56


از احساسات اش کنار می کشد : نه جناب رییس ، این آقا یا خانم را تا به حال ندیده ام


امیدواری تنها در محدوده ی آنچه از پیش مانده است رخ می دهد . امیدواری ارتجاعی است . نا امیدی عدم کفایت آنچه هست و تلاش ، ولو ناکام ، برای انکار اش است ، نا امیدی انقلابی است 


امروزه زندگی کردن قداست عجیبی یافته است و افراد هرچه بیشتر خودشان را جر می دهند تا آن را تجربه کنند . همین نشان می دهد که زندگی کردن مانند باقی مفاهیم قدسی در هاله ای از ابهام - اگرنه بی معنایی - فرو رفته است


تجاهل العارف دیگر نه یک تکنیک شاعرانه که به قاعده ی مرسوم جامعه تبدیل شده است


برای برخی در برخی مواقع ، قضیه کاملا برعکس است : این بیداری است که خستگی ناشی از خواب ها را کم می کند 


دهان دره : دهانش را تا حد ممکن باز می کند ، چند لحظه بعد از خمیازه : کسالت آور است ، این که نمی توانم از خودی که برایم تدارک دیده شده است بیرون بزنم 


طبیعی بودن تبدیل به یک فضیلت شده است ، درست در زمانی که بزرگترین افتخار بشر چیرگی بر طبیعت است . طبیعت انسان چیزی فراتر از انسان بودن است ؟


درباره ی مرگ


1

آنچه در مرگ قابل تامل به نظر می رسد ، خود گونه ای زیستن است .به مر گ نمی توان فکر کرد ، چرا که این تامل در حوزه ی زندگی رخ می دهد . مرگ اگر مرگ باشد ، فاصله اش را با همه چیز ، حتی با خودش ، چه برسد به اندیشه که گونه ای ناب از زندگی است ، حفظ می کند . ریشه ی اعتقاد به زندگی پس از مرگ در بسیاری از فرهنگ ها نیز در همین نکته نهفته است  ، مرگی که به اندیشه درمی آید ناگزیر از زنده بودن است . با این همه بسیاری به درستی فهمیده اند که گونه ای زیستن ، خود ، نفوذ ِمرگ در دل زندگی است ، نوعی مرگ در دل زیستن . نوعی زیستن بدون زندگی کردن ، و با حفظ فاصله ی مناسب از زندگی

2

زندگی برای زندگان لبالب از زندگی است و هیچ جای دیگری را به هیچ چیز دیگری اختصاص نمی دهد ، بخصوص به آنچه به اشتباه متضاد زندگی قلمداد می شود . برای فرد زنده ، حتی تماشای جسد همنوع اش ، در حال اضمحلا ل ، باز نمی تواند تصویری از مرگ به حساب بیاید ، آنچه او می بیند گونه ای تغییر و تحول است ، گونه ای زیستن

3

معمولا آنچه مردن خوانده می شود ، مفمومی در ارتباط با جامعه است و فقط در جامعه ، بخصوص جوامع امروزی که گریز از آنها بسیار سخت تر است ، معنا دارد : نوعی کنار کشیدن . به راحتی می توان فهمید که چنین کاری مطلقا غیر ممکن است ، فرد زنده در انزوا همانقدر لبالب از جمعیت است که در یک ورزشگاه ِ پر از تماشاگر . این نکته را می توان درباره ی  رابطه ی مرگ با زندگی نیز درست قلمداد کرد

4

تنها یک راه برای فهم آنچه مرگ خوانده می شود وجود دارد : مردن . حتی این حرف نیز چندان دقیق نیست . نمی توان دانست که برای یک مرده ، مرگ همان جایگاهی را دارد که هنگام زندگی اش به آن می اندیشیده است . شاید مرگ ، رهایی از این فردیت باشد

5

دوستی در جواب هرگونه خبری که خارج از حیطه ی زندگی روزمره اش می شنود ، یک پاسخ بیشتر ندارد : بگذار زندگی مان را بکنیم . به نظر می رسد او به عبث تلاش می کند تا مردن را در دایره ی زندگی اش تجربه کند و این گونه از ترس ِ مرگ رهایی یابد . به همین خاطر چاره ای نمی بیند جز محدود کردن  زندگی اش تا آنجا که ممکن است . گفتن ندارد که از دید او مرگ تنها به نوعی محدودیت خلاصه می شود .روی دیگر این سکه فردی است لبالب از آگاهی ، با حفظ فاصله ی مناسب از هرگونه تبدیل شدن .در واقع همین نکته ، امروزه مرگ را برای عقل امروزی ترسناک کرده است : مرگ دیگر با عقل جور در نمی آید . قابل محاسبه و ریاضی شدن نیست و نمی توان برای مالک اش ، سود خاصی را تصور کرد

6

درباره ی کسی که اصطلاحا مرده است ، حتی نمی توان گفت که او نیست شده است، چرا که این نیستی ، که کاملا هست ، خود جزئئ از زندگی است  ، گیریم در جایی دور از دسترس عقل ، عقلی که این روز ها بزرگترین دشمن زندگی خوانده می شود

 

55


تجملات تنها به درد دیده شدن می خورد . می توان نتیجه گرفت بالاترین تجمل در دیدرس بودن ؟


او زندانی تمام عیار است : در تک تک سلول هایش کسی غیر از خودش مشغول حبس کشیدن است 


برد پدیده ای اجتماعی است ، تنها شکست است که به فرد وفادار می ماند 


دلیل یک دانشمند برای منفجر کردن آزمایشگاهش : می ترسیدم همین روزها به کشف خودم نائل شوم 


او دیوانه است : آنقدر عقل ندارد که بتواند بدون کمک ِ دیگران خودش را به بند بکشد 


بیمار : چند سالی است که خواب می بینم یک شولت کاپریس من را زیر میگیرد . روانشناس : مثبت فکر کنید . این مدل ماشین دیگر خیابان ها اجازه ی تردد ندارد . شما برای مردن باید به عقب برگردید


از احساسات اش پیاده می شود : با این قراضه به جز خودم به هیچ جای دیگری نمی رسم 


تثلیث ( فکر کردن ، طوری که دیوانگی به نظر بیاید )


1-روان-شناس

او به شما ایمان دارد . شمایی که در او به سر می برید .دانشی که از شمای نوعی دارد برای شناخت شما کافی است . ناراحت نشوید ، ریشه ی این تقلیل را همانقدر در دانش او جستجو کنید که در خودتان ، در شماره ی شناسنامه ، شماره ی دانشجویی ، شماره ی..که هر کدام تنها چند رقم با فرد  دیگری تفاوت دارد .  او شما را می شناسد . شمایی که از ابتدا در او بوده اید . شما را بر زبان می آورد ، اگر خواهان موفقیت هستید ، از این به بعد جز همان که بر زبان آورده است راه چاره ی دیگری ندارید

2- روان- پزشک

او شما را می بیند . دست ها ، پاها ، سلول هایی که قرارشان را بر وجود داشتن گذاشته اند و کمی بد وجود دارند . اگر هم نداشته باشند او آنها را خلق و درمان می کند .ایراد از شما – به معنایی دقیق - نیست ،  از  از این به بعد چاره ای ندارید جز لذت بردن از این سلامتی اعطایی . عقل سالم در بدن سالم نیست ، خود یک بدن دیگر است که در بدنتان بخوبی زندگی نمی کند .بابت پیشرفت علم خدا را شکر بگویید

3-روان- کاو

او همانقدر امکان پذیر نیست که شما . همانقدر شما را نمی شناسد که خودتان . دعوت به کاوش می شوید . شاید از هیچ کجا سردر نیاورید . به شما نشان می دهد که چگونه در خودتان وقت تلف کنید . از این همراهی و بیکاری نهایت لذت را ببرید