دیالکتیک رمانتیک
اسمش سامان بود ، بلند قد و کشیده ، آنقدر بلند که نفر سوم گروهان شد . لیسانس کشاورزی بود و از معدود افرادی در پادگان که رشته ی تحصیلی اش را دوست داشت. اولین بار که دیدمش روز تقسیم بود . در حیاط و میان هزار سرباز دیگر نشسته بود کنارم و دائم برای دختری که پشت میله ها منتظرش نشسته بود دست تکان می داد . دختر یکبند لبخند می زد و با وجود فاصله ی بینشان – حدودن صد متر – گویی در لحظه با هم مشغول صحبت بودند . کمی با او گپ زدم . هیچ فکر نمی کردم که روزی با او در یک پادگان و یک گروهان بیفتم . سن هم را پریسیدیم و رشته ی تحصیلی مان . بیست و شش سال داشت و از لبخند دختر معلوم بود که او هم مثل بقیه به اجبار سرباز شده است . یک هفته بعد و هنگام تقسیم مان به گروهان های مختلف دوباره او را دیدم . خوش و بشی کردیم و یک احوالپرسی مختصر . بعد گفتند برویم و یک هفته بعد بیاییم . انگار از خوشحالی بال درآورده باشد ، از در پادگان پر کشید و رفت . تنها فرصت کردم ببینم که همان دختر با همان لبخندش برای او آشیانه ای در آن طرف خیابان ساخته است . دوید ، دست دختر را گرفت و هر دو سوار ماشینی شدند و رفتند
تا یکی دو هفته دورادور در او را می دیدم . من ردیف سوم و ستون هفتم بودم و او در ستون سوم . چند روز اول خوش اخلاق بود و مایه ی تفریح دیگران می شد . بعد از شامگاه همیشه می توانستی او را کنار دکه ی تلفن ببینی که یا داشت به سربازی التماس می کرد که جایش را به او بدهد و یا سربازانی داشتند سرش داد و بیداد می کردند که زودتر تماس اش را تمام کند و او با حرکات دست به سربازان التماس می کرد که چند لحظه ی دیگر تحمل کنند
در آسایشگاه با هم فاصله ی زیادی داشتیم . من طبقه ی اول بودم و او طبقه ی دوم . من یک سر آسایشگاه بودم و او در سر دیگر . اما اولین شبی که نگهبان آسایشگاه بودم اتفاقی افتاد که خواستم به او نزدیک تر شوم . ساعت حدودن دو ِبعد از نیمه شب بود . همه از ده خوابشان برده بود و چند نفری هم صدای خرخرشان بلند شده بود . ایستاده بودم جلوی در آسایشگاه و به حیاط خیره مانده بودم که ناگهان فریادی خفیف از داخل شنیده شد . سر برگرداندم و سامان را دیدم که نشسته است و صورت پر از عرقش را پاک می کند ، چند سرباز ِ کنارش بیدار شدند و هاج و واج اطرافشان را نگاه کردند و دوباره به خواب رفتند . نزدیک اش شدم . زیر لب اسمی را تکرار می کرد : پرستو . با طعنه به او گفتم که خواب دیده است ، خواب زن چپ است و خیالش راحت باشد . تازه من را دید و پوزخندی تحویلم داد تا شوخی ام را از سرش باز کرده باشد . رفتم کنار در و دوباره زل زدم به حیاط پادگان . آمد و ایستاد کنارم . کمی مضطرب بود و من هم کمی کنجکاو ، و هر دو سعی کردیم کنجاوی و اضطرابمان را پشت حرفهای پیش پا افتاده ای درباره ی پادگان و فرماندهان پنهان کنیم . گفت که خوابش نمی برد و اگر مایلم می تواند به جایم نگهبانی دهد . من هم خوابم نمی آمد . شروع کرد از خودش گفتن . بچه ی تهران بود و قرار گذاشته بودند با هم ازدواج کنند . همانطور که حدس زده بودم اسمش پرستو بود ، از پانزده سالگی همدیگر را می شناختند و عاشق هم بودند . از علاقه ی وصف ناشدنی شان به هم گفت و من هم روز اول ورود به پادگان را به خاطرش آوردم و اینکه از برخوردشان هم چنین چیزی مشخص بود . از دلتنگی اش گفت ، و اینکه سربازی را دوست دارد ، بشرط اینکه پرستو هم بتواند سرباز شود ، هر دو خندیدیم و رفت که بخوابد
از فردایش بیشتر با هم عیاق شدیم . هنگام ناهار یا شام و زمان های استراحت گهگاه گپی با هم میزدیم . کم کم داشت عوض می شد . دیگر از آن پسر خنده رو خبری نبود . همیشه می توانستی او را ببینی که داشت به فرمانده ی گروهان یا گردان التماس می کرد که به او مرخصی بدهند و هر دفعه بهانه های مختلفی می آورد . از مریضی مادرش تا تصادف برادرش . پادگان به همین خاطر اسم او را گذاشته بود دایره المعارف بدبختی . فاجعه ای نبود که برای او رخ نداده باشد و او به خاطر آن فاجعه طلب مرخصی نکند . یکبار که همه در جای سازمانی اش منتظر رفتن به سلف بودند باز هم داشت با فرمانده بر سر مرخصی بگو مگو می کرد . فرمانده ، کلافه ، فریادی بر سرش کشید و گفت : گفتم نه . یکدفعه از کوره در رفت ، و فریادی کشید که تمام پادگان آن را شنیدند : لامذهب اگه کار واجب نداشتم که این همه التماست نمی کردم . فرمانده من و بغل و دستی ام را خواست تا او را به بازداشگاه ببریم . یک روز انفرادی و سه روز نگهبانی تنبیهی . در حین رفتن سمت بازداشگاه چیزی به هم نگفتیم ، لحظه ی آخر گفت که دیگر نمی تواند تحمل کند .
پس فردای آن روز خبری د رپادگان دهان به دهان می گشت . سامان نیمه های شب از خواب بودن دژبان جلوی در استفاده کرده و از پادگان فرار کرده است . گویا دژبان با صدای در بیدار شده است و تنها توانسته فردی را ببیند که به سرعت می دود . تا دو روز جایش در گروهان خالی می ماند و فرمانده طوری به جای خالی اش نگاه می کرد که همه ی ما برایش نگران بودیم . روز سوم برگشت . با همان سرزندگی و شادابی روزهای اول . همه ی ما سر صبحگاه بودیم و فرمانده ی پادگان داشت سخنرانی می کرد . یکدفعه نگاه اش به سامان افتاد که همراه دو دژبان وارد حیاط شده بود . سخنرانی اش را قطع کرد و با با تمسخر گفت : بالاخره تشریف شان را آوردند ، دلمان برایتان تنگ شده بود . از سامان خواست بیاید وسط حیاط و بایستد کنار میله ی پرچم . دوباره به سخنرانی اش ادامه داد د در حالی که نگاه اش به سامان بود و حرفهایی در باب لزوم رعایت قوانینی که برای همگان یکسان است ایراد کرد . در آخر رو به سامان گفت : فکر می کنی چه چیز در انتظارت است . سامان در حالی که خبردار ایستاد بود جواب داد : هر چه که باشد می پذیرم جناب . فرمانده لبخندی زد و با صدایی حاکی از پیروزی گفت : خودت یکی از این سه را انتخاب کن سرباز : اول ، فرستادن پرونده ات به دادسرای نظامیان ، دوم ، ده روز انفرادی و بعد از آن تا پایان دوره نگهبان اجباری . و سوم ، ده روز ایستادن کنار میله ی پرچم به صورت خبردار . ولوله ای در گردان افتاد . همه متفق القول سومی را انتخاب کردند . سامان سری به سمت گردان برگرداند و او هم سومی را ترجیح داد . فرمانده انگار که منتظر همین جواب باشد با لحنی تحکم آمیز ادامه داد : باشد ، هر روز تنها یک ساعت برای دستشویی و عذا خوردن استراحت داری ، و اگر نتوانی این مدت را خبردار بایستی هم پرونده ات به دادسرا فرستاده خواهد شد و هم باید بازداشت انفرادی را تحمل کنی . سامان سینه اش را جلو داد و گفت که آن یک ساعت را هم نمی خواد . تمام پادگان خندید . فرمانده با عصبانیت خواست که همه ساکت شوند . رو به سامان کرد و گفت که از همین لحظه تنبیه اش آغاز شده است
سه روز اول او به مکانی توریستی برای پادگان تبدیل شده بود . صاف ایستاده بود و به جایی در دوردست چشم دوخته بود . هر کس بیکار میشد به دیدنش می رفت و سر به سرش می گذاشت . می گفتند با دژبان ها تبانی کرده و شبها استراحت می کند . بعد از سه روز نگاه همه عوض شده بود . با احترامی خاص به او نگاه می کردند و حتا در روز چهارم فرمانده اعتراف کرد که از سربازی با استقامت مثل او بعید است که چنین خطایی انجام داده باشد . در این مدت کسی از او یک کلمه هم نشنیده بود . هرگز نگاه اش را نمی چرخاند و جواب هیچ کدام از متلک ها یا احوالپرسی ها را نداده بود . روزهای آخرش تنبیه اش دیگر به پدیده ای عادی تبدیل شده بود . انگار که میله ی پرچم یا شی ء دیگری باشد ، همه عادت کرده بودند که وسط حیاط و کنار میله ی پرچم سربازی ایستاده باشد . روز هشتم فرمانده در صبحگاه اعلام کرد که تنبه اش را بخشیده است و می تواند به جایش در گروهان برگردد . بعد از هشت روز دهان باز کرد و گفت : دو روز دیگر باقی مانده است . فرمانده از عصبانیت یا شرم سرخ شد . و گفت که تمام پادگان شاهدند که اگر اتفاقی برایش رخ دهد مسئولیت اش با خود سامان است . با فریادی محکم گفت : بله جناب . و ما روز را مثل روزهای قبل آغاز کردیم . شب نهم من نگهبان بودم . ایستاده بودم کنار در آسایشگاه و تمام مدت خیره شده بودم به سامان . هیچ ندیدم تکانی بخورد یا بدنش را کمی چپ و راست بدهد . رفتم ایستادم روبرویش . نگاهی هم به من نینداخت . چشمهایش باز بود و داشت به همان نقطه ی همیشگی نگاه می کرد . حالش را پرسیدم . جواب نداد . پرسیدم چیزی احتیاج دارد یا نه . جواب نداد . از پرستو پرسیدم . باز هم جواب نداد . کمی بعد پست نگهبانی ام تمام شد و بازگشتم جلوی در آسایشگاه . خوابم نمی آمد . نگهبان بعدی آمد و ایستاد کنارم . رد نگاهم را گرفت و در حالی که او هم به سامان نگاه می کرد گفت : هیچ وخ فک نمی کردم یه آدم اینقد سگ جون باشه
صبح با صدای فریاد ها و همهمه ها از خواب پریدم ، آسایشگاه خالی بود و حیاط پر از سرباز . همه زل زده بودند به وسط حیاط ، فرمانده با دهانی باز جلوتر از بقیه ایستاده بود . میله ی پرچم ناپدید شده بود و از سامان هم خبری نبود . جای آن دو یک درخت سبز شده بود . سرو . بلندی درخت از میله ی پرچم هم بالاتر زده بود . میانه های درخت یک آشیانه بود . کمی بالاتر از درخت یک پرستو در حال چرخ زدن بود ، فرمانده با دهانی باز جلوتر از بقیه ایستاده بود و به درخت چشم دوخته بود
ده سالی از این ماجرا گذشته است . آن پادگان حالا به پارک تبدیل شده است . اسمش را گذاشته اند پارک سرباز . هر وقت آنجا می روم چند نفر از همدوره ای هایم را می بینم . برخی همراه خوانواده شان و در حالی که دست پسر یا دخترشان را گرفته اند به درخت نگاه می کنند . برخی هم می روند و زیر بساط می کنند . همه ی ما اسم آن پارک را گذاشته ایم پارک پرستو . هر کدام از ما وقتی وارد پارک می شویم ابتدا سر و وضعمان را درست می کنیم ، خبردار می ایستیم و یک سلام نظامی ِ بی نقص به درخت می دهیم