1
آنچه در مرگ قابل تامل به نظر می رسد ، خود گونه ای زیستن
است .به مر گ نمی توان فکر کرد ، چرا که این تامل در حوزه ی زندگی رخ می دهد . مرگ
اگر مرگ باشد ، فاصله اش را با همه چیز ، حتی با خودش ، چه برسد به اندیشه که گونه
ای ناب از زندگی است ، حفظ می کند . ریشه ی اعتقاد به زندگی پس از مرگ در بسیاری
از فرهنگ ها نیز در همین نکته نهفته است ،
مرگی که به اندیشه درمی آید ناگزیر از زنده بودن است . با این همه بسیاری به درستی
فهمیده اند که گونه ای زیستن ، خود ، نفوذ ِمرگ در دل زندگی است ، نوعی مرگ در دل
زیستن . نوعی زیستن بدون زندگی کردن ، و با حفظ فاصله ی مناسب از زندگی
2
زندگی برای زندگان لبالب از زندگی است و هیچ جای دیگری را
به هیچ چیز دیگری اختصاص نمی دهد ، بخصوص به آنچه به اشتباه متضاد زندگی قلمداد می
شود . برای فرد زنده ، حتی تماشای جسد همنوع اش ، در حال اضمحلا ل ، باز نمی تواند
تصویری از مرگ به حساب بیاید ، آنچه او می بیند گونه ای تغییر و تحول است ، گونه
ای زیستن
3
معمولا آنچه مردن خوانده می شود ، مفمومی در ارتباط با
جامعه است و فقط در جامعه ، بخصوص جوامع امروزی که گریز از آنها بسیار سخت تر است
، معنا دارد : نوعی کنار کشیدن . به راحتی می توان فهمید که چنین کاری مطلقا غیر
ممکن است ، فرد زنده در انزوا همانقدر لبالب از جمعیت است که در یک ورزشگاه ِ پر
از تماشاگر . این نکته را می توان درباره ی
رابطه ی مرگ با زندگی نیز درست قلمداد کرد
4
تنها یک راه برای فهم آنچه مرگ خوانده می شود وجود دارد :
مردن . حتی این حرف نیز چندان دقیق نیست . نمی توان دانست که برای یک مرده ، مرگ
همان جایگاهی را دارد که هنگام زندگی اش به آن می اندیشیده است . شاید مرگ ، رهایی
از این فردیت باشد
5
دوستی در جواب هرگونه خبری که خارج از حیطه ی زندگی روزمره
اش می شنود ، یک پاسخ بیشتر ندارد : بگذار زندگی مان را بکنیم . به نظر می رسد او
به عبث تلاش می کند تا مردن را در دایره ی زندگی اش تجربه کند و این گونه از ترس ِ
مرگ رهایی یابد . به همین خاطر چاره ای نمی بیند جز محدود کردن زندگی اش تا آنجا که ممکن است . گفتن ندارد که
از دید او مرگ تنها به نوعی محدودیت خلاصه می شود .روی دیگر این سکه فردی است
لبالب از آگاهی ، با حفظ فاصله ی مناسب از هرگونه تبدیل شدن .در واقع همین نکته ،
امروزه مرگ را برای عقل امروزی ترسناک کرده است : مرگ دیگر با عقل جور در نمی آید
. قابل محاسبه و ریاضی شدن نیست و نمی توان برای مالک اش ، سود خاصی را تصور کرد
6
درباره ی کسی که اصطلاحا مرده است ، حتی نمی توان گفت که او
نیست شده است، چرا که این نیستی ، که کاملا هست ، خود جزئئ از زندگی است
، گیریم در جایی دور از دسترس عقل ، عقلی
که این روز ها بزرگترین دشمن زندگی خوانده می شود