آموزشی گرفته تا خلق و خوی فرماندهان . هر لحظه خسته تر می شد ، ترجیح داد از فکر پوتین در بیاید و به چیزی بهتری فکر کند تا زمان راحت تر هضم شود . بی آنکه بداند چرا صندل های آن دختر به ذهنش رسید ، دیروز در تاکسی کنار دستش نشسته بود و تمام مدت به صندل هایش خیره مانده بود ، سعی کرد مثل سک نقاش صندل و پاها را مجسم کند ، کار سختی بود ، فرمانده یکبند از گروهان می خواست تا شعارها را تکرار کند و این تمرکز اش را بهم میزد . صندلها روی بوم با رعایت واقعیت کشیده شده بودند ، همان رنگ ، همان نور ، و او چند متری با بوم فاصله گرفته بود و داشت انتهای قلم اش را می جوید . حسابی عرق کرده بود . ترجیح داد نقاش بودنش را کنار بگذارد و دوباره به پادگان برگردد ، نمی شد . به تمام شدن ها فکر کرد اما لذتی نداشتند : برادر دختری در اسپانیا ، معشوقه ی زنی در کاستاریکا ، خودش در اتاق خواب ، پدر دختر بچه ای پنج ساله در شمال و الی آخر . هر کاری می کرد در صف سوم بود و یکی در میان به بغل دستی هایش تنه می زد . سرانجام تصمیم گرفت که دختر بچه ی پانزده ساله ای در بنگلادش باشد که دارد کنار خیابان سبد می فروشد ، این تصویر آرامش می کرد ، اما کمی که گذشت دریافت که سبد هایش هیچ خریدار ندارد ، می خواست برود و بنشیند کنار جوی و گریه کند که صدایی از صف جلویی گوش هایش را تیز کرد ، تنها یک کلمه را واضح  شنیده بود : ژاک لکان ، پسری که این نام را برده بود به نظرش هیچ تفاوت خاصی با خودش نداشت ، لحظه ای انگار روبروی آینه قرار گرفته باشد ،  لباس های او را پوشیده بود ، موهایش به اندازه ی او بود ، و حتم داشت مثل خودش ، آن پسر نیز همین لحظه قطره ی عرقی را روی گردنش حس می کند ، با دست قطره را کنار زد و سعی کرد به پسر برسد ، بغل دستی پسر از خدا خواسته جایش را به او داد . کنارش که رسید حس کرد پسر دارد با خودش حرف می زند .   داشت می گفت که تنها با دیدگاه لکان می توان این محیط را فهمید و این که آنها از حیث خیالی وارد حیث نمادین شده اند . رضا با لحن یک فرمانده ی نظامی در جواب پسر گفت : دقیقن ! پسر با تعجب برگشت و او را نگاه کرد ، رضا خندید و سعی کرد در کتابخانه ای باشد . همان جا اسم پسر را گذاشت ژاک ، و حس کرد ژک در دهانش بهتر می چرخد .

ژک رو به رضا گفت : شمام اهل بخیه ای ؟

رضا جواب داد : بخیه ؟ ناخنک رو ترجیح می دم ، یه کم اینور ، یه کم اونور

ژک گفت اسمش امیرحسین است ، زبانشناسی خوانده است و چیزهای دیگرکه در این مواقع آدم ها به یکدیگر می گویند . مشغول همین گپ و گفت های معمول بودند که فرمانده ی گروهان کنار صف آنها آمد . با تحکم و صدایی بلند : همهمه واسه چیه ؟

رضا سریع جواب داد : همهمه واسه چیه ؟ این سوالیه  که تمام فیلسوفا از ابتدای تاریخ دنبال جوابش بودن ! سه چهار نفر اطرافشان خندیدند ، ژک بلندتر از بقیه ، خود رضا هم خنده اش گرفت ، فرمانده عصابی شد ، دستور داد رضا و امیرحسین بیرون بیایند ، آمدند 

 ادامه بدهید لطفن

 در همان حین که داشتند از صف بیرون می زدند ژک رو به رضا کرد و گفت : به امر واقعی خوش آمدید . رضا موافق نبود اما وقت نکرد تا جواب ژک را بدهد . فرمانده دستور داد تا تا انتهای پادگان غلت بزنند . زدند . در طول راه می خندیدند و رضا فکر کرد پنج سالگی اش دارد با دوستانش بازی می کند . بازی بود اما درد داشت . وقتی که فرمانده دستور داد بلند شوند تا یک دقیقه هر دو تلو تلو می خوردند و گردان می خندید . خودشان هم می خندیدند . خنده دار هم بود واقعن . همانطور که می بینید خودتان هم با این همه سابقه در نظام مشغول خندیدنید

درست است ، ادامه بدهید لطفن

 باشد ، ادامه می دهم ، اما جسارتن باید عرض کنم این گپ دوستانه ی ما دارد تبدیل به بازجویی می شود ، امیدوارم ناراحت نشوید اما فکر می کنم درست نیست تمام ماجرا را برایتان بگویم  . درست است که من دانای کل هستم ، اما فکر می کنم ادب و البته خلاقیت ایجاب می کند که همه چیز را نگویم ، به خصوص که تا همین جا هم شما دلایل بسیاری برای تنبیه این دو نفر دارید . بله ، درست است . پس ادامه  می دهم

در دو هفته ی بعد رضا خوش را در جاهای بسیاری تعبیه کرد : یک هدفن مخفی در آسایشگاه ، دختری که خودش ساخته بود زیر دوش حمام ، دوش حمام ، صدای هایده در آخرین کنسرت اش ، یک جفت جوراب تمیز ، جارویی برقی-آخر جاروی جلوی دژبانی به او افتاده بود – و البته رنگ قرمز در تابلوی جیغ . باید اضافه کنم او هنگامی که مشغول سیگار کشیدن در دستشویی دستگیر شد خودش را یک چریک میدید که فردا قرار است به یک دهکده ی تحت حکومت دولت مرکزی حمله کنند و این آخرین سیگاری است که می کشد ، قبل از آنکه یک مامور ِ حکومت مرکزی او را از پشت با گلوله ای از پا دربیاورد . حالا هم در بازداشتگاه نلسون ماندلا در حالی که سیگار می کشد – رضا نمی داند که ماندلا از دخانیات متنفر است -  دارد متن اعلامیه ی بعدی اش را آماده می کند

 از لکان بگویید لطفن

 باشد ، راستش چیزهای دیگری هم در مورد سرباز آموزشی رضا خرسند وجود دارد که در فرصت مناسب به اطلاع می رسانم . او در مدت حضورش در پادگان مشکل خاصی نداشت ، تنها یکبار بخاطر کثیف بودن پوتین هایش نگهبان اجباری شد که در این مورد هم او پوتین هایش را با پوتین های رضا خرسند عوض کرده بود .  امیر حسین بعد از دو هفته توانست به بهانه ی فوت پدر مرخصی بگیرد . برادرش و پدرش – پدرش نقش عمو را بازی می کرد – با لباس سیاه و در حالی که گریه می کردند به پادگان آمدند و در حالی که ژک از فرط ناراحتی بیهوش شده بود او را از پادگان بیرون بردند ، باید بگویم در این گونه موارد دژبانی باید دقت نظر بیشتری به خرج دهد . در ماشین لکان هیچ حرفی نزد ، در خانه تمام اعضای خانواده اش در حالی که بینی های خود را گرفته بودند با دست در حمام را نشان دادند ، در این دو هفته او حمام نکرده بود . باید اضافه کنم او از سه ماه قبل بنا به دلایلی که حتا من هم از آنها بی خبرم با خواهر و دوست دختراش دچار مشکل شده بود و به همین دلیل خواهر او هنگام ورودش گفت : آه ، باز این اومد ، گفتیم میره یه دو ماهی از دستش راحتیم

ژک به این حرفها اعتنایی نکرد . وارد حمام شد . لباس هایش را کند . همانطور برهنه ایستاد روبروی آینه ی قدی حمام ، ناگهان به خودش دستور ایست داد ، چند ثانیه بعد خبردار ایستاد و این جمله را به مافوقش در آینه گفت :

بسم الله الرحمن الرحیم ، بنده هیچ گهی نیستم جناب

فرمانده دستور آزاد داد . آزاد شد . زیر دوش رفت ، آب فشارش کم بود و آنقدر که او می خواست گرم نبود . مادرش آمد و از پشت در حمام اطلاع داد که شام حاضر است . ژک از حمام بیرون نیامد . چند دقیقه بعد پدر و برادرش در حمام را شکستند و او را دیدند که مشغول گریه کردن و زدن خودش است وزیر لب می گوید : پدر ، پدر . یک هفته با همین اوضاع گذشت و او همچنان فکر می کرد که پدرش  به خاطر مرخصی ِ او فوت شده است . فردا پدرش به پادگان مراجعه خواهد کرد و درخواست خواهد داد که شما پسرش را معاف کنید . شما او را معاف خواهید کرد . یک سال بعد از معاف شدن او خوب خواهد شد ، با خواهر رضا خرسند ازدواج خواهد کرد و رضا در روز عروسی خودش را به جای همسر ِ خواهر ِ ژک می گذارد ، این ازدواج هرگز رخ نمی دهد چرا که چند هفته بعد رضا در یک سرقت مسلحانه کشته می شود . اگر کشته هم نمی شد هرگز نمی توانست بیشتر از دو روز خواهر لکان را تحمل کند . راستی همین حالا اتفاقی افتاد که با وجود شنیع بودنش مجبور به گزارش کردنش هستم ، همین لحظه رضا خرسند در بازداشتگاه خودش را جای لباس زیر شما گذاشته است ، شما لباس زیرتان را درآورده اید و با همسرتان ... رضا شما را در هنگام عشقبازی با همسرتان طوری تصور می کند که انگار دارید از یک گردان سان می بینید

کافی است ، ادامه ندهید

عذر می خواهم ، اجازه می دهید مرخص شوم ، راستی اگر خاطرتان باشد قول دادید در قبال ...

بفرمایید ، برگردید به جنگ و صلح ، دفترچه تان را هم بدهید ... این هم دو روز مرخصی

 

 

 

تمامی  ِ رمانی ناتمام با این نام : مرد ، شدن ِ یک خدمت ، کار ، مرد ، شدن یک خدمت ، کار ...و الی آخر

  روز اول

چپ راست چپ . چپ راست چپ . راست کرده ام وسط صف . صف یکدفعه چپ می کند و مجبور می شود یک هفته ی دیگر در اینجا بماند . اینجا به شما هیچ ربطی ندارد . راستش را بخواهید به ما هم هیچ ربطی ندارد . اما مگر می شود ایستاد ؟ چپ راست چپ .  راست راست ایستاده است روبرویم و داد می زند چپ راست چپ . ایست می کشم برای موهای بلندی که پشت در جا گذاشته ام ، سمت چپ . از پنجره بالا می آید دود . یعنی بازداشتگاه به اندازه  راست کرده است . چپ راست چپ . خواب می بینم ایستاده ام وسط صف . صف تلو تلو می خورد . می خورد خون ِ صف جلویی را که تند می رود . همه با صدای طبل چپ می کنند روی هم و دیدنی است طبلی که رژه می رود . هیس ، صدایت را بیاور پایینتر ، کسی نباید ذهنت را بشنود . بشنود صدایی جز چپ راست چپ . چپ راست چپ . صف لطف می کند و می رود آبی به صورتش بزند . دود بالا می آید از شلوارم . می روم آبی بزنم به موهایم که پشت در به انتظار ایستاده است . ایست را می گوید و خبردار از من نمی شود موهایت . پا می کوبم روی خودم . محکم تر . محکم تر . آخ ، کمرم . چپ راست چپ . کلمات را با شماره ی چهار تراشیده ام از روی سرم . درد نمی کند اما باید  دستمالی   کنم کلمه ای را که طبل بزرگ را خالی کرده است . دود ، دود بیاورید برای هواهایی که نفسم را به شماره انداخته اند . دست راستی ام می خندد و مجبور می شود بیرون بزند از صف . بیرون ِ صف رو به من می کند و می گوید چپی ِ راستی هم بیاید . راستی که بامزه است . شور می شود همین کلمه زیر دندانم . مسواک بزنید تا صف درخشان تر شود . دندان ها راس ساعت نه شب خاموش می شوند . صف دراز می کشد و زل می زند به سقف . روی سقف اما صف در حرکت است . چپ راست چپ . چپ راست چپ . ایست می کشد کسی در سرم و حالا باید بخوابم . شب چپ راست  چپ ، بخیر چپ راست چپ  ، فردا چپ راست چپ ، مرخصی ها چپ راست چپ . لغو چپ راست چپ . خوابش نمی برد صف . موهایش ایستاده پشت در ، هرجایی می شود اگر این وقت شب بماند آن بیرون و این داخل چپ راست چپ . بوی واکس راه می رود راست راست روی صف . صف خوابیده و رژه می رود از رویش جهانی از طبل . چ ر چ . خلاصه می کنم . خوابم نمیبرد . چ ر . صف بیدار می شود درست راس ساعت مقرر . چ . صف بلند می شود از روی طبل و بازی ادامه دارد :

 روز دوم

 چپ راست چپ . چپ راست چپ . راست کرده ام وسط صف . صف یکدفعه چپ می کند و مجبور می شود یک هفته ی دیگر در اینجا بماند . اینجا به شما هیچ ربطی ندارد . راستش را بخواهید به ما هم هیچ ربطی ندارد . اما مگر می شود ایستاد ؟ چپ راست چپ .  راست راست ایستاده است روبرویم و داد می زند چپ راست چپ . ایست می شکم برای موهای بلندی که پشت در جا گذاشته ام ، سمت چپ . از پنجره بالا می آید دود . یعنی بازداشتگاه به اندازه ی یک گردان راست کرده است . چپ راست چپ . خواب می بینم ایستاده ام وسط صف . صف تلو تلو می خورد . می خورد خون صف جلویی را که تند می رود . همه با صدای طبل چپ می کنند روی هم و دیدنی است طبلی که رژه می رود . هیس ، صدایت را بیاور پایینتر ، کسی نباید ذهنت را بشنود . بشنود صدایی جز چپ راست چپ . چپ راست چپ . صف لطف می کند و می رود آبی به صورتش بزند . دود بالا می آید از شلوارم . می روم آبی بزنم به موهایم که پشت در به انتظار ایستاده است . ایست را می گوید و خبردار از من نمی شود موهایت . پا می کوبم روی خودم . محکم تر . محکم تر . آخ ، کمرم . چپ راست چپ . کلمات را با شماره ی چهار تراشیده ام از روی سرم . درد نمی کند اما باید  دستمالی   کنم کلمه ای را که طبل بزرگ را خالی کرده است . دود ، دود بیاورید برای هواهایی که نفسم را به شماره انداخته اند . راستی ام می خندد و مجبور می شود بیرون بزند از صف . بیرون ِ صف رو به من می کند و می گوید چپی ِ راستی هم بیاید . راستی که بامزه است . شور می شود همین کلمه زیر دندانم . مسواک بزنید تا صف درخشان تر شود . دندان ها راس ساعت نه شب خاموش می شوند . صف دراز می کشد و زل می زند به سقف . روی سقف اما صفدر حرکت است . چپ راست چپ . چپ راست چپ . ایست می کشد کسی در سرم و حالا باید بخوابم . شب چپ راست  چپ ، بخیر چپ راست چپ  ، فردا چپ راست چپ ، مرخصی ها چپ راست چپ . لغو چپ راست چپ . خوابش نمی برد صف . موهایش ایستاده پشت در ، هرجایی می شود اگر این وقت شب بماند آن بیرون و این داخل چپ راست چپ . بوی واکس راه می رود راست راست روی صف . صف خوابیده و رژه می رود از رویش جهانی از طبل . چ ر چ . خلاصه می کنم . خوابم نمیبرد . چ ر . صف بیدار می شود درست راس ساعت مقرر . چ . صف بلند می شود از روی طبل و بازی ادامه دارد :

 روز سوم

 چپ راست چپ . چپ راست چپ . راست کرده ام وسط صف . صف یکدفعه چپ می کند و مجبور می شود یک هفته ی دیگر در اینجا بماند . اینجا به شما هیچ ربطی ندارد . راستش را بخواهید به ما هم هیچ ربطی ندارد . اما مگر می شود ایستاد ؟ چپ راست چپ .  راست راست ایستاده است روبرویم و داد می زند چپ راست چپ . ایست می شکم برای موهای بلندی که پشت در جا گذاشته ام ، سمت چپ . از پنجره بالا می آید دود . یعنی بازداشتگاه به اندازه ی یک گردان راست کرده است . چپ راست چپ . خواب می بینم ایستاده ام وسط صف . صف تلو تلو می خورد . می خورد خون صف جلویی را که تند می رود . همه با صدای طبل چپ می کنند روی هم و دیدنی است طبلی که رژه می رود . هیس ، صدایت را بیاور پایینتر ، کسی نباید ذهنت را بشنود . بشنود صدایی جز چپ راست چپ . چپ راست چپ . صف لطف می کند و می رود آبی به صورتش بزند . دود بالا می آید از شلوارم . می روم آبی بزنم به موهایم که پشت در به انتظار ایستاده است . ایست را می گوید و خبردار از من نمی شود موهایت . پا می کوبم روی خودم . محکم تر . محکم تر . آخ ، کمرم . چپ راست چپ . کلمات را با شماره ی چهار تراشیده ام از روی سرم . درد نمی کند اما باید  دستمالی   کنم کلمه ای را که طبل بزرگ را خالی کرده است . دود ، دود بیاورید برای هواهایی که نفسم را به شماره انداخته اند . راستی ام می خندد و مجبور می شود بیرون بزند از صف . بیرون ِ صف رو به من می کند و می گوید چپی ِ راستی هم بیاید . راستی که بامزه است . شور می شود همین کلمه زیر دندانم . مسواک بزنید تا صف درخشان تر شود . دندان ها راس ساعت نه شب خاموش می شوند . صف دراز می کشد و زل می زند به سقف . روی سقف اما صفدر حرکت است . چپ راست چپ . چپ راست چپ . ایست می کشد کسی در سرم و حالا باید بخوابم . شب چپ راست  چپ ، بخیر چپ راست چپ  ، فردا چپ راست چپ ، مرخصی ها چپ راست چپ . لغو چپ راست چپ . خوابش نمی برد صف . موهایش ایستاده پشت در ، هرجایی می شود اگر این وقت شب بماند آن بیرون و این داخل چپ راست چپ . بوی واکس راه می رود راست راست روی صف . صف خوابیده و رژه می رود از رویش جهانی از طبل . چ ر چ . خلاصه می کنم . خوابم نمیبرد . چ ر . صف بیدار می شود درست راس ساعت مقرر . چ . صف بلند می شود از روی طبل و بازی ادامه دارد :  

....

روز شصتم

....

:

 

دیالکتیک رمانتیک

 

اسمش سامان بود ، بلند قد و کشیده ، آنقدر بلند که نفر سوم گروهان شد . لیسانس کشاورزی بود  و از معدود افرادی در پادگان که رشته ی تحصیلی اش را دوست داشت. اولین بار که دیدمش روز تقسیم بود . در حیاط و میان هزار سرباز دیگر نشسته بود کنارم و دائم برای دختری که پشت میله ها منتظرش نشسته بود دست تکان می داد . دختر یکبند لبخند می زد و با وجود فاصله ی بینشان – حدودن صد متر – گویی در لحظه با هم مشغول صحبت بودند . کمی با او گپ زدم . هیچ فکر نمی کردم که روزی با او در یک پادگان و یک گروهان بیفتم . سن هم را پریسیدیم و رشته ی تحصیلی مان . بیست و شش سال داشت و از لبخند دختر معلوم بود که او هم مثل بقیه به اجبار سرباز شده است . یک هفته بعد و هنگام تقسیم مان به گروهان های مختلف دوباره او را دیدم . خوش و بشی کردیم و یک احوالپرسی مختصر . بعد گفتند برویم و یک هفته بعد بیاییم . انگار از خوشحالی بال درآورده باشد ، از در پادگان پر کشید و رفت . تنها فرصت کردم ببینم که همان دختر با همان لبخندش برای او آشیانه ای در آن طرف خیابان ساخته است . دوید ، دست دختر را گرفت و هر دو سوار ماشینی شدند و رفتند

تا یکی دو هفته دورادور در او را می دیدم . من ردیف سوم و ستون هفتم بودم و او در ستون سوم . چند روز اول خوش اخلاق بود و مایه ی تفریح دیگران می شد . بعد از شامگاه همیشه می توانستی او را کنار دکه ی تلفن ببینی که یا داشت به سربازی التماس می کرد که جایش را به او بدهد و یا سربازانی داشتند سرش داد و بیداد می کردند که زودتر تماس اش را تمام کند و او با حرکات دست به سربازان التماس می کرد که چند لحظه ی دیگر تحمل کنند

در آسایشگاه با هم فاصله ی زیادی داشتیم . من طبقه ی اول بودم و او طبقه ی دوم . من یک سر آسایشگاه بودم و او در سر دیگر . اما اولین شبی که نگهبان آسایشگاه بودم اتفاقی افتاد که خواستم به او نزدیک تر شوم . ساعت حدودن دو ِبعد از نیمه شب بود . همه از ده خوابشان برده بود و چند نفری هم صدای خرخرشان بلند شده بود . ایستاده بودم جلوی در آسایشگاه و به حیاط خیره مانده بودم که ناگهان فریادی خفیف از داخل شنیده شد . سر برگرداندم و سامان را دیدم که نشسته است و صورت پر از عرقش را پاک می کند ، چند سرباز ِ کنارش بیدار شدند و هاج و واج اطرافشان را نگاه کردند و دوباره به خواب رفتند . نزدیک اش شدم . زیر لب اسمی را تکرار می کرد : پرستو . با طعنه به او گفتم که خواب دیده است ، خواب زن چپ است و خیالش راحت باشد . تازه من را دید و پوزخندی تحویلم داد تا شوخی ام را از سرش باز کرده باشد . رفتم کنار در و دوباره زل زدم به حیاط پادگان . آمد و ایستاد کنارم . کمی مضطرب بود و من هم کمی کنجکاو ، و هر دو سعی کردیم کنجاوی و اضطرابمان را پشت حرفهای پیش پا افتاده ای درباره ی پادگان و فرماندهان پنهان کنیم . گفت که خوابش نمی برد و اگر مایلم می تواند به جایم نگهبانی دهد . من هم خوابم نمی آمد . شروع کرد از خودش گفتن . بچه ی تهران بود و قرار گذاشته بودند با هم ازدواج کنند . همانطور که  حدس زده بودم اسمش پرستو بود ، از پانزده سالگی همدیگر را می شناختند و عاشق هم بودند . از علاقه ی وصف ناشدنی شان به هم گفت و من هم روز اول ورود به پادگان را به خاطرش آوردم و اینکه از برخوردشان هم چنین چیزی مشخص بود . از دلتنگی اش گفت ، و اینکه سربازی را دوست دارد ، بشرط اینکه پرستو هم بتواند سرباز شود ، هر دو خندیدیم و رفت که بخوابد

از فردایش بیشتر با هم عیاق شدیم . هنگام ناهار یا شام و زمان های استراحت گهگاه گپی با هم میزدیم  .  کم کم داشت عوض می شد . دیگر از آن پسر خنده رو خبری نبود . همیشه می توانستی او را ببینی که داشت به فرمانده ی گروهان یا گردان التماس می کرد که به او مرخصی بدهند و هر دفعه بهانه های مختلفی می آورد . از مریضی مادرش تا تصادف برادرش . پادگان به همین خاطر اسم او را گذاشته بود دایره المعارف بدبختی . فاجعه ای نبود که برای او رخ نداده باشد و او به خاطر آن فاجعه طلب مرخصی نکند . یکبار که همه در جای سازمانی اش منتظر رفتن به سلف بودند باز هم داشت  با فرمانده بر سر مرخصی بگو مگو می کرد . فرمانده ، کلافه ، فریادی بر سرش کشید و گفت : گفتم نه . یکدفعه از کوره در رفت ، و فریادی کشید که تمام پادگان آن را شنیدند : لامذهب اگه کار واجب نداشتم که این همه التماست نمی کردم . فرمانده من و بغل و دستی ام را خواست تا او را به بازداشگاه ببریم . یک روز انفرادی و سه روز نگهبانی تنبیهی . در حین رفتن سمت بازداشگاه چیزی به هم نگفتیم ، لحظه ی آخر گفت که دیگر نمی تواند تحمل کند .

پس فردای آن روز خبری د رپادگان دهان به دهان می گشت . سامان نیمه های شب از خواب بودن دژبان جلوی در استفاده کرده و از پادگان فرار کرده است . گویا دژبان با صدای در بیدار شده است و تنها توانسته فردی را ببیند که به سرعت می دود . تا دو روز جایش در گروهان خالی می ماند و فرمانده طوری به جای خالی اش نگاه می کرد که همه ی ما برایش نگران بودیم . روز سوم برگشت . با همان سرزندگی و شادابی روزهای اول . همه ی ما سر صبحگاه بودیم و فرمانده ی پادگان داشت سخنرانی می کرد . یکدفعه نگاه اش به سامان افتاد که همراه دو دژبان  وارد حیاط شده بود . سخنرانی اش را قطع کرد و با با تمسخر گفت : بالاخره تشریف شان را آوردند ، دلمان برایتان تنگ شده بود . از سامان خواست بیاید وسط حیاط و بایستد کنار میله ی پرچم . دوباره به سخنرانی اش ادامه داد د در حالی که نگاه اش به سامان بود و حرفهایی در باب لزوم رعایت قوانینی که برای همگان یکسان است ایراد کرد . در آخر رو به سامان گفت : فکر می کنی چه چیز در انتظارت است . سامان در حالی که خبردار ایستاد بود جواب داد : هر چه که باشد می پذیرم جناب . فرمانده لبخندی زد و با صدایی حاکی از پیروزی گفت : خودت یکی از این سه را انتخاب کن سرباز : اول ، فرستادن پرونده ات به دادسرای نظامیان ، دوم ، ده روز انفرادی و بعد از آن تا پایان دوره نگهبان اجباری . و سوم ، ده روز ایستادن کنار میله ی پرچم به صورت خبردار . ولوله ای در گردان افتاد . همه متفق القول سومی را انتخاب کردند . سامان سری به سمت گردان برگرداند و او هم سومی را ترجیح داد . فرمانده انگار که منتظر همین جواب باشد با لحنی تحکم آمیز ادامه داد : باشد ، هر روز تنها یک ساعت برای دستشویی و عذا خوردن استراحت داری ، و اگر نتوانی این مدت را خبردار بایستی هم پرونده ات به دادسرا فرستاده خواهد شد و هم باید بازداشت انفرادی را تحمل کنی . سامان سینه اش را جلو داد و گفت که آن یک ساعت را هم نمی خواد . تمام پادگان خندید . فرمانده با عصبانیت خواست که همه ساکت شوند . رو به سامان کرد و گفت که از همین لحظه تنبیه اش آغاز شده است

سه روز اول او به مکانی توریستی برای پادگان تبدیل شده بود . صاف ایستاده بود و به جایی در دوردست چشم دوخته بود . هر کس بیکار میشد به دیدنش می رفت و سر به سرش می گذاشت . می گفتند با دژبان ها تبانی کرده و شبها استراحت می کند . بعد از سه روز نگاه همه عوض شده بود . با احترامی خاص به او نگاه می کردند و حتا در روز چهارم فرمانده اعتراف کرد که از سربازی با استقامت مثل او بعید است که چنین خطایی انجام داده باشد . در این مدت کسی از او یک کلمه هم نشنیده بود . هرگز نگاه اش را نمی چرخاند و جواب هیچ کدام از متلک ها یا احوالپرسی ها را نداده بود . روزهای آخرش تنبیه اش دیگر به پدیده ای عادی تبدیل شده بود . انگار که میله ی پرچم یا شی ء دیگری باشد ، همه عادت کرده بودند که وسط حیاط و کنار میله ی پرچم سربازی ایستاده باشد . روز هشتم فرمانده در صبحگاه اعلام کرد که تنبه اش را بخشیده است و می تواند به جایش در گروهان برگردد . بعد از هشت روز دهان باز کرد و گفت : دو روز دیگر باقی مانده است . فرمانده از عصبانیت یا شرم سرخ شد . و گفت که تمام پادگان شاهدند که اگر اتفاقی برایش رخ دهد مسئولیت اش با خود سامان است . با فریادی محکم گفت : بله جناب . و ما روز را مثل روزهای قبل آغاز کردیم . شب نهم من نگهبان بودم . ایستاده بودم کنار در آسایشگاه و تمام مدت خیره شده بودم به سامان . هیچ ندیدم تکانی بخورد یا بدنش را کمی چپ و راست بدهد . رفتم ایستادم روبرویش . نگاهی هم به من نینداخت . چشمهایش باز بود و داشت به همان نقطه ی همیشگی نگاه می کرد . حالش را پرسیدم . جواب نداد . پرسیدم چیزی احتیاج دارد یا نه . جواب نداد . از پرستو پرسیدم . باز هم جواب نداد . کمی بعد پست نگهبانی ام تمام شد و بازگشتم جلوی در آسایشگاه . خوابم نمی آمد . نگهبان بعدی آمد و ایستاد کنارم . رد نگاهم را گرفت و در حالی که او هم به سامان نگاه می کرد گفت : هیچ وخ فک نمی کردم یه آدم اینقد سگ جون باشه

صبح با صدای فریاد ها و همهمه ها از خواب پریدم ، آسایشگاه خالی بود و حیاط پر از سرباز . همه زل زده بودند به وسط حیاط ، فرمانده با دهانی باز جلوتر از بقیه ایستاده بود . میله ی پرچم ناپدید شده بود و از سامان هم خبری نبود . جای آن دو یک درخت سبز شده بود . سرو . بلندی درخت از میله ی پرچم هم بالاتر زده بود . میانه های درخت یک آشیانه بود . کمی بالاتر از درخت یک پرستو در حال چرخ زدن بود ، فرمانده با دهانی باز جلوتر از بقیه ایستاده بود و به درخت چشم دوخته بود

ده سالی از این ماجرا گذشته است . آن پادگان حالا به پارک تبدیل شده است . اسمش را گذاشته اند پارک سرباز . هر وقت آنجا می روم چند نفر از همدوره ای هایم را می بینم . برخی همراه خوانواده شان و در حالی که دست پسر یا دخترشان را گرفته اند به درخت نگاه می کنند . برخی هم می روند و زیر بساط می کنند . همه ی ما اسم آن پارک را گذاشته ایم پارک پرستو . هر کدام از ما وقتی وارد پارک می شویم ابتدا سر و وضعمان را درست می کنیم ، خبردار می ایستیم و یک سلام نظامی ِ بی نقص به درخت می دهیم

 

تولد

 

وارد حمام می شود . حمام کوچک است . تمام لباس هایش را می کند . چند قدم پیش می رود و شیر آب گرم را تا انتها باز می کند . منتظر می شود تا کمی بخار فضای حمام را بگیرد . می رود سمت حوله اش و فندک و سیگارش را از داخل جیب حوله بر می دارد . می رسد به انتهای حمام ، آن بالا نزدیک سقف یک دریچه وجود دارد . می رود روی توالت فرنگی و دریچه را باز می کند . سیگارش را آتش می کند و شروع می کند به مصاحبه با خودش :

_غدای مورد علاقه ی شما چیه ؟

-غذایی که منو سیر کنه

-از چه رنگی خوشتون میاد ؟

-ببخشید اما این واقعن فضولیه

-از چه جور کتابایی ؟

-کتابایی که پر از عکسه

-چه جور فیلمایی رو می پسندید؟

-فیلمایی که توش زنه وقتی از یه خونه میاد بیرون در رو محکم پشت سرش میبنده

-بازیگر مورد علاقه ی شما ؟

-استنلی کوبریک ، هر وقت که فیلم بازی کنه

-گرو ه موسیقی مورد علاقه تون ؟

-خب راستش هیچوقت تشکیل نشد ، ریچارد رایت کیبورد ، تام یورک کلام ، میک جگر آوازه خوان ، شجریان گیتار بیس ، خودم هم  لید گیتار ، سید بارت هم تنها تماشاگر

-جواباتون بیشتر از سر باز کردنه ، اینطور نیست ؟

-کدوم طور ؟ نکنه قراره هرچی که می خوای رو بشنوی ؟

- بگذریم ، از کدوم تفکر سیاسی پیروی می کنید ؟

- بستگی داره ، واسه احمقا مارکسیستم ، واسه باهوشا اما هیچی نیستم ، نتیجه می گیریم که مارکسیستم

-منتقدا دید خوبی به شما ندارن ، چرا ؟

-چون به این دلیل می نویسم که منتقدا دید خوبی بهم نداشته باشن ، این به من احساس زنده بودن میده

- ببخشید اما فکر می کنم شما دارید دری وری تحویل من میدید ، اگر قرار نیست جدی باشید بهتره همینجا تمومش کنیم

-جدی ؟ باشه ، جدی باشیم

- ممنونم ، اخیرن کتابی از شما..

- اخیرن یعنی کی ؟ واسه من کل زندگیم اخرین محسوب میشه

-منظورم چند ماه پیش بود ، کتابی از شما ...

- من هیچ کتابی چاپ نکردم

- اما یکی با اسم شما ده تا کتاب چاپ کرده

-خب برو دنبال همون یکی بگرد

- راستش من خسته شدم از این طرز جواب دادنتون ، امروز روز تولد شماست و ما خواستیم به این مناسبت با شما مصاحبه کنیم ، اما شما انگار هیچ تمایلی ندارید

-تمایل ؟ کی از تمایل حرف میزنه ؟

- میشه بپرسم دوست دارید چه سوالی از شما پرسیده بشه ؟

- حتمن ، شما چند سال دارین ؟

- بیست و پنج ، دقیقن نصف شما

-منظورم این بود ازم همین سوال رو بپرسین

- شما چند سال دارید ؟ ( با عصبانیت )

- دو برابر سن شما

- شما از احمق فرض کردن بقیه لذت می برید ؟ از اینکه سرکارشون بذارین ؟

- نه ، اصلن ، اما وقتی خودشون اصرار دارن کوتاه میام

-صبحا که بیدار میشید چه کار می کنید ؟ منظورم برنامه ی روزانه تونه

-بیدار می شم ، میرم تو حموم و یه دوش می گیرم ، قبلش یه سیگار می کشم ، کنار دریچه ی حمام ، آخه می دونید زنم نمیدونه که سیگار می کشم ...

-زنتون این مصاحبه رو نمی خونه ؟

- نه ، اون گوشاش نمیشنوه

- باشه ، باشه ، ادامه بدید

- داشتم می گفتم ، بعد از حموم دوباره می گیرم می خوابم

-مسخره ست ، فکر می کنم شایعاتی که در مورد شما پخش شده همه ش حقیقت داره

- چه شایعاتی ؟

- درباره ی رفتار احمقانتون با مردم

- کدوم مردم ؟

- کسانی که با شما معاشرت دارن

- و چه کسایی با من معاشرت دارند ؟

- محض رضای خدا بس کنید ، این منم که دارم از شما سوال می پرسم ، نه برعکس

- پس سوال بپرسید ؟

- در مورد کتاب آخرتون ...

-ببخشید میشه یه سوال بپرسم از شما ؟ قول میدم آخریش باشه

-می دونم باز هم میخواین از سر بازم کنید

- نه اینطور نیست

- بپرسین

- غذای مورد علاقه ی شما چیه ؟

- دیگه شورشو درآوردین ، من قطع می کنم

- نه ، صبر کنید..

 

ته سیگارش را می اندازد کف حمام ، می ایستد روبروی آینه ، بخارش را کنار می زند . دهانش را کج می کند و چشمهایش را تا آنجا که می شود گشاد . با همین ژست به خودش نگاه می کند و یکبند تکرار می کند : نه . آره . نه . آره . نه ...

چند ساعت بعد خسته می شود . زیر دوش می رود و خودش را می شوید . کمی بعد شروع می کند به اصلاح صورتش ، تمام که شد نگاهی به تیغ می اندازد ، باز همان ژست سابق را می گیرد و این بار تنها تکرار می کند : نه . بعد دوباره نگاهی به تیغ می اندازد ، این بار گوشه ی چشمی هم به رگ دستش می اندازد . قرمز رنگی است که تنها در ذهن شما ساخته شده است

 

 

 

از شهره تا شوئنبرگ - قسمت دوم

من اگر آمریکا بودم می گذاشتم موهایم بلند شوند، اگر اسراییل بودم ریش می گذاشتم ، و اگر ایران بودم از تلویزیون ها اعلام خودمختاری می کردم . اعتراف می کنم از این بازی خسته شده ام ، مدت هاست که از خیلی چیزها خسته ام ، مثل نوشتن همین ها . دلیلی برای این همه سیاه کردن ندارم. شاید حتا دفعه ی  بعد هم که ایران را می بینم او هم به نظرش این کار بی فایده باشد ، با این همه نمی دانم به کدام دلیل به نوشتن ادامه می دهم . امیدوارم ادامه ی این سطرها برایم کشف این دلیل باشد ، هر چند با همین نوشتن هم چیزهای زیادی کشف کرده ام . مثلن این که وقتی چیزی واقعی را می نویسم یا روی کاغذ خاطره ای را به یاد می آورم ، آن چیز دیگر واقعیت ندارد ، و آن خاطره انگار تازه رخ داده باشد برایم به موضوعی جدید بدل می شود . نمی دانم این اتفاق تا چه حد مثبت است و یا می تواند مضر باشد ، اگر بتوانم باز هم دکترای روانشناسی ایران را ببینم ، یا او بتواند این سطرها را بخواند حتمن این سوال را بی پاسخ نمی گذارد . این دفعه می خواهم از یک ماه قبلم را زندگی ببخشم

یک ماهی است که چیزی ننوشته ام ،  از همان روز که ایران خانه ام را ترک کرد .( چیزهایی که در این یک ماه نوشته ام را همراه این کاغذها برایت فرستاده ام ، آنها را اول بخوانی بهتر است ، برای این که راحت تر باشم در سطرهای بعدی تو را تو خطاب نخواهم کرد ، شهره ای که در ادامه می آید خود توست ، آنجور که من به خاطرت می آورم ) زندگی ام بی تغییری می گذشت . بعد از یک هفته نگران ایران شدم ، سابقه نداشت که هفت روز بگذرد و من صدایش را نشنوم ، با همراهش تماس گرفتم ، خاموش بود ، سه روز تمام زنی به نیابت از او اعلام می کرد که گوشی همراهش خاموش است .من اگر جای آن زن بودم چیزهای دیگری هم برای گفتن پیدا می کردم . زنگ زدم به خاله ام . صدایش پر از نگرانی بود ، هرچقدر هم که سعی کرد مخفی اش کند و احوال بقیه و کار و بارم را بپرسد ، باز هم فهمیدم که آن سوی سیم فاجعه ای رخ داده است . با این همه چیزی نگفت و من مجبور شدم به خانه شان بروم ، تنها بود ، از سه سال پیش که شوهر خاله ام فوت کرد ایران می گفت که تنهاست . با خوشرویی در را باز کرد ، لبخندش مرا آرام گرفت ( این تنها جمله ای است که برای توصیف لبخندش به ذهنم می رسد ) اما یک ساعت نگذشت که آرامش از روی عکس شوهر خاله ام که روی طاقچه بود پر کشید . چهار سالی می شد که ندیده بودمش ، و تمام مدت که خاله ام می رفت و با چای و میوه برمی گشت به همان عکس خیره بودم . در عکس شوهر خاله ام انگار لبخند بر لب داشت ، وقتی که زنده بود تمام فامیل اتفاق نظر داشتند که نمی شود چهره اش را خواند . کسی نمی دانست که تاثیر سالها نظامی بودنش بود یا چیز دیگر . همانطور اخم می کرد که می خندید . حتا با نگاه کردنش به عکسش هم آدم می ترسید و نمی دانست این مرد قرار است لحظه ای بعد از قاب بیرون بزند و آدم را مثل پسرش در آغوش بکشد یا با تحکمی تمام عیار به او دستور خبردار یا پیش فنگ بدهد . فامیل به او لقب اسراییل داده بودند و خاله ام را آمریکا صدا می کردند . بیشتر از هر زن و شوهر دیگری پشت هم در می آمدند .  به هر حال وقتی خاله ام خبر دستگیری ایران را داد  مطمئن بودم حس شوهر خاله ام در عکس حس سرهنگی بود که خبر خلع درجه اش را به وی ابلاغ کرده اند . سعی کرد کلی مقدمه بچیند ، اما خلاصه ی حرفش این بود که همان روز که از خانه ام بازمی گشته اتفاقی به تجمعی برخورده است و بازداشت شده . سه روز از او بی خبر بودند و بعد از سه روز با خاله ام تماس گرفته اند . از وقتی یادم می آید موهایش پسرانه بوده اند ، هرگز ندیدم حتا روی شانه هایش بیایند . دو هفته از ایران بی خبر بودم . بعد از دو هفته آزاد شد . حدس زدم آنها هم فهمیده اند که ایران اصلن سیاسی نیست ، یا اگر بخواهم درست تر بگویم ، ایران اصلن سیاسی نبود . خودش بود و مدرک دکترای روانشناسی اش . اما گفته اند جرمش ارتباط با تلویزیون های بیگانه است . وقتی اولین بار پس از آزادی اش او را دیدم فهمیدم که مطمئنن مدرک دکترایش را در زندان جا گذاشته است . خاله ام زنگ زد و خبر آزادی اش را داد . با همراهش تماس گرفتم ، گفت که خودش می آید دیدنم . یک ساعت بعد آمده بود . خودش بود ، ایران ، حرف نمی زد ، من نمی دانستم وقتی یک زندانی به ملاقاتم می آید چه باید بگویم ، یک ساعتی بی حرف گذشت ، بلند شد که برود ، رفت . قبل از رفتن دستور داد بلند شوم . اطاعت کردم . گفت بیایم بایستم روبرویش . رفتم . چشمهایش را بست و با بغض گفت : بچگی مان یادت هست ؟ من اگر بودم این سوال احمقانه را نمی پرسیدم . معلوم بود که یادم است . بچه گی من و ایران تنها چیزی ست که دوست دارم به یاد بیاورم گفت چشمهایم را ببندم و بایستم دوباره روبرویش ، حرفی نبود . نمی دانم چشم هایش بسته بود یا نه . به لباس زیرم کاری نداشت . مرا در آغوش گرفت و با هق هق گفت : چشم های من را بسته بودند . اما چشم های بازجو بسته نبود . ایستاد روبرویم و...دست هایش کثیف بود ، می فهمی ، دست هایش کثیف بود . بعد از گفتن اینها یک ساعتی گریه کرد . بعد از یک ساعت شروع کرد به زدن خودش ، بعد هرچه اصرار کردم نپذیرفت و یک تاکسی خبر کرد و رفت . من اگر بازجو بودم دستهایم را می شستم و چشمهایم را می بستم ، هر چیز قاعده ای دارد ، هیچ کس این را بهتر از من نمی داند

یک ساعت از رفتنش گذشته بود که شهره زنگ خانه را زد . هنوز در را کامل باز نکرده بودم که گفت می خواهد بیشتر من را بشناسد . گفتم حرفی نباشد . گفت مسخره بازی کافی است . گفتم حرفی نباشد . گفت اگر نظرم عوض شد .. یادم نمی آید چه گفت اما خوب به خاطر دارم که در جوابش گفتم حرفی نباشد . من اگر جای شهره بودم یک سیلی دیگر در جیب مانتویم نگه می داشتم . رفت و گفت منتظر است تا نظرم عوض شود . گفتم نباشد . تصمیم گرفتم همین ها را برایش بفرستم ، البته اگر ایران اجازه بدهد

تفریق

حرف ندارد در گوشهایم

این زن

که پشتش چند قدم عقب مانده

صدایش چند قدم جلوتر

کشیده می شود روی صورت پنجاه سالگی ام

 

می دانم

می دانم

اینها هیچ ربطی به لبخندت ندارند

خلاصه می کنم

گوش ها جویده

لبهایم را بلعیده ام

و همین حالاهاست

که دو چشمم را یک لقمه کنم

 

در انتظار تو

کاری ندارم

جز خوردن خودم

 

به دنبال نام کوچک

 

-کجا تشریف می برید ؟

شهر دیواری است که دور خودم کشیده ام . کشیده ای شده ام روی صورت شهر که با سیلی سرخ است .

-داخل شهر

وارد شده ام ، کوچه پس کوچه هایم را از حفظ هستم و با این همه این کیست که گم شده است  میان خودم .

-کجاش ؟

جایی را میشناسم که لبخند زده ام ، جایی را میشناسم که دست داده ام با خودم . جایی رامی شناسم که من به انتظار من ایستاده است

-مقصد خاصی نسیت ، میچرخیم داخلش

عارفی را میشناختم که دستانش را وقتی بریدند دست داد با پاهایش ، پاهایش را وقتی بریدند پا داد به شهر

-به جای خاصی قرار نیست برسیم ؟

کت خاکستری ، شلوار خاکستری ، کلاه خاکستری . حسابی  رسیده ام به خودم .  همین روزها به باد می روم ، باید جمع کنم خودم را از شهر

- نه ، البته به جز آخرش که شما به پولتون میرسین

در جیب هایم اسکناسهایی است که سرم را به باد داده است . می روم سرم را پس بگیرم از سایه ی شهری که کم نمی شود . اسکناسها با صدای بلند اسمم را صدا کردند . نه نمی گویم به خودم ، به  شهر و به هر چه که دیواری است پیرامونم ، رسیده ام به  مقام رضا . نام کوچکم  اما کجا به چهار میخ کشیده شده است با رضایت  ؟

- منظورم این نبود قربان ، آخه...

کت خاکستری ، شلوار خاکستری ، کلاه خاکستری ، در آینه همه ی خودم بود که لبخند می زد ، با این همه میروم خودم را ببینم . سرراه یادم باشد دسته گلی بگیرم ،لبخندی بزنم جلوی خودم که من خوشش بیاید . باید کاری کنم دوستم داشته باشد  وگرنه می رود من با کسی دیگر . در راه عشق حاجت...روا شده ام به شهر . می روم آبی بزنم به صورتم

-منم منظور بدی نداشتم ، بیشتر سمت مرکز شهر ، و البته اتوبان ها

شهری را می شناختم بی خیابان ، بی کوچه ، بی عابر ، بدون هیچ اتوبان ، شهری که خاکستری پوشیده بود در آینه ...

- هرچی شما بگین ارباب

دن کیشوت آسیاب هایش را جا گذاشته است میان  اسکناسهایم ، اسکناسهایم خودشان را جا گذاشته اند در تنم ، تنم خودش را جا گذاشته است در لباس هایش ، لباسهایم در آینه رو به من می گویند : من ارباب هستم ژاک ، حواست جمع  باشد

-قیافتون خیلی آشناس ، من شما رو کجا دیدم ؟

به چشم می آیم . چشم هایم را بخشیده ام به شهر و اوبا چشمهای من خودش را تماشا می کند ، می آیم تا چشم هایم را پس بگیرم . روی صورتم دو حفره ی خالی است که میسوزند در حسرت تماشا . باید به چشم خودم بیایم

- قبلن هم نشستم تو ماشینتون

نشسته ام و جهان در حرکت است ، نشسته ام و خودرو در حرکت است . نشسته ام و من در حرکت است . نشسته ام و کائنات در حرکت . همین جا . درست همین جایی که من نشسته ام مرکز جهان است

- بله ، اما همون قبلن هم آشنا بودین برام

آشنایی بدهم ؟ بگویم اگر  شلوار خاکستری پوشیده این من بوده ام که خاکستری را سر زبان زنش ، بچه اش ، شهرش انداخته ام ؟ بگویم می خواهم خودم را ببینم قبل از آنکه خاکستر بشوم ؟ باید اما زودتر خودم را ملاقات کنم ، آشنایی بدهم به خودم بروم سر اصل مطلب ، مهریه ای و شیر بهایی و بشوم عقد خودم

- امروز هم میریم دنبال همین سوال شما 

من علامت سوالی است که لباس می پوشد ، به خودش در آینه لبخند می زند و گاهی میزند زیر گوشی کسی شبیه خودش ، سرخ ؟ بعید می دانم

-جان ؟

بی بلا هستند کلماتی که در سرم می چرخند ، در دستم کلماتی است که با آنها سیل نمی آید ، زلزله نمی شود ، حتا خون از دماغ کسی نمی چکد . با این همه این من است که می لرزد ، سیل می آید از دوحفره ی خالی صورتش ، و خون ، که قرمز است و رنگ

-شوخی کردم ، زیر این بیلبورد یه لحظه توقف کنید لطفن

از دور سر و کله ام پیدا می شود . نباید هول شوم ، خوشش نمی آید . باید بایستم راسخ روبرویش ،هرچقدر هم که بزرگ باشد ، باید بگویم دوستش دارم و به خانه برگردد ، شهر جای امنی نیست ، شب ها او را می بلعد . باید برگردد سر خانه وزندگی اش و نام کوچکم را پس بدهد . لبخند زده است من و گوشه ی کتش را با دست گرفته است . مرا به جا آورده من ؟ شاد است از دیدنم ؟ چرا خسته نشده است از این همه ایستادن ؟ گل چرا یادم رفت ؟ برای خود  ِ بعدی ام یادم باشد گل بخرم . من خوشش می آید . مرا به یاد دارد ؟ همین کتی که تنم است تنش نیست در این عکس ؟ کاش عکس دوتایی مان را آورده بودم برای خودم تا به جا بیاورد . جای این حرف ها نیست . باید پیاده شوم و دست بدهم با خودم

-اِ .. آقا شمایی که تو این بیلبورد ..ما روزی هزار دفعه از اینجا رد میشیم اما از بس چشمون به خیابونه وقت نمیکنیم تو آیینه خودمونو نگاه کنیم . بگو پس کجا دیدمتونا

دستم را پس زد . پس نداد  لبخندم را از روی لبش ، همانطور خیره به دوردست ها و لبخندی که حفره شده است روی دلم . خاک نشسته است رویش با این همه از دور مثل خودم همچنان خوب است ، عالی است . بدون هیچ حفره ای همه را خاکستری می کند . خیر است خوابی که می بیند . می بیند ؟ پس این حفره ها چیست روی صورتم ؟

-حرکت کنید لطفن

جایی برای رسیدن ندارم . سرم را که برگردانم خودم را می بینم . پشت سرش می گذارم و جایی دیگر به دنبالش می گردم

-حتمن باید خیلی لذت داشته باشه ، همه جا هستین ، همه میشناسنتون ، حتم کلی دختر هست که سر و دست میشکنن واسه یه عکس گرفتن باهاتون

عکس من است که نشسته در این تاکسی ، می گردد دنبال من ، راه راه شده است راه ، یک طرف من و طرف دیگر عکسی که عکس واقعیت است

-روزای اول آره ، بعدش مثل بقیه کاراس

روز اول تمام نشده است ، شب نقابی است که به صورت شهر زده ام . کاری دارم با خودم ، همین نزدیکی هاست ، پیدایش می کنم . کار جوهر مرد است ، باید یک تاکسی بگیرم . اتوبوس بهتر است ، بیفتم دنبال شهر و خودم را جمع کنم از شهری که نامش را به یاد نمی آورم

-شکسته بندی می فرمایید ، راستی یه فیلم هم بازی نکردید ، با این خانمه ... اسمش چی بود ..

بازی در می آورد من برای من ، من می گوید لبخند بزنم ، ژست بگیرم و خودم را کادو کنم برای جشنی که در آن شرکت نمی کنم . نوش جان

-آره ، یک سال قبل بود ، اون فیلم رو دیدید ؟

به چشم می آیم ؟ چشم هایم کجاست ؟

-آره ، با منزل رفتیم جاتون خالی ، خالی که نه شمام بودید ... ه..ه.. رو پرده البته ، کلی خندیددیم ، بخصوص اونجاش که...

چیزی یادم نمی آید ، یادم باشد منزلی بگیرم برای خودم ، سینمایی جیبی که هر وقت توانستم زل بزنم به چشمانم

-چه عالی ، زیر اون پل هوایی بایستید لطفن

حواست را جمع کن احمق ، این بار گند بزنی کارت تمام است ، صدایت نلرزد ، سینه ات را  جلو بده ، لبخندی بزن که لب هایش را یادش بیاید

-این که فقط یه دسته ؟ دست شماست ؟ آقا کارت انگار خیلی درسته

دست به دست شده ام میان شهر ، و اینهایی که از بازوانم آویزانند دستان من هستند ؟ به من می خورد این دست که خیابان از زیرش رد می شود ؟ سکوت کن ببین تو را می شناسید دستت ؟

-آقا حالت خوبه ؟ میلرزی ، سرده بیا تو ماشین

پیاده می شود دستم از پل ، از خیابان ، از بیلبورد ، می فشارد جای دستم را روی کت ، محکم  ، سفت ، می چسبد به من و دست بر می دارد از شهر . حالا دستی دارم که می تواند خودم را به جا بیاورد

-چیزی نیست ، بریم لطفن

چیزی به کامل شدنم نمانده است ، تا صبح باید طلوع کنم از خودم وگرنه ...

-سر شبی یه کم آب شنگولی زدیم ، انگار داره تاثیر می کنه ، شما دست راست منو می بینید ؟

حفره هایم را نمی بیند ؟ دست می خواهد چه کار ؟ چشم هایم را آویخته از آینه ی وسط سواری

-فیلم بازی نکن ، اگه خسته شدی یه جا وایسا یه ماشین دیگه می گیرم

جای خودم خالی ، یک سال پیش با منزل رفته بودیم سینما ، اسم آن زن چه بود ؟ مرد به چه نامی ؟ کلی خندیدیم ، به خصوص به حفره های طلایی

-نه آقا فیلم چیه ، این که لخند شما نیست ؟ بایستم زیرش ؟

چشمهایم در آینه ی جلو زودتر از حفره هایم من را تشخیص می دهند ، این عالی نیست ؟ : فیلمی که حرکت نمی کند

-چرا درست حدس زدی ، نگهدار

مسواک بزنید ، مسواک بزنید با همین خمیردندانی که می بینید . لبخندتان سفید می شود ، دندانهایتان برق می زند و مصلوب می شوید کنار بزرگترین اتوبان شهر ، مسواک بزنید و بعد بیایید لبخندتان را پس بگیرید از من

-آقا یه چی می گم فک نکن دارم ادا در میارما .. یه نگاه بکن به صورت ما ببین دهن منو میبینی ؟ راستش حس می کنم دهن ندارم ، الان اومدم یه سیگار آتیش بزنم دیدم جایی نیست که سیگارو نگه داره رو صورتم

دست می کشم روی صورت شهر ، شهر با دهان من من را برانداز می کند ، می اندازم خودم را در دهان شهر ، داخل لیوانی کنار تخت که تا صبح از لبخندم مراقبت می کند

-نه ، دهنتو از دس دادی ، رو بیلبوردو نگاه کن ، اونجاست ، داره لبخند میزنه به کل شهر ، تبریک می گم ، مشهور شدی

تازه کار است ، کپ کردن ندارد ، کار جوهری است که پخش شده است روی میز بزرگ شهر

-شما از ما خل تری ، مرتیکه اگه دهن ندارم پس این صدا از کجا میاد ؟ نه ، ندارم ، صد بار تو آینه دیدم

دهانم کجاست ؟ برای همسرم با کدام لب بخوان مرا ببوس را ؟ بی دهان تاکسی راه می رود ؟ راه کی می رسد به اولین بیمارستان ؟ بیمارم ؟ درد کجاست ؟

-بشین عقب خودم میرسونمت خونت ، حالت انگار خوش نیس اصلن

لبخندش در آینه من را تحقیر می کند ، بلند شوم و چنگ بزنم به لبخند مسافری که پشت فرمان من نشسته است ؟ خلوت است شهر ، گیج می خورد ماشین دور میدان ، خانه ام کجاست ؟ لبخند من است در آینه که به من می لبخند ؟

-دستم ، دستم نیست ، خودت نگاه کن

کل شب مرا چرخاند ، دستش را پس گرفت ، لبخندش را . حالا دارد می رود سر اصل مطلب ؟ در این لباس ها من کجاست ؟

-دست به دست شدیم من و شما ، خیالت تخت ، ساعت می فروشد به شهر ، خمیردندان ، کاپشن ، ساکت باش ژاک ، آسیاب ها در راهند

من که نشسته ام روی صندلی عقب ، این دهان کیست که فرمان را هدایت می کند ؟

-دهانم را پس بده بی شرف ، لبخندم خرج دوا و درمانت می شود ، از گلویت پایین نمی رود من 

پایین می روم از خودم ، در آینه لبخند لبخند می زند به من ، نامش را نمی دانم ، کوچک شده ام ، آب مرا می رود

-من و شما نداریم ارباب ، خیالت تخت ، یه کم دیگه مونده تا خونت ، تا خونم ، امشب بچه ات به کی میگه پدر ؟

بچه ام ، سر در نمی آورم از این شهر ، از نقشه ، از خودم . این کیست که پدر پسرم شده است ، من شده است ، با لبخندی که از دهان من دزدیده است ، دستانی که از بازیم ، منی که از منم

-رسیدیم ، تو با این سر و وضع نیا تو ، بشین تا فردا صبح که خواستم برم آتلیه بیدارت می کنم

پیاده می شوم از خودم ، با دکمه ای جهان قفل می شود . چیزی جا نگذاشته است من ؟ سر بر می گرداند : هیچ . در صندلی عقب کت و شلواری خاکستری به خواب رفته است

 

 

 

 

 

در ما فیلی خفته است (1)

 

در این متن فرض من بر این است که از ادبیات می توان برای کسب شناخت صحیح از واقعیت اجتماعی استفاده کرد و نه بر عکس ، سالهاست واقعیت نمایی در ادبیات و نقد ِ وابسته به آن لحاظ می شود ، و بارها و بارها درباره ی آثار هنری مختلف و رابطه و وفاداری شان به واقعیت بحث شده است ، اما به نظرم می رسد با توجه به شرایط اجتماعی فعلی بد نباشد با رویکردی جامعه شناختی به ادبیات پرداخت ، با این پیش فرض که بازتاب واقعیت های اجتماعی به بهترین شکل ِ خودش در ادبیات نمود می یابد . چنین دیدگاهی بی آنکه تنها به سویه های رئالیستی ادبیات  بپردازد و بدون اینکه وجه فرازمانی اثر را انکار کند تلاش دارد نقاطی را در متن ادبی پررنگ کند که صرفنظر از وجه ادبی و نقد ملازم با آن ، می توانند ولو بصورت ناخودآگاه به مخاطب در کسب یک آگاهی واقعی از دنیای پیرامونش یاری رسانند

از این منظر داستان بلند در من فیلی خفته است بسیار شایان توجه است ، چرا که به زعم من در به تصویر کشیدن آگاهی کاذب ِ حاکم بر جامعه موفق بوده است ، صرف همین به تصویر کشیدن که از ویژگی های ذاتی ادبیات است باعث ایجاد فاصله بین مخاطب و جامعه ای می شود که در آن مستحیل است ، این فاصله به او در کسب یک درک عمیق و صحیح از واقیعت اجتماعی اش یاری می رساند ، مخاطب در ادبیات می تواند به گونه ای ناب با زندگی بعنوان چیزی نه برای حل شدن و تن دادن به آن بلکه به عنوان موضوعی برای تعمق و خردورزی مواجه می شود ، بدین سان ادبیات منشی ضد ایدئولوژیک وسلبی می یابد ( تحلیل و بررسی توانایی هنرمند در انجام این امر خود موضوع یک نقد تمامن ادبی است که در این متن به آن پرداخته نمی شود )

در من فیلی خفته است با اختیار روش هایی  در این مهم موفق بوده است که در اینجا به مورد از آنها اشاره می شود  . نخست با قرار دادن راوی در جایگاه بازنده ها . به ظاهر راوی / قهرمان ماجرا  نه تنها بازنده نیست بلکه در دنیای خودش و در قیاس با اطرفیانش – که از خلال جلو رفتن داستان با آنها مواجه می شویم – در بهترین موقعیت قرار دارد ، با این همه از ابتدا مخاطب  نه با این وجه از راوی بلکه با سویه ی مغلوب او آشنا می شود و در ادامه متوجه می شود که قهرمان داستان باید بهترین و موفق ترین فرد در دنیای داستان باشد و شاید ترس و نگرانی ابتدایی وی کاملن بی مورد است . همچنان که صفحات بیشتری را می خواند با شخصیت هایی – البته از دید راوی – مواجه می شود که بی شک از خلال نظرگاه راوی در شرایطی بمراتب بدتر دست و پا می زنند ، اما در انتها گویی کابوس های راوی حقیقت می یابند و او در پایان کتاب  چهره ی مغلوب اش را عیان می سازد . می توان به گونه ای کلی تر نیز به این مورد توجه کرد ، از یکسو از  رنسانس به بعد شخصیت های زن منشی انتقادی و انقلابی در برابر وضع موجود داشته اند 1 .، و از سوی دیگر و برخلاف تمام تلاش ها و شعار ها در اجتماعات فعلی همچنان زنان تنها می توانند موضع مفعول/ مغلوب را اشغال کنند ، با توجه به این نکته تاویل نمادین از راوی این داستان اهمیتی بسزا دارد ، بجز چند صفحه ی ابتدایی و انتهایی کتاب می توان گفت در اکثریت باقی کتاب ما با وجه موفق و پیروزمند این زن طرفیم ، حال آنکه شروع و پایان وی بر پایه ی شکست است ، اتخاذ چنین جایگاهی راوی را به نمادی از زن در جوامع فعلی و بالاخص جامعه ی ما تبدیل می کند ، جایگاهی که صرفنظر از برتری های سطحی و پوچ اش نهایتن ازآن  مغلوبین است ، فیل ، با این نگاه ، در این داستان برون فکنی و بروز همین موضوع محسوب می شود

نکته ی دوم  ، که مکمل و در ادامه ی  بحث بالاست ،  توجه به جزییاتی است که به زعم من در این داستان نقش اصلی را ایفا می کنند ، گویی خواننده با حجم عظیمی از اتفاقات و وقایع  همه گیر و روزمره بمباران می شود ( خرید کردن ، اهمیت مفرط به ظاهر ، چشم و همچشمی های رایج  و از این دست ) . این موضوع از دو منظر قابل تحلیل و موشکافی است . هرچند این اتفاقات برای اکثریت انسانها بصورت جزء  ضروری و طبیعی  ِ زندگی آنها  به حساب می آید ( آنقدر طبیعی که مجالی برای تفکر درباره ی آنها نمی ماند ) اما از آنجا که از منظر شکست روایت می شوند با وجود ابتدایی و طبیعی بودنشان برای خواننده در عین حال باعث می شود که او ( خواننده ) با این پدیده ها فاصله پیدا کند و بدیهی بودنشان برای مخاطب زیر سوال برود ، چنین امری باعث می شود نقاب ایدئولوژیک و مستتر رفتارهای روزمره برای مخاطب ِ اثر کنار برود و او به تفکری دوباره درباره ی موضوعاتی که ذاتن پیش پا افتاده محسوب می شوند دعوت می شود ( هالیوود دقیقن عکس این عمل می کند و سعی می کند به این نقاب تقدس ببخشد ) . اما همین امر ، یعنی جزییات و خرده اتفاقات داستان ، را می توان به شکلی دیگر نیز تحلیل کرد .  از خلال رفتارها و زندگی راوی ما به ظاهر با انسانی مدرن رویاروییم ، اکثریت قریب به اتفاق کنش های وی ، حداقل در جامعه ی ایرانی امروز ، پدیده هایی امروزی و مدرن به حساب می آیند ، با این همه اتفاق اصلی داستان یعنی ازدواج مجدد مرد و حوادثی دیگر ( مانند رفتن پیش فالگیر و غیره ) کاملن قدیمی و سنتی محسوب می شوند . می توان  این تناقض را به روش معمول که علاقه مند است به تقابل و فاصله ی  سنت و مدرنیته در جامعه ی ایرانی امروز بپردازد تفسیر کرد ( بی توجه به این نکته که آنچه امروز در جامعه ی ایرانی مشاهده می شود نه سنت اش سنت است و نه مدرنیته اش مدرنیته ) . یا در وضعی بهترمی توان  این تناقض را اشاره ای به شرایط یک جامعه ی در حال گذار از سنت به مدرنیته دانست . اما گمان می کنم اتخاذ دیدگاه هایی از این دست نه با واقعیت اجتماعی جامعه ی امروز خواناست و نه با کتاب پیش رو . به زعم این پارادوکس  ، در من فیلی خفته است بیشتر از آنکه نشان از تقابل یا گذار باشد آشکار کننده ی این همانی بین سنت در سویه های تمامیت خواه و سرکوبگرش با مدرنیته ای ابزاری و مسخ شده است . استفاده ی مکرر پسر از لفظ  اوکی و البته ازدواج مجدد اش بنابر انتظارات  و فرهنگ پوسیده ی  فامیلی و خانوادگی مبین همین امر است . اینجا ما نه با تناقض بلکه با تغییر شکل یک پدیده مواجهیم . آیا می توان به تلاش و بیداری  فیلی که در ما خفته است برای رهایی امید داشت ؟ از جایی که من ایستاده ام این سوالی است که کتاب سعی در طرح آن دارد

 

 

(1)-این متن پیش از این در سایت کافه داستان منتشر شده است

 

بوستان ِ آشوویتس

 

پارک ، حداقل در تهران ، پدیده ی جالبی است . یک تکه از مثلن طبیعت در دل شهر ، حال آن که هیچ چیز طبیعی تر از خود شهر نیست . هزار و یک دلیل می توان برای وجود چنین فضایی آورد . اما حداقل تا همین چند سال پیش پارک ها شعبه های جنگل در دل شهر محسوب می شدند . فضاهایی که صرفنظر از حرف های دهان پر کنی چون زیباسازی و آرامش روانی ، برای آنان که کاملن شهروند به حساب می آیند ، مکان هایی بودند که هیچ سود خاصی نداشتند . پارک همیشه مکانی برای وقت تلف کردن تعریف می شد ، مکانی مناسب برای اولین دستمالی ، اولین سیگار ، اولین قرار ، اولین دعوا و باقی اولین های بدرد نخور و زیانبار بود .  همین خصوصیت پارک برایش ساکنانی ویژه بوجود آورد ، کسانی که در واقع از باقی نقاط شهر طرد شده بودند یا جای دیگری برای جمع شدن یا وقت تلف کردن نداشتند ، می توانستند با خیال تخت در این مکانها به زندگی شان بپردازند . معتادان ، دخترهای فراری ، سربازهای وظیفه ،غربتی ها ، پسرهایی که مدرسه را " پیچ " داده بودند ، سالمندان  ( اینها از روی ناچاری و اجبار جسمی شان جزو این جمع به حساب می آیند )، بیکاران ، بی خانمان ها و باقی کسانی که از " زره پوش جامعه " جا مانده یا به بیرون پرت شده بودند . آنها می توانستند در این مکان فارغ از شلاق ِ نگاه ِ اجتماع کمی استراحت کنند .  در پارک دیگر کسی نبود که برای حضورشان مبلغی درخواست کند،  آنها را جنده ، معتاد ، علاف ، ازگل و غیره خطاب کند ، اگر هم بود بنا به اینکه در همان فضا به سر می برد بنابراین برچسبش دردناک نبود چرا که به هر حال خود گوینده نیز دارای حداقل یکی از همین صفات بود . اگر افراد  جامعه در کافه ها ، سالن ها ی سینما ، و مکانهایی اینچنین براساس کاربری چنین مکانهایی طبقه بندی می شدند ، در پارک ، جا ماندگان جایی برای فرار از چنین پدیده هایی می یافتند ، جایی برای دیدن خود ،   مکانی که کمتر از سایر نقاط آنها آینه ی عبرت به حساب می آمدند . صد البته در مقابل چنین نوع مصرف ِ پارک ، مقاومت هایی هم صورت می گرفت ومی گیرد . طرح جمع آوری ارازل و اوباش ، طرح جمع آوری زنان خیابانی ، طرح ساماندهی کارگران روزمزد ، برنامه های فرهنگی ویژه ی سالمندان و چیزهایی از این قبیل . اما همیشه ساکنان پارک ها بودند که پیروز می شدند و بی فایده بودن و حتا زیانبار بودن ِ پارک ها را حفظ کرده اند . در پارک ها تنها کالایی که سخاوتمندانه مصرف می شد زمان بود ، و همه ی ساکنین در بی فایده بودن پارک اتفاق نظر داشتند . به صورت خلاصه و به تعبیری ، پارک ها اردوگاهی بی در و پیکر در دل شهر محسوب می شد

اما به نظر می رسد از چند سال پیش به این طرف ، پارک ها  به تبعیت از  کل تهران با تغییر کاربری مواجه شده اند ، در اکثر آنها وسایل ورزشی نصب شده است ، دیگر قرار نیست  در این مکان ها زمان بی فایده بگذرد . حالا پارک ها مکان اصلی کسب سلامت برای جامعه ، این مریض ترین اتفاق ممکن در شکل فعلی اش ، فرض می شوند .  شهروندان برای داشتن بدنی متناسب ، برای چریدن هر چه بیشتر،  بیش از پیش در پارک ها حضور دارند ، و ساکنین قدیمی این مکان ها هر چند هنوز در آن رویت می شوند اما تا حد زیادی و در بسیاری پارک ها به حاشیه رانده شده اند . زمانی پارک ها  و آنها که وقت شان را در آن سپری می کردند ، وجدان معذب شهر محسوب می شدند . اما حالا ،  شهر  کلاه اش را بالاتر گذاشته است...

زیبایی شناسی مونیکا ویتی

 

مدت هاست رابطه ی بین سینما و چشم چرانی محل بحث بوده است ، آنقدر که حالا شاید از مدافتاده به نظر بیاید ، با این همه وقتی قرار بر قیاس بین ستارگان این هنر باشد ، رجوع به این مضمون شاید خالی از لطف نباشد . این یادداشت کوتاه مقایسه ای است بین دو مونیکا ، و در واقع دو طرز نمایش زن در سینما ، طرز نگاه دو کارگردان از خلال دوربین به بازیگرهای  زیبارویشان  ، بدیهی ست که چنین قیاسی ذاتن نمی تواند دقیق و جدی  باشد ، اصلن بیایید اینطور ببینیم که چنین بینشی ذاتن حسی است ، و هیچ ربطی به سینما و تکنیک هایش ندارد

ابتدا از طرزی که تورناتوره به مونیکا بلوچی نگاه می کند شروع کنیم بهتر است ، بی شک تورناتوره در مالنا نگاهی مبتذل دارد . نگاهش بیشتر از آنکه کنجکاوانه باشد حریصانه است ، شاید بگویید بر اساس کلیت فیلم چنین چیزی لازم است اما برای من این الزام وجود ندارد . احتمالن همه ی تماشاگران مالنا همانطوری به بلوچی نگاه می کنند که خود تورناتوره ، مونیکا از این نظر در اینجا اسیر به حساب می آید .تورناتوره بیشتر از آنکه در پی کنکاش در مونیکا باشد در پی دستمالی اش است ، نمی تواند شیفتگی اش را کنترل و یا به آن جهت دهد بنابراین سعی می کند این شیفتگی را ذاتن همه گیر بنمایاند ، تورناتوره طوری با بلوچی برخورد می کند که انگار او را می شناسد ! به طور خلاصه می توان گفت  در اینجا پرده ی سینما به سوراخ کلید در ِ حمام تبدیل می شود ، همانقدر محدود و همانقدر خام

حالا سراغ مونیکا ی دوم می رویم ، در واقع به سراغ نوع نمایش وی توسط کارگردان دوم . مونیکا ویتی و آنتونیونی . اولین چیزی که به نظر می آید این است که آنتونیونی فاصله اش را با ویتی حفظ می کند ، انگار هیچ تلاشی برای تصاحب وی ندارد یا شاید حتا بتوان گفت از وی می هراسد . احتمالن همین نگرش است که در برخی لحظات ، ویتی در اکثر فیلم های آنتونیونی در حد دکور صحنه تقلیل می یابد . اما این نباید ما را به  اشتباه بیندازد ، آنتونیونی آگاهانه می داند که چنین تصاحبی لذتی خام بیش نیست ، و دانستن همین نکته برایش به تصاحبی تمام عیار بدل می شود . ویتی در فیلم های او همانقدر که دیده می شود همانقدر هم انکار می شود ، و راز زیبایی وی در فیلم های آنتونیونی در همین است . آنتونیونی درباره ی وی ادعایی ندارد ، به هیچ روشی قصد ندارد از او یا زیبایی اش بت بسازد یا آنها را تقدیس کند ، در نگاه ِ دوربین ِ او به مونیکا ویتی اعتراف به نشناختن ویتی موج می زند ، و همین است که به مونیکا ویتی جذابیتی متفاوت می بخشد ، گویی  آنتونیونی از تماشاگران کمک می خواهد تا همگی و به کمک هم این زن را شناسایی کنند ، به طور خلاصه می توان گفت در اینجا پرده ی سینما سورئالیستی تر است : یک سوراخ کلید در ابعاد غول آسا که چند میلیون نفر در طول تاریخ به داخلش زل زده اند و صد البته که آن سمت این سوراخ ، ویتی نیز با بی تفاوتی نگاه تماشاگران را نگاه می کند