آیا رونویسی امکان پذیر است ؟
حافظه حتا در قیاس با نظرگاه فرد ، با جرح و تعدیل همراه است ، نمی تواند و نمی خواهد که تمام آنچه از سر گذرانده را بازنویسی کند . هنگام به خاطر آوردن یک رویداد ، حجم عظیمی از آن رویداد حذف می شود و آنچه باقی مانده خود را به جای تمامیت آن معرفی می کند . از این رو در فرایند به خاطر آوردن ، شاید چیزهایی که به ظاهر فراموش شده اند اهمیت بیشتری دارند تا آن سطوح از رویدادها که همچنان قابل تصورند . بنابراین حافظه نوعی فراموشی عمیق تر ، و درونی ترین ایدئولوژی به حساب می آید . فراموشی ، همیشه خود را با نابودی ، با نبودن یکی می گیرد ، و این نیرنگ ِ حافظه است . دخل و تصرفات موجود در یادآوری آنچنان متعدد است که می توان گفت آنچه همچنان درباره ی یک رویداد به خاطر می آوریم تمامن ساخته و پرداخته ی تخیل است . عکس ، فیلم ، و ثبت کننده هایی نظیر این نیز کمکی به یادآوری نمی کنند ، چرا که انسان همواره خودش را به شکلی تجزیه شده و درونی و در عین حال با فاصله تجربه می کند . آنچه در یک عکس یا یک فیلم ِ شخصی به تصویر کشیده می شود تصاویری از گذشته را محفوظ نگاه نداشته است ، بلکه هنگام دیده شدن ، خود بدل به واقعیتی می شود که هرگز تجربه نشده است . فرد در فیلم یا عکس با کلیت خودش روبرو می شود ، کلیتی که همواره تخیل کرده است ، حالا به رخ اش کشیده می شود . حال آن که فرد همواره خود را بصورت اجزایی پراکنده و جریاناتی ناپیوسته از سر می گذراند . حس نوستالژی از این ناتوانی سرچشمه می گیرد ، در این احساس ، فرد ، حسرت تجربه کردن ِ چیزی را دارد که تصور می کند زمانی تجربه کرده است ، حال آنکه آن تجربه نیز خود تجربه نشده است . نوستالژی خواهان لمس ِ واقعیتی است که جز در درون ذهن فرد واقعیت نداشته است
***
هنگامی که بودا برای اولین بار به روشنی رسید از او سوال شد :
آیا شما خدا هستید ؟ پاسخ داد : نه
آیا شما قدیس هستید ؟ نه
پس چه هستید ؟ و او پاسخ داد : من بیدارم
بازی ، تمرین کردن فراموشی است . فراموش کردن این که برای قواعد ِ بازی هیچ ضرورتی وجود ندارد . هیچ الزامی برای این قواعد وجود ندارد ، جز حضور پیدا کردن در خود ِ بازی . این حضور به قوانین ِ بازی مشروعیت می دهد . آن بازی قدیمی ، قایم موشک ( باشیدن اش دیگر اهمیتی ندارد ) از این نظر شایان توجه است . آن که چشم می گذارد ، فرصتی ایجاد می کند تا برخی قایم شوند . این چشم بستن به آن پنهان شدن معنا می دهد . همین باعث می شود تا چشم بستن ِ آنکه چشم گذاشته است خود نوعی دیدن محسوب شود . آن که چشم بسته است نظرگاهی خلق کرده است که باعث می شود عده ای دیگر به پنهان کردن ِ خود اقدام کنند ، این نظرگاه ، که البته نوعی ندیدن است ، به آن پنهان شدن مشروعیت می دهد . از این نظر این ندیدن ِ عمدی خود به یک بینایی ِ تشدید شده بدل می شود ( تنها برای او ست که عده ای پنهان شده اند ) و آن پنهان شدن چیزی نیست جز نوعی خاص از عیان بودن . برای یک ناظر که بیرون از بازی ایستاده و مشغول تماشاست ، تمام این قواعد مسخره به نظر می آید ، چرا که او از جایگاه مرگ ، مشغول ِ تماشای زیستن است. در محدوده ی بازی ، تقلب کردن به این قواعد ِ خود ساخته اعتباری مضاعف می دهد . آن که تقلب می کند بیشتر از خود ِ قواعد آنها را جدی گرفته است . متقلب برای بازی غایتی در نظر می گیرد . او فراموش کرده است که حدود ِ بازی تنها در ذهن ِ خود اوست ، و می خواهد به هدفی دست یابد ، او البته به این هدف می رسد و فاتح سرزمین ِ بازی می شود ، سرزمینی که البته خود خلق کرده است . این فتح به قیمت ِ واقعیت بخشیدن به چیزی بدست آمده که هیچ گاه واقعیت نداشته است .
***
آنچه امکان ناپذیر می نماید همین فراموشی است . همین که مواردی برای فراموش کردن وجود دارد نشان می دهد که این موارد قابل چشم پوشی نبوده اند و نیستند . آنچه به خاطر نمی آید ، آنچه که فراموش می شود ، به شیوه ای درونی تر در حال تجربه شدن است . آنچه به خاطر نمی آید سبب عمیق ترین تعلق خاطر است ، و آن سرخوردگی که ذاتی ِ زندگی است از همین امر نشات گرفته است . آن امواجی که فرد خوانده می شوند هر لحظه سرگرم غوطه خوردن در امواجی است که فرد تصور می کند در ساحلی امن در حال تماشایشان است . غرق شدنی در کار نیست ، همانطور که ساحل برساخته ی تخیل است .