من اگر آمریکا بودم می گذاشتم موهایم بلند شوند، اگر اسراییل بودم ریش می گذاشتم ، و اگر ایران بودم از تلویزیون ها اعلام خودمختاری می کردم . اعتراف می کنم از این بازی خسته شده ام ، مدت هاست که از خیلی چیزها خسته ام ، مثل نوشتن همین ها . دلیلی برای این همه سیاه کردن ندارم. شاید حتا دفعه ی  بعد هم که ایران را می بینم او هم به نظرش این کار بی فایده باشد ، با این همه نمی دانم به کدام دلیل به نوشتن ادامه می دهم . امیدوارم ادامه ی این سطرها برایم کشف این دلیل باشد ، هر چند با همین نوشتن هم چیزهای زیادی کشف کرده ام . مثلن این که وقتی چیزی واقعی را می نویسم یا روی کاغذ خاطره ای را به یاد می آورم ، آن چیز دیگر واقعیت ندارد ، و آن خاطره انگار تازه رخ داده باشد برایم به موضوعی جدید بدل می شود . نمی دانم این اتفاق تا چه حد مثبت است و یا می تواند مضر باشد ، اگر بتوانم باز هم دکترای روانشناسی ایران را ببینم ، یا او بتواند این سطرها را بخواند حتمن این سوال را بی پاسخ نمی گذارد . این دفعه می خواهم از یک ماه قبلم را زندگی ببخشم

یک ماهی است که چیزی ننوشته ام ،  از همان روز که ایران خانه ام را ترک کرد .( چیزهایی که در این یک ماه نوشته ام را همراه این کاغذها برایت فرستاده ام ، آنها را اول بخوانی بهتر است ، برای این که راحت تر باشم در سطرهای بعدی تو را تو خطاب نخواهم کرد ، شهره ای که در ادامه می آید خود توست ، آنجور که من به خاطرت می آورم ) زندگی ام بی تغییری می گذشت . بعد از یک هفته نگران ایران شدم ، سابقه نداشت که هفت روز بگذرد و من صدایش را نشنوم ، با همراهش تماس گرفتم ، خاموش بود ، سه روز تمام زنی به نیابت از او اعلام می کرد که گوشی همراهش خاموش است .من اگر جای آن زن بودم چیزهای دیگری هم برای گفتن پیدا می کردم . زنگ زدم به خاله ام . صدایش پر از نگرانی بود ، هرچقدر هم که سعی کرد مخفی اش کند و احوال بقیه و کار و بارم را بپرسد ، باز هم فهمیدم که آن سوی سیم فاجعه ای رخ داده است . با این همه چیزی نگفت و من مجبور شدم به خانه شان بروم ، تنها بود ، از سه سال پیش که شوهر خاله ام فوت کرد ایران می گفت که تنهاست . با خوشرویی در را باز کرد ، لبخندش مرا آرام گرفت ( این تنها جمله ای است که برای توصیف لبخندش به ذهنم می رسد ) اما یک ساعت نگذشت که آرامش از روی عکس شوهر خاله ام که روی طاقچه بود پر کشید . چهار سالی می شد که ندیده بودمش ، و تمام مدت که خاله ام می رفت و با چای و میوه برمی گشت به همان عکس خیره بودم . در عکس شوهر خاله ام انگار لبخند بر لب داشت ، وقتی که زنده بود تمام فامیل اتفاق نظر داشتند که نمی شود چهره اش را خواند . کسی نمی دانست که تاثیر سالها نظامی بودنش بود یا چیز دیگر . همانطور اخم می کرد که می خندید . حتا با نگاه کردنش به عکسش هم آدم می ترسید و نمی دانست این مرد قرار است لحظه ای بعد از قاب بیرون بزند و آدم را مثل پسرش در آغوش بکشد یا با تحکمی تمام عیار به او دستور خبردار یا پیش فنگ بدهد . فامیل به او لقب اسراییل داده بودند و خاله ام را آمریکا صدا می کردند . بیشتر از هر زن و شوهر دیگری پشت هم در می آمدند .  به هر حال وقتی خاله ام خبر دستگیری ایران را داد  مطمئن بودم حس شوهر خاله ام در عکس حس سرهنگی بود که خبر خلع درجه اش را به وی ابلاغ کرده اند . سعی کرد کلی مقدمه بچیند ، اما خلاصه ی حرفش این بود که همان روز که از خانه ام بازمی گشته اتفاقی به تجمعی برخورده است و بازداشت شده . سه روز از او بی خبر بودند و بعد از سه روز با خاله ام تماس گرفته اند . از وقتی یادم می آید موهایش پسرانه بوده اند ، هرگز ندیدم حتا روی شانه هایش بیایند . دو هفته از ایران بی خبر بودم . بعد از دو هفته آزاد شد . حدس زدم آنها هم فهمیده اند که ایران اصلن سیاسی نیست ، یا اگر بخواهم درست تر بگویم ، ایران اصلن سیاسی نبود . خودش بود و مدرک دکترای روانشناسی اش . اما گفته اند جرمش ارتباط با تلویزیون های بیگانه است . وقتی اولین بار پس از آزادی اش او را دیدم فهمیدم که مطمئنن مدرک دکترایش را در زندان جا گذاشته است . خاله ام زنگ زد و خبر آزادی اش را داد . با همراهش تماس گرفتم ، گفت که خودش می آید دیدنم . یک ساعت بعد آمده بود . خودش بود ، ایران ، حرف نمی زد ، من نمی دانستم وقتی یک زندانی به ملاقاتم می آید چه باید بگویم ، یک ساعتی بی حرف گذشت ، بلند شد که برود ، رفت . قبل از رفتن دستور داد بلند شوم . اطاعت کردم . گفت بیایم بایستم روبرویش . رفتم . چشمهایش را بست و با بغض گفت : بچگی مان یادت هست ؟ من اگر بودم این سوال احمقانه را نمی پرسیدم . معلوم بود که یادم است . بچه گی من و ایران تنها چیزی ست که دوست دارم به یاد بیاورم گفت چشمهایم را ببندم و بایستم دوباره روبرویش ، حرفی نبود . نمی دانم چشم هایش بسته بود یا نه . به لباس زیرم کاری نداشت . مرا در آغوش گرفت و با هق هق گفت : چشم های من را بسته بودند . اما چشم های بازجو بسته نبود . ایستاد روبرویم و...دست هایش کثیف بود ، می فهمی ، دست هایش کثیف بود . بعد از گفتن اینها یک ساعتی گریه کرد . بعد از یک ساعت شروع کرد به زدن خودش ، بعد هرچه اصرار کردم نپذیرفت و یک تاکسی خبر کرد و رفت . من اگر بازجو بودم دستهایم را می شستم و چشمهایم را می بستم ، هر چیز قاعده ای دارد ، هیچ کس این را بهتر از من نمی داند

یک ساعت از رفتنش گذشته بود که شهره زنگ خانه را زد . هنوز در را کامل باز نکرده بودم که گفت می خواهد بیشتر من را بشناسد . گفتم حرفی نباشد . گفت مسخره بازی کافی است . گفتم حرفی نباشد . گفت اگر نظرم عوض شد .. یادم نمی آید چه گفت اما خوب به خاطر دارم که در جوابش گفتم حرفی نباشد . من اگر جای شهره بودم یک سیلی دیگر در جیب مانتویم نگه می داشتم . رفت و گفت منتظر است تا نظرم عوض شود . گفتم نباشد . تصمیم گرفتم همین ها را برایش بفرستم ، البته اگر ایران اجازه بدهد