در این متن فرض من بر این است که از ادبیات می توان برای کسب شناخت صحیح از واقعیت اجتماعی استفاده کرد و نه بر عکس ، سالهاست واقعیت نمایی در ادبیات و نقد ِ وابسته به آن لحاظ می شود ، و بارها و بارها درباره ی آثار هنری مختلف و رابطه و وفاداری شان به واقعیت بحث شده است ، اما به نظرم می رسد با توجه به شرایط اجتماعی فعلی بد نباشد با رویکردی جامعه شناختی به ادبیات پرداخت ، با این پیش فرض که بازتاب واقعیت های اجتماعی به بهترین شکل ِ خودش در ادبیات نمود می یابد . چنین دیدگاهی بی آنکه تنها به سویه های رئالیستی ادبیات  بپردازد و بدون اینکه وجه فرازمانی اثر را انکار کند تلاش دارد نقاطی را در متن ادبی پررنگ کند که صرفنظر از وجه ادبی و نقد ملازم با آن ، می توانند ولو بصورت ناخودآگاه به مخاطب در کسب یک آگاهی واقعی از دنیای پیرامونش یاری رسانند

از این منظر داستان بلند در من فیلی خفته است بسیار شایان توجه است ، چرا که به زعم من در به تصویر کشیدن آگاهی کاذب ِ حاکم بر جامعه موفق بوده است ، صرف همین به تصویر کشیدن که از ویژگی های ذاتی ادبیات است باعث ایجاد فاصله بین مخاطب و جامعه ای می شود که در آن مستحیل است ، این فاصله به او در کسب یک درک عمیق و صحیح از واقیعت اجتماعی اش یاری می رساند ، مخاطب در ادبیات می تواند به گونه ای ناب با زندگی بعنوان چیزی نه برای حل شدن و تن دادن به آن بلکه به عنوان موضوعی برای تعمق و خردورزی مواجه می شود ، بدین سان ادبیات منشی ضد ایدئولوژیک وسلبی می یابد ( تحلیل و بررسی توانایی هنرمند در انجام این امر خود موضوع یک نقد تمامن ادبی است که در این متن به آن پرداخته نمی شود )

در من فیلی خفته است با اختیار روش هایی  در این مهم موفق بوده است که در اینجا به مورد از آنها اشاره می شود  . نخست با قرار دادن راوی در جایگاه بازنده ها . به ظاهر راوی / قهرمان ماجرا  نه تنها بازنده نیست بلکه در دنیای خودش و در قیاس با اطرفیانش – که از خلال جلو رفتن داستان با آنها مواجه می شویم – در بهترین موقعیت قرار دارد ، با این همه از ابتدا مخاطب  نه با این وجه از راوی بلکه با سویه ی مغلوب او آشنا می شود و در ادامه متوجه می شود که قهرمان داستان باید بهترین و موفق ترین فرد در دنیای داستان باشد و شاید ترس و نگرانی ابتدایی وی کاملن بی مورد است . همچنان که صفحات بیشتری را می خواند با شخصیت هایی – البته از دید راوی – مواجه می شود که بی شک از خلال نظرگاه راوی در شرایطی بمراتب بدتر دست و پا می زنند ، اما در انتها گویی کابوس های راوی حقیقت می یابند و او در پایان کتاب  چهره ی مغلوب اش را عیان می سازد . می توان به گونه ای کلی تر نیز به این مورد توجه کرد ، از یکسو از  رنسانس به بعد شخصیت های زن منشی انتقادی و انقلابی در برابر وضع موجود داشته اند 1 .، و از سوی دیگر و برخلاف تمام تلاش ها و شعار ها در اجتماعات فعلی همچنان زنان تنها می توانند موضع مفعول/ مغلوب را اشغال کنند ، با توجه به این نکته تاویل نمادین از راوی این داستان اهمیتی بسزا دارد ، بجز چند صفحه ی ابتدایی و انتهایی کتاب می توان گفت در اکثریت باقی کتاب ما با وجه موفق و پیروزمند این زن طرفیم ، حال آنکه شروع و پایان وی بر پایه ی شکست است ، اتخاذ چنین جایگاهی راوی را به نمادی از زن در جوامع فعلی و بالاخص جامعه ی ما تبدیل می کند ، جایگاهی که صرفنظر از برتری های سطحی و پوچ اش نهایتن ازآن  مغلوبین است ، فیل ، با این نگاه ، در این داستان برون فکنی و بروز همین موضوع محسوب می شود

نکته ی دوم  ، که مکمل و در ادامه ی  بحث بالاست ،  توجه به جزییاتی است که به زعم من در این داستان نقش اصلی را ایفا می کنند ، گویی خواننده با حجم عظیمی از اتفاقات و وقایع  همه گیر و روزمره بمباران می شود ( خرید کردن ، اهمیت مفرط به ظاهر ، چشم و همچشمی های رایج  و از این دست ) . این موضوع از دو منظر قابل تحلیل و موشکافی است . هرچند این اتفاقات برای اکثریت انسانها بصورت جزء  ضروری و طبیعی  ِ زندگی آنها  به حساب می آید ( آنقدر طبیعی که مجالی برای تفکر درباره ی آنها نمی ماند ) اما از آنجا که از منظر شکست روایت می شوند با وجود ابتدایی و طبیعی بودنشان برای خواننده در عین حال باعث می شود که او ( خواننده ) با این پدیده ها فاصله پیدا کند و بدیهی بودنشان برای مخاطب زیر سوال برود ، چنین امری باعث می شود نقاب ایدئولوژیک و مستتر رفتارهای روزمره برای مخاطب ِ اثر کنار برود و او به تفکری دوباره درباره ی موضوعاتی که ذاتن پیش پا افتاده محسوب می شوند دعوت می شود ( هالیوود دقیقن عکس این عمل می کند و سعی می کند به این نقاب تقدس ببخشد ) . اما همین امر ، یعنی جزییات و خرده اتفاقات داستان ، را می توان به شکلی دیگر نیز تحلیل کرد .  از خلال رفتارها و زندگی راوی ما به ظاهر با انسانی مدرن رویاروییم ، اکثریت قریب به اتفاق کنش های وی ، حداقل در جامعه ی ایرانی امروز ، پدیده هایی امروزی و مدرن به حساب می آیند ، با این همه اتفاق اصلی داستان یعنی ازدواج مجدد مرد و حوادثی دیگر ( مانند رفتن پیش فالگیر و غیره ) کاملن قدیمی و سنتی محسوب می شوند . می توان  این تناقض را به روش معمول که علاقه مند است به تقابل و فاصله ی  سنت و مدرنیته در جامعه ی ایرانی امروز بپردازد تفسیر کرد ( بی توجه به این نکته که آنچه امروز در جامعه ی ایرانی مشاهده می شود نه سنت اش سنت است و نه مدرنیته اش مدرنیته ) . یا در وضعی بهترمی توان  این تناقض را اشاره ای به شرایط یک جامعه ی در حال گذار از سنت به مدرنیته دانست . اما گمان می کنم اتخاذ دیدگاه هایی از این دست نه با واقعیت اجتماعی جامعه ی امروز خواناست و نه با کتاب پیش رو . به زعم این پارادوکس  ، در من فیلی خفته است بیشتر از آنکه نشان از تقابل یا گذار باشد آشکار کننده ی این همانی بین سنت در سویه های تمامیت خواه و سرکوبگرش با مدرنیته ای ابزاری و مسخ شده است . استفاده ی مکرر پسر از لفظ  اوکی و البته ازدواج مجدد اش بنابر انتظارات  و فرهنگ پوسیده ی  فامیلی و خانوادگی مبین همین امر است . اینجا ما نه با تناقض بلکه با تغییر شکل یک پدیده مواجهیم . آیا می توان به تلاش و بیداری  فیلی که در ما خفته است برای رهایی امید داشت ؟ از جایی که من ایستاده ام این سوالی است که کتاب سعی در طرح آن دارد

 

 

(1)-این متن پیش از این در سایت کافه داستان منتشر شده است