وارد حمام می شود . حمام کوچک است . تمام لباس هایش را می کند . چند قدم پیش می رود و شیر آب گرم را تا انتها باز می کند . منتظر می شود تا کمی بخار فضای حمام را بگیرد . می رود سمت حوله اش و فندک و سیگارش را از داخل جیب حوله بر می دارد . می رسد به انتهای حمام ، آن بالا نزدیک سقف یک دریچه وجود دارد . می رود روی توالت فرنگی و دریچه را باز می کند . سیگارش را آتش می کند و شروع می کند به مصاحبه با خودش :

_غدای مورد علاقه ی شما چیه ؟

-غذایی که منو سیر کنه

-از چه رنگی خوشتون میاد ؟

-ببخشید اما این واقعن فضولیه

-از چه جور کتابایی ؟

-کتابایی که پر از عکسه

-چه جور فیلمایی رو می پسندید؟

-فیلمایی که توش زنه وقتی از یه خونه میاد بیرون در رو محکم پشت سرش میبنده

-بازیگر مورد علاقه ی شما ؟

-استنلی کوبریک ، هر وقت که فیلم بازی کنه

-گرو ه موسیقی مورد علاقه تون ؟

-خب راستش هیچوقت تشکیل نشد ، ریچارد رایت کیبورد ، تام یورک کلام ، میک جگر آوازه خوان ، شجریان گیتار بیس ، خودم هم  لید گیتار ، سید بارت هم تنها تماشاگر

-جواباتون بیشتر از سر باز کردنه ، اینطور نیست ؟

-کدوم طور ؟ نکنه قراره هرچی که می خوای رو بشنوی ؟

- بگذریم ، از کدوم تفکر سیاسی پیروی می کنید ؟

- بستگی داره ، واسه احمقا مارکسیستم ، واسه باهوشا اما هیچی نیستم ، نتیجه می گیریم که مارکسیستم

-منتقدا دید خوبی به شما ندارن ، چرا ؟

-چون به این دلیل می نویسم که منتقدا دید خوبی بهم نداشته باشن ، این به من احساس زنده بودن میده

- ببخشید اما فکر می کنم شما دارید دری وری تحویل من میدید ، اگر قرار نیست جدی باشید بهتره همینجا تمومش کنیم

-جدی ؟ باشه ، جدی باشیم

- ممنونم ، اخیرن کتابی از شما..

- اخیرن یعنی کی ؟ واسه من کل زندگیم اخرین محسوب میشه

-منظورم چند ماه پیش بود ، کتابی از شما ...

- من هیچ کتابی چاپ نکردم

- اما یکی با اسم شما ده تا کتاب چاپ کرده

-خب برو دنبال همون یکی بگرد

- راستش من خسته شدم از این طرز جواب دادنتون ، امروز روز تولد شماست و ما خواستیم به این مناسبت با شما مصاحبه کنیم ، اما شما انگار هیچ تمایلی ندارید

-تمایل ؟ کی از تمایل حرف میزنه ؟

- میشه بپرسم دوست دارید چه سوالی از شما پرسیده بشه ؟

- حتمن ، شما چند سال دارین ؟

- بیست و پنج ، دقیقن نصف شما

-منظورم این بود ازم همین سوال رو بپرسین

- شما چند سال دارید ؟ ( با عصبانیت )

- دو برابر سن شما

- شما از احمق فرض کردن بقیه لذت می برید ؟ از اینکه سرکارشون بذارین ؟

- نه ، اصلن ، اما وقتی خودشون اصرار دارن کوتاه میام

-صبحا که بیدار میشید چه کار می کنید ؟ منظورم برنامه ی روزانه تونه

-بیدار می شم ، میرم تو حموم و یه دوش می گیرم ، قبلش یه سیگار می کشم ، کنار دریچه ی حمام ، آخه می دونید زنم نمیدونه که سیگار می کشم ...

-زنتون این مصاحبه رو نمی خونه ؟

- نه ، اون گوشاش نمیشنوه

- باشه ، باشه ، ادامه بدید

- داشتم می گفتم ، بعد از حموم دوباره می گیرم می خوابم

-مسخره ست ، فکر می کنم شایعاتی که در مورد شما پخش شده همه ش حقیقت داره

- چه شایعاتی ؟

- درباره ی رفتار احمقانتون با مردم

- کدوم مردم ؟

- کسانی که با شما معاشرت دارن

- و چه کسایی با من معاشرت دارند ؟

- محض رضای خدا بس کنید ، این منم که دارم از شما سوال می پرسم ، نه برعکس

- پس سوال بپرسید ؟

- در مورد کتاب آخرتون ...

-ببخشید میشه یه سوال بپرسم از شما ؟ قول میدم آخریش باشه

-می دونم باز هم میخواین از سر بازم کنید

- نه اینطور نیست

- بپرسین

- غذای مورد علاقه ی شما چیه ؟

- دیگه شورشو درآوردین ، من قطع می کنم

- نه ، صبر کنید..

 

ته سیگارش را می اندازد کف حمام ، می ایستد روبروی آینه ، بخارش را کنار می زند . دهانش را کج می کند و چشمهایش را تا آنجا که می شود گشاد . با همین ژست به خودش نگاه می کند و یکبند تکرار می کند : نه . آره . نه . آره . نه ...

چند ساعت بعد خسته می شود . زیر دوش می رود و خودش را می شوید . کمی بعد شروع می کند به اصلاح صورتش ، تمام که شد نگاهی به تیغ می اندازد ، باز همان ژست سابق را می گیرد و این بار تنها تکرار می کند : نه . بعد دوباره نگاهی به تیغ می اندازد ، این بار گوشه ی چشمی هم به رگ دستش می اندازد . قرمز رنگی است که تنها در ذهن شما ساخته شده است