مطب درمانی


ای استاد معظم

شما که این روزها 

من را سر به راه کرده اید 

گاهی خیال می کنم

سر از کار خودم در نمی آورم 


نگران نباشید

رو به راه می شوی 

و البته مقصد یادت نرود 


تعبیرش چیست ؟

ای استاد معظم 

رئیس را دیده ام 

در خواب

سوار بر آخرین مدل وقاحت 


نگران نباشید 

رو به راه می شوی 

و البته مقصد یادت نرود 


گاهی خیال می کنم 

این قرص ها که داده اید 

من را سوار کرده اند 

به کجا می رویم ای استاد معظم ؟


نگران نباشید

روبراه می شوی 

و البته مقصد یادت نرود 


گاهی خیال می کنم 

مقصد من را زیر گرفته است 

شما باشید...

ای استاد معظم...


نگران نباشید ...


64


آشغال نمی ریزد چون انسان خوبی است ؟ آشغال نمی ریزد تا حس کند انسان خوبی است . همین نشان می دهد که انسان ِ آشغالی است 


او خودشیفته است : این تنها شیوه ای است که با آن می تواند از شر خودش خلاص می شود 


درمان ِ واقعی تنها به خودش متکی است . آن درمانی که برای موفقیت و رسیدن به علاج ، نیازمند ِ رعایت ِ بسیاری چیزهای دیگر توسط بیمار است ، خود ، یک بیماری است 


تاثیرپذیری امکان پذیر نیست ، چرا که چیزی جز تاثیر پذیری امکان پذیر نیست 


رگ اش را زده است : می خواستم خودم را ببینم که به سمت ِ جایی بیرون از خودم سرازیر می شود 


خلاصه ی یک مانیفست ظاهرا آوانگارد : آنچه از ته دل بیان می شود شعر نیست ، باد معده است : دال بر بی مدلولی تمام دال ها


نه انسانیت ، بلکه ، این شکل دلپذیرتری از هیتلر بود که بر هیتلر پیروز شد 


63


با افتخار می گوید : در زندگی ام همه کار کرده ام ، از جمله زندگی کردن


دو کارگر در یک فاحشه خانه با هم گپ می زنند : دست ها فقط به درد مردن می خورند ، این چشم ها هستند که می توانند قدر زندگی را بدانند


در رزومه ی کاری اش تنها این جمله به چشم می خورد : من همان اسبی هستم که سی سال شلاق خورد ، و هیچ نیچه ای دور و برش نبود


بیماری روانی به "دیدگاه" بستگی دارد . حتی بیماری روانی نیز چندان روانی نیست


او خسته است : اندامش را منفعلانه ترین شکل ممکن حس می کند 


تنها می توان در انتظار زندگی بود . کسی که فکر می کند در انتظار مرگ است ، نمی داند انتظار کشیدن چگونه است 


او وراج است : در درونش کسی به طرز خجالت آوری ساکت است 


works at poet

ورکس ات پوئت . کمتر عبارتی تا این حد مهمل است . انگار که فردی منزوی وسط شلوغ ترین میدان شهر فریاد بزند : آی کسانی که نمی خواهم من را ببینید . و البته که من را نمی بینید . من را به واسطه ی همین فریاد ها ببینید . آن کس که می نویسد ، مهم نیست چه چیزی ، ولو یک نامه ی ساده ی  اداری ، آن کس که واقعا می نویسد آن را مشغولیت خودش نمی داند ، او چنان در نوشته اش رنگ می بازد که در عمل این نوشته است که به نویسنده مشغول است .  درست همانطور که کسی که واقعا شاغل است احساس می کند از بیکاری رنج می برد . چگونه می توان به شعر اشتغال داشت ، وقتی که شعر با زیر سوال بردن اشتغال فرسوده ی کلمات ساخته می شود ؟ گاهی می شود که فرد مشغول بیکاری باشد ، این رایج ترین شغل در دنیای مدرن است . اما آیا عکس این نیز ممکن است ؟ این بیکاری چیست که به فرد مشغول است ؟ کار ، فرد را محقق می کند ، اینجا حق با مارکس است ، اما شعر فرار از " خود " است ، همانطور که شعر بیان احساسات نیست ، گریز از احساسات است ،  و اینجا نیز حق  تا ابد با تی . اس . الیوت است . این دو با هم جمع می شوند ، و به همین دلیل اورهان ولی می گوید : عالم ادبیات کارمند می خواهد .  شعر آزادی از زبانی است که تکلیف را معین کرده است ، آزادی ، ولو سطحی ، ولو موقتی ، این جا  جمله ای دیگر از مارکس به ذهن می آید : آزادی آدمی اوقاتی است که کار نمی کند . شاعر برخلاف دستور زبان نه اسم فاعل ، که اسم مفعول است و این گونه فاعلیت زبان را به چالش می گیرد ( آنچه به غلط الهام شاعرانه خوانده می شود تنها در این صورت می تواند معنایی برای خودش بیابد ). نمی توان با به چالش کشیدن اجتماع به واسطه ی زیر سوال بردن زبان در معنای همگانی اش ، همچنین خواستار شان و جایگاه اجتماعی " بالا " و ارزشمند شد . ورکس ات پوئت ، شعری است که بد سروده شده است ، و اگر شاعری این شعر بد را به خودش نسبت دهد ؟