حرف ندارد در گوشهایم

این زن

که پشتش چند قدم عقب مانده

صدایش چند قدم جلوتر

کشیده می شود روی صورت پنجاه سالگی ام

 

می دانم

می دانم

اینها هیچ ربطی به لبخندت ندارند

خلاصه می کنم

گوش ها جویده

لبهایم را بلعیده ام

و همین حالاهاست

که دو چشمم را یک لقمه کنم

 

در انتظار تو

کاری ندارم

جز خوردن خودم