در سلول انفرادی  نشسته و به دستبند های در ذهنش نگاه می کند : زندان زمانی معنا دارد که جایی بیرون از زندان وجود داشته باشد

 

چهره ی در حال انقراضی دارد :  دو چشم ، یک بینی ... بدون وقاحتی که بناست این روزها به تمام این اجزا معنا اعطا کند

 

آنقدر به دنیا آمده ام که دیگر نمی دانم از کدام طرف به زندگی برگردم – دیالوگ یک امروزی با قابله

 

از دلایل تولید افراد مشهور : آنها باعث می شوند که عده ای بی آنکه انزوایشان را ترک کنند ، احساس کنند که دور هم جمع شده اند


خطاب به رزومه ی کاری اش : این همه سابقه جای تحسین دارد اگر کسی مثل من می توانست علاوه بر انجام دادن ، این کارها را  تجربه کند

 

تحلیل هنری دو کارمند پس از کنسرت :

اولی : اجرای موفقی بود ، از اینکه عصر جمعه ام اینگونه گذشت راضی ام

دومی : چیزی نفهمیدم ، تمام مدت داشتم به فامیلی اش فکر می کردم ، شنبه زاده ، دردناک نیست ؟ او شنبه متولد شده است اما من هر شنبه ختم می شوم