16


تامل در باب یک عقیده ، عدم اعتقاد به آن عقیده است


امروزه و به لطف پیشرفت علم ، دانشمندان توانسته اند برای سلامتی نیز درمانی درخور پیدا کنند


او دلیر است ، یعنی به صورت مداوم ، آن طرف تر از خودش می ایستد


هر مشغولیت خودخواسته ، هزاران فراغت ناخواسته است


برای خودش کفایت نمی کند ، به همین دلیل خودش را با نام فامیل خطاب می کند


او ، ویترین اوست


در جستجوی خودش است ، به همین سبب همیشه از دیگری سر در می آورد 


15


در مورد خودش خیال می کند که به اغراق نیاز دارد ، آنچه می بیند اما تنها استعاره است


فرد برای این که بتواند جایی را وطن خود محسوب کند ، باید قبل از هر چیز بتواند خودش را ساکن فرض کند ، و چنین کاری غیر ممکن است


بالای هر آینه به چنین جمله ای بر می خورد : هشدار ! خطر غرق شدن


از هنگامی که برنده ی جایزه ی " مرد نمونه " شده است ، به خودش در چنین تابلویی برمی خورد : ورود آقایان ممنوع


آنچه استعداد و خلاقیت خوانده می شود ، خود ، یک شخصیت است ، نه یک توانایی و موهبت در یک شخص ِ خاص


برای گرم شدن ، همیشه پابرهنه می دود ، وسط حرف خودش


صدا ، تصویر ، حرکت - عبارتی شایسته ی بیدار شدن 


چهارده


بیمارستان احمقانه ترین نوع تادیب است ، قضات ، اینجا تنها یک حکم برای بریدن دارند : سلامت


خیره می شود به دوردست ، دوردست خودش : چقدر راه مانده است


" از ترس مرگ خودکشی کردن " ، این برداشت رایج از آن چیزی است که زندگی خوانده می شود


در نوجوانی در دبیرستان تئاتر بازی می کرد ، حالا و در چهل سالگی ، از عهده ی خودش هم بر نمی آید


حق هیچوقت با من نیست ، حالا این من هرکس که می خواهد باشد ، من یا هر کس دیگر


بیدار بودن ، یا آگاهی از یک خواب آلودگی ِ ابدی 


برایش ابد بریده اند ، پشت میله های تن اش ، شادمان ایستاده و می گوید : هیچ وقت این قدر خودم نبودم


این گفت و گوی تا به قیامت مسلسل است - جامی

چه دشوار است پنهان ساختن ناموجودیت خویش – لتس

 

انسان خواهم شد ، کار دیگری نمی شود کرد – بکت

 

ممنون نخواهم بود از کسی که درباره ی من فکر کند – نیما یوشیج

  

در کانون ثروت و رهایی همیشه سوال مشابهی را می شنوید :"پس از عیاشی چه کار دارید بکنید ؟" وقتی همه چیز فراهم است – سکس ، گل ها ، کلیشه های مرگ و زندگی –چه کار می کنید ؟ - بودریار

 

لذت چیزی نیست مگر نوعی احساس شکست در تنهایی – اشمیت

 

آرزوهای برباد رفته ی مشترکی داریم – پرویز شاپور

 

زندگی فقط به صورت پدیده ای زیبایی شناسانه قابل توجیه است – نیچه

 

تمام قوانینی که سبب تفرقه می شوند ارتجاعی اند – مارکس

 

اسارت بهتر است تا پذیرش آزادی ناتوانی و عجز – لوفور

 

انجمن رو به رشد یاغی های غرغروی طبقه ی متوسط – پل استر

 

نه یهود در کار است نه یونانی نه برده نه آزاد نه مرد نه زن – پل رسول

 

 http://www.environmentalgraffiti.com/news-artist-who-lived-nude-pigs?image=1

نظر و رابطه اش با انتظار

                                                                                                                        





بی شک حرکت این حضرات از حسن نیت شان ناشی شده است ، و از این نظر و در این حد قابل تقدیر است . کسی در تلاش اینان در جهت " انسانیت " شکی ندارد ، اما این عکس همانقدر که نشان دهنده ی اهمیت قائل شدن برای محروم ترین اقشار جامعه است ، نشان دهنده ی وجدان معذب این " عالی مقام " ان هم هست . ، وجدان معذبی که هیچ کدام از لبخندهایی که بر لب دارند ، نتوانسته اند آن را پنهان کنند . بی شک در این وجدان معذب ما نیز با این " الگو"های استعداد و هوش و موفقیت ، همراهیم . همه ی ما ، احتمالن بچه ی همان رفتگر ، از بچگی تربیت شده ایم تا به " رده های بالا " ، مشاغل " عالی " ، و جایگاه اجتماعی " درخور" نائل بشویم ، جایگاهی که صد البته در چهارچوب جوامع فعلی به قیمت ِ پوشیدن ِ چنین لباسی برای اکثریت تمام می شود . بسیاری از ما ، در جهت حفظ ، و رسیدن به اندام ِ " شایسته " ی جایگاه اجتماعی مان ، زمانی از روز به فعالیت های بدنی در باشگاه های ورزشی مشغولیم ، این موضوع در مورد همین اساتید بیشتر صادق است ، چرا که به دلیل شهرت ِ تصویری شان ، "تن" تر از مردم عادی هستند ، اما کدام یک حاضر است این فعالیت بدنی را صرف فعالیت هایی مولد ، نظیر فعالیت های یک کارگر یا همین رفتگر ، کند ؟ شاید بگویی که چنین عملی باعث می شود که همین مشاغل ِ سخت و فاقد ِ " جایگاه " هم از محرومان دریغ شود ، اما شاید ، و تنها شاید ، در چنان جهانی ، دیگر چنین مشاغلی برای هیچکس ضروری نباشد ، و همگان به صرف " انسانیت " حق برخورداری داشته باشند . در این عکس ، همان قدر که می توان نیت خیر اینان ، نیت ِ به ظاهر خیر همه ی ما ، را دید ، همچنین می توان تحقیر چنین لباسی را هم رصد کرد . صرف تماشای همین عکس ، از سوی همین ما ، خود از معیوب بودن ِ جوامع فعلی حکایت دارد ، ما : طبقه ی خاصی از جامعه ، بهره مند از فیسبوک ، بهره مند از فراغتی که سبب شده تا هنرمندی مثل مهرجویی را بشناسیم ، طبقه ای که خود را " همه " می پندارد و از این رو شعار ِ " ما بی شماریم " سر می دهد ، طبقه ای که دغدغه ی " آزادی بیان " دارد ، چرا که چنان خوشبخت زیسته که فرصتی برای " تفکر ، و بیان " برایش فراهم است .
این اندام های مشهور ، این لبخند ها و ژست های عریض و طویل ، در کار ِ "زیباسازی رنج کشیدگی " هستند ، همانطور که آن تصاویر که به اسم زیباسازی شهر روی در و دیوار کشیده می شوند ، در کار ِ پوشاندن ِ سبعیت ِ شهر هستند ، یکی از ویژگی های اثر هنری در عصر فعلی ، همین وجدان معذب ، همین خوشبختی ِ ناشی از بدبختی ، و برعکس ، باید باشد . فلان آکتور زیبارو در این عکس ، سرمشق همان زنانی است که بر خلاف فیلم ها باید به مردی رفتگر قناعت کنند . چطور می شود در چنین زمانه ای از زیبایی ظاهر حرف زد بدون آنکه از وحشیگری ِ نهفته در این زیبایی سخنی نگفت . بی شک این افراد واقعن هنرمندند ، مثلن مهرجویی ، هرچند من زیاد از فیلم هایش خوشم نمی آید . اما شاید یکی از وظایف هنرمند در چنین عصری ، بروز وجدان ِ معذب اش در اثر باشد ، نه چنین عکسی که می تواند چنین برداشتی را هم به ذهن متبادر کند : ببینید ما چقدر انسانیم ، درست است که مشهور و محبوب و برخورداریم ، اما در عین حال می توانیم انسان هم باشیم !
جایی در توضیح این عکس از عبارت " مقدس ترین لباس " استفاده شده بود . به سختی ِ اکثریت ، به مشقت ِ همه گیر ، برچسب ِ مقدس بودن می زنیم تا بتوانیم به امتداد دادن ِ هرچه بیشتر به این سختی و عذاب اکثریت با وجدانی آسوده تر ادامه بدهیم

سیزده


او به خودش اشتغال دارد ، و این عمیق ترین و همه گیر ترین نوع ِ بیکاری است


نثر ، شیوه ی مهجوری از شعر است


آنچه باعث پرداختن من به خودش می شود ، همانا بیماری من است 


عملی کردن یک اعتقاد ، تخطی از آن است


برخلاف آنچه می پندارد ، تفکرات و عقایدش عوض نشده و تغییر نکرده است ، تنها باب روز شده اند 


آنقدر بزرگ شده است که خودش را هم ریز می بیند


من نمی تواند تنها من باشد ، این با من بودن اش در تناقض است