54


پکی به ساعتش می زند و با افتخار می گوید : از میان تمامی لذت های زندگی ، این یکی بیشتر از همه می چسبد : زنده ماندن


از شدت اجتماعی بودن جایی را برای رفتن ندارد


خطاب به آینه ی روبرویش : چند روزی نیستم ، از خودت خوب مراقبت کن . ( آینه ی کنار دستش را نشان می دهد ) این جانور را هم به تو می سپارم


افراد بیشتر از آن که به قدرت شان بنازند ، بدون این که بدانند به قدرتی که به آنها اعمال می شود افتخار می کنند


این نکته را دیگر همه می دانند که در تهران حضور پلیس بیشتر باعث ترافیک می شود تا روان شدن آن . در جامعه ای چنین پلیسی ، مردم بهتر از پلیس از پس همدیگر برمی آیند


از فروشگاه بدون این که چیزی بخرد خارج شده است : عذاب وجدان رهایم نمی کند . خدا مرا ببخشد . احساس می کنم از معبدی بیرون آمده ام ، بی آن که نیایش کرده باشم 


گرم شدن تنها از بیرون امکان پذیر است . سرمای درونی هیچ راه حلی ندارد 


53


چرت زدن : من نه کاملا خودم هستم ، در خواب ، و نه کاملا بیدار . میان خودم و خودم دست و پا می زنم


هیچ کاری استعداد نمی خواهد ، آنچه استعداد می خواهد نیز کار به حساب نمی آید


در فروشگاه قدم میزند : زندگی کثافت ...حرامزاده اصلا نمی ارزد


آدم ها عوض می شوند ، در ست است . آنها هر لحظه بیشتر از قبل به یکدیگر شبیه می شوند


بزرگ شدن : در سنی هستم که موظفم هر چه زودتر از شر خودم خلاص شوم


عکس گرفتن : نگاه کنید ! بیرون از خود بودن چقدر به من می آید 


نام رزومه ی کاری اش را چنین گذاشته است :  گزیده ی خاطرات یک علی الطلوع


52


به معنایی فرویدی ، امروزه زبان انگلیسی به زبان پدری بسیاری از ساکنان زمین تبدیل شده است


اولین شرط برای داشتن اعتماد به نفس ، تخیل کردن خود به مثابه یک فرد است 


اصول خانه داری تعلیم می دهد : در اشیای کثیف خانه ، ارواح مردگان خانه می کند . این حرف تنها در مورد مردگان احمق صادق است . آنهایی که در زندگی شان نیز چندان زنده نبوده اند . مردگان عاقل هیچگاه به این دنیا بازنمیگردند


بیدار شدن : من خواهان خواب های بیشتری هستم ، بنابراین از نو آغاز می کنم


از میان تمامی انواع آزادی ، امروزه تنها یک شکل آن باقی مانده است : آزادی احمق بودن 


از نظر حاکمان سرتاسر دنیا ، مردم تا زمانی که نمی فهمند چه می گویند از آزادی بیان برخوردارند


روبروی آینه و مشغول مکالمه : کوه به کوه نمی رسد ، آدم به آدم ولی ... صبر کن ! کجا می روی ؟!


نجات


کیف دستی ام را نبین

لبخندی که روی لبم ...

و دستی که به نشانه ی تعارف

سوی ات دراز شده است


در این کلانشهر

مشغول فرو رفتنم

در فکرهایی بی سر و ته

دست و پا می زنم


لبخندی بزن

دستم را بگیر

و قبل از غرق شدن

بیرون بکش من را از خودم


***


می بینی ؟

در آغوش همدیگر

قایقی هستیم

آنقدر که نوح هم

انگشت به دهان مانده است