به دنبال نام کوچک
-کجا تشریف می برید ؟
شهر دیواری است که دور خودم کشیده ام . کشیده ای شده ام روی صورت شهر که با سیلی سرخ است .
-داخل شهر
وارد شده ام ، کوچه پس کوچه هایم را از حفظ هستم و با این همه این کیست که گم شده است میان خودم .
-کجاش ؟
جایی را میشناسم که لبخند زده ام ، جایی را میشناسم که دست داده ام با خودم . جایی رامی شناسم که من به انتظار من ایستاده است
-مقصد خاصی نسیت ، میچرخیم داخلش
عارفی را میشناختم که دستانش را وقتی بریدند دست داد با پاهایش ، پاهایش را وقتی بریدند پا داد به شهر
-به جای خاصی قرار نیست برسیم ؟
کت خاکستری ، شلوار خاکستری ، کلاه خاکستری . حسابی رسیده ام به خودم . همین روزها به باد می روم ، باید جمع کنم خودم را از شهر
- نه ، البته به جز آخرش که شما به پولتون میرسین
در جیب هایم اسکناسهایی است که سرم را به باد داده است . می روم سرم را پس بگیرم از سایه ی شهری که کم نمی شود . اسکناسها با صدای بلند اسمم را صدا کردند . نه نمی گویم به خودم ، به شهر و به هر چه که دیواری است پیرامونم ، رسیده ام به مقام رضا . نام کوچکم اما کجا به چهار میخ کشیده شده است با رضایت ؟
- منظورم این نبود قربان ، آخه...
کت خاکستری ، شلوار خاکستری ، کلاه خاکستری ، در آینه همه ی خودم بود که لبخند می زد ، با این همه میروم خودم را ببینم . سرراه یادم باشد دسته گلی بگیرم ،لبخندی بزنم جلوی خودم که من خوشش بیاید . باید کاری کنم دوستم داشته باشد وگرنه می رود من با کسی دیگر . در راه عشق حاجت...روا شده ام به شهر . می روم آبی بزنم به صورتم
-منم منظور بدی نداشتم ، بیشتر سمت مرکز شهر ، و البته اتوبان ها
شهری را می شناختم بی خیابان ، بی کوچه ، بی عابر ، بدون هیچ اتوبان ، شهری که خاکستری پوشیده بود در آینه ...
- هرچی شما بگین ارباب
دن کیشوت آسیاب هایش را جا گذاشته است میان اسکناسهایم ، اسکناسهایم خودشان را جا گذاشته اند در تنم ، تنم خودش را جا گذاشته است در لباس هایش ، لباسهایم در آینه رو به من می گویند : من ارباب هستم ژاک ، حواست جمع باشد
-قیافتون خیلی آشناس ، من شما رو کجا دیدم ؟
به چشم می آیم . چشم هایم را بخشیده ام به شهر و اوبا چشمهای من خودش را تماشا می کند ، می آیم تا چشم هایم را پس بگیرم . روی صورتم دو حفره ی خالی است که میسوزند در حسرت تماشا . باید به چشم خودم بیایم
- قبلن هم نشستم تو ماشینتون
نشسته ام و جهان در حرکت است ، نشسته ام و خودرو در حرکت است . نشسته ام و من در حرکت است . نشسته ام و کائنات در حرکت . همین جا . درست همین جایی که من نشسته ام مرکز جهان است
- بله ، اما همون قبلن هم آشنا بودین برام
آشنایی بدهم ؟ بگویم اگر شلوار خاکستری پوشیده این من بوده ام که خاکستری را سر زبان زنش ، بچه اش ، شهرش انداخته ام ؟ بگویم می خواهم خودم را ببینم قبل از آنکه خاکستر بشوم ؟ باید اما زودتر خودم را ملاقات کنم ، آشنایی بدهم به خودم بروم سر اصل مطلب ، مهریه ای و شیر بهایی و بشوم عقد خودم
- امروز هم میریم دنبال همین سوال شما
من علامت سوالی است که لباس می پوشد ، به خودش در آینه لبخند می زند و گاهی میزند زیر گوشی کسی شبیه خودش ، سرخ ؟ بعید می دانم
-جان ؟
بی بلا هستند کلماتی که در سرم می چرخند ، در دستم کلماتی است که با آنها سیل نمی آید ، زلزله نمی شود ، حتا خون از دماغ کسی نمی چکد . با این همه این من است که می لرزد ، سیل می آید از دوحفره ی خالی صورتش ، و خون ، که قرمز است و رنگ
-شوخی کردم ، زیر این بیلبورد یه لحظه توقف کنید لطفن
از دور سر و کله ام پیدا می شود . نباید هول شوم ، خوشش نمی آید . باید بایستم راسخ روبرویش ،هرچقدر هم که بزرگ باشد ، باید بگویم دوستش دارم و به خانه برگردد ، شهر جای امنی نیست ، شب ها او را می بلعد . باید برگردد سر خانه وزندگی اش و نام کوچکم را پس بدهد . لبخند زده است من و گوشه ی کتش را با دست گرفته است . مرا به جا آورده من ؟ شاد است از دیدنم ؟ چرا خسته نشده است از این همه ایستادن ؟ گل چرا یادم رفت ؟ برای خود ِ بعدی ام یادم باشد گل بخرم . من خوشش می آید . مرا به یاد دارد ؟ همین کتی که تنم است تنش نیست در این عکس ؟ کاش عکس دوتایی مان را آورده بودم برای خودم تا به جا بیاورد . جای این حرف ها نیست . باید پیاده شوم و دست بدهم با خودم
-اِ .. آقا شمایی که تو این بیلبورد ..ما روزی هزار دفعه از اینجا رد میشیم اما از بس چشمون به خیابونه وقت نمیکنیم تو آیینه خودمونو نگاه کنیم . بگو پس کجا دیدمتونا
دستم را پس زد . پس نداد لبخندم را از روی لبش ، همانطور خیره به دوردست ها و لبخندی که حفره شده است روی دلم . خاک نشسته است رویش با این همه از دور مثل خودم همچنان خوب است ، عالی است . بدون هیچ حفره ای همه را خاکستری می کند . خیر است خوابی که می بیند . می بیند ؟ پس این حفره ها چیست روی صورتم ؟
-حرکت کنید لطفن
جایی برای رسیدن ندارم . سرم را که برگردانم خودم را می بینم . پشت سرش می گذارم و جایی دیگر به دنبالش می گردم
-حتمن باید خیلی لذت داشته باشه ، همه جا هستین ، همه میشناسنتون ، حتم کلی دختر هست که سر و دست میشکنن واسه یه عکس گرفتن باهاتون
عکس من است که نشسته در این تاکسی ، می گردد دنبال من ، راه راه شده است راه ، یک طرف من و طرف دیگر عکسی که عکس واقعیت است
-روزای اول آره ، بعدش مثل بقیه کاراس
روز اول تمام نشده است ، شب نقابی است که به صورت شهر زده ام . کاری دارم با خودم ، همین نزدیکی هاست ، پیدایش می کنم . کار جوهر مرد است ، باید یک تاکسی بگیرم . اتوبوس بهتر است ، بیفتم دنبال شهر و خودم را جمع کنم از شهری که نامش را به یاد نمی آورم
-شکسته بندی می فرمایید ، راستی یه فیلم هم بازی نکردید ، با این خانمه ... اسمش چی بود ..
بازی در می آورد من برای من ، من می گوید لبخند بزنم ، ژست بگیرم و خودم را کادو کنم برای جشنی که در آن شرکت نمی کنم . نوش جان
-آره ، یک سال قبل بود ، اون فیلم رو دیدید ؟
به چشم می آیم ؟ چشم هایم کجاست ؟
-آره ، با منزل رفتیم جاتون خالی ، خالی که نه شمام بودید ... ه..ه.. رو پرده البته ، کلی خندیددیم ، بخصوص اونجاش که...
چیزی یادم نمی آید ، یادم باشد منزلی بگیرم برای خودم ، سینمایی جیبی که هر وقت توانستم زل بزنم به چشمانم
-چه عالی ، زیر اون پل هوایی بایستید لطفن
حواست را جمع کن احمق ، این بار گند بزنی کارت تمام است ، صدایت نلرزد ، سینه ات را جلو بده ، لبخندی بزن که لب هایش را یادش بیاید
-این که فقط یه دسته ؟ دست شماست ؟ آقا کارت انگار خیلی درسته
دست به دست شده ام میان شهر ، و اینهایی که از بازوانم آویزانند دستان من هستند ؟ به من می خورد این دست که خیابان از زیرش رد می شود ؟ سکوت کن ببین تو را می شناسید دستت ؟
-آقا حالت خوبه ؟ میلرزی ، سرده بیا تو ماشین
پیاده می شود دستم از پل ، از خیابان ، از بیلبورد ، می فشارد جای دستم را روی کت ، محکم ، سفت ، می چسبد به من و دست بر می دارد از شهر . حالا دستی دارم که می تواند خودم را به جا بیاورد
-چیزی نیست ، بریم لطفن
چیزی به کامل شدنم نمانده است ، تا صبح باید طلوع کنم از خودم وگرنه ...
-سر شبی یه کم آب شنگولی زدیم ، انگار داره تاثیر می کنه ، شما دست راست منو می بینید ؟
حفره هایم را نمی بیند ؟ دست می خواهد چه کار ؟ چشم هایم را آویخته از آینه ی وسط سواری
-فیلم بازی نکن ، اگه خسته شدی یه جا وایسا یه ماشین دیگه می گیرم
جای خودم خالی ، یک سال پیش با منزل رفته بودیم سینما ، اسم آن زن چه بود ؟ مرد به چه نامی ؟ کلی خندیدیم ، به خصوص به حفره های طلایی
-نه آقا فیلم چیه ، این که لخند شما نیست ؟ بایستم زیرش ؟
چشمهایم در آینه ی جلو زودتر از حفره هایم من را تشخیص می دهند ، این عالی نیست ؟ : فیلمی که حرکت نمی کند
-چرا درست حدس زدی ، نگهدار
مسواک بزنید ، مسواک بزنید با همین خمیردندانی که می بینید . لبخندتان سفید می شود ، دندانهایتان برق می زند و مصلوب می شوید کنار بزرگترین اتوبان شهر ، مسواک بزنید و بعد بیایید لبخندتان را پس بگیرید از من
-آقا یه چی می گم فک نکن دارم ادا در میارما .. یه نگاه بکن به صورت ما ببین دهن منو میبینی ؟ راستش حس می کنم دهن ندارم ، الان اومدم یه سیگار آتیش بزنم دیدم جایی نیست که سیگارو نگه داره رو صورتم
دست می کشم روی صورت شهر ، شهر با دهان من من را برانداز می کند ، می اندازم خودم را در دهان شهر ، داخل لیوانی کنار تخت که تا صبح از لبخندم مراقبت می کند
-نه ، دهنتو از دس دادی ، رو بیلبوردو نگاه کن ، اونجاست ، داره لبخند میزنه به کل شهر ، تبریک می گم ، مشهور شدی
تازه کار است ، کپ کردن ندارد ، کار جوهری است که پخش شده است روی میز بزرگ شهر
-شما از ما خل تری ، مرتیکه اگه دهن ندارم پس این صدا از کجا میاد ؟ نه ، ندارم ، صد بار تو آینه دیدم
دهانم کجاست ؟ برای همسرم با کدام لب بخوان مرا ببوس را ؟ بی دهان تاکسی راه می رود ؟ راه کی می رسد به اولین بیمارستان ؟ بیمارم ؟ درد کجاست ؟
-بشین عقب خودم میرسونمت خونت ، حالت انگار خوش نیس اصلن
لبخندش در آینه من را تحقیر می کند ، بلند شوم و چنگ بزنم به لبخند مسافری که پشت فرمان من نشسته است ؟ خلوت است شهر ، گیج می خورد ماشین دور میدان ، خانه ام کجاست ؟ لبخند من است در آینه که به من می لبخند ؟
-دستم ، دستم نیست ، خودت نگاه کن
کل شب مرا چرخاند ، دستش را پس گرفت ، لبخندش را . حالا دارد می رود سر اصل مطلب ؟ در این لباس ها من کجاست ؟
-دست به دست شدیم من و شما ، خیالت تخت ، ساعت می فروشد به شهر ، خمیردندان ، کاپشن ، ساکت باش ژاک ، آسیاب ها در راهند
من که نشسته ام روی صندلی عقب ، این دهان کیست که فرمان را هدایت می کند ؟
-دهانم را پس بده بی شرف ، لبخندم خرج دوا و درمانت می شود ، از گلویت پایین نمی رود من
پایین می روم از خودم ، در آینه لبخند لبخند می زند به من ، نامش را نمی دانم ، کوچک شده ام ، آب مرا می رود
-من و شما نداریم ارباب ، خیالت تخت ، یه کم دیگه مونده تا خونت ، تا خونم ، امشب بچه ات به کی میگه پدر ؟
بچه ام ، سر در نمی آورم از این شهر ، از نقشه ، از خودم . این کیست که پدر پسرم شده است ، من شده است ، با لبخندی که از دهان من دزدیده است ، دستانی که از بازیم ، منی که از منم
-رسیدیم ، تو با این سر و وضع نیا تو ، بشین تا فردا صبح که خواستم برم آتلیه بیدارت می کنم
پیاده می شوم از خودم ، با دکمه ای جهان قفل می شود . چیزی جا نگذاشته است من ؟ سر بر می گرداند : هیچ . در صندلی عقب کت و شلواری خاکستری به خواب رفته است