به روز / شدن



خیابان

من را به جا نمی آورد

منتظر قدم هایی است

که سال هاست

سر به بیابان گذاشته اند


گم شدن

گاهی این گونه است :

ایستاده ای جلوی خانه ات

و خودت را یادت نمی آید


در  

دستپاچه

برایم از چارچوب کنار می کشد

_ لطف شماست ، اما

تا برگشتن خودم

همین جا منتظر می مانم



خسته ام

برنمی گردم


43


آنقدر دور به نظر خودش می آید که می تواند بخوبی خودش را تحلیل کند


در ستایش دیوانسالاری : یک جسد در قسمت اداری گورستان : برای تمدید اقامت مزاحمتان می شوم قربان


یک مدیر سازمان محیط زیست در کنار یک روستایی ایستاده و هر دو به جنگل روبرویشان چشم دوخته اند . مدیر خطاب به روستایی : باید اعتراف کنم خواندن این متن نیاز به مطالعاتی همانند مطالعات شما دارد . سواد من به این منظره قد نمی دهد . اما می توانم نکاتی را در مورد آن جوانک ها ی شهری ، که مثل یک غلط املایی روی سبزه ها دراز کشیده اند ، برایتان بازگو کنم


داده است خودش را پشت میز تحریرش تاکسیدرمی کنند . نام اثر را هم سپرده است که این بگذارند : نوشتن آنچه به زبان نمی آید


فلج شدن چیزی نیست جز کنار کشیدن از دردهایی که بیشتر از ما خودمان هستند


42


آنقدر مردمی است که دیگر به چشم نمی آید


امروزه هدف اصلی ِ مبارزه با بنیادگرایی دینی ، نه شرارت نهفته در بنیادگرایی ، که حمایت از بنیادگرایی علمی است


روزمرگی از پیش فرضی غلط ناشی می شود : جاودانگی


خاطرات تردمیل : یک آرزو بیشتر نداشت : پشت سر گذاشتن آنچه هست


کلانشهر : اجتماع پرشور کاسپر هاوزرها


اگر می توانست از کما بیرون بیاید ، تنها همین عبارت را بر زبان می آورد : خسته ام ، خوابم می آید


نه تنها لذت ، بلکه درد نیز ، حتی جسمانی ترین نوع اش ، پدیده ای کاملا اجتماعی است ، اگر کسی می توانست از بدو تولد ، تنها و نتیجتا بی زبان بماند ، هرگز آن را درک نمی کرد 


41


هر کدام از اعضای بدن ، بینایی خاص خود را دارند . آنچه توسط دست ها روی صفحه ی کاغذ دیده می شود ، انکار آن نگاهی است که از چشم ها صادر شده است


مثل هر شکل دیگری از حقیقت ، حقیقت اندام انسانی ، لباسی است که آن را پوشیده است


جهان همیشه در حالت مصدر به سر می برد . به لطف زبان ، این انسان است که می تواند گذشته ، حال و آینده را بیافریند


طاقت ، بیشتر از زمان به مکان وابسته است . برخی تفاسیر از برخی پدیده ها را می توان در یک مکان خاص تا ابد تحمل کرد . در صورتی همان تفسیر در مکانی دیگر حتی ثانیه ای هم درنگ ندارد


هر صبح ، قبل از رفتن به محل کار  ، دسته گل و کارتی با چنین مضمونی را روی سنگ قبرش می گذارد : تقدیم با عشق ، به آن که هرگز نبوده ام


تنها با چشمانی بسته می توان به نابینایی خیره شد


رحمت ، چیزی است که دیگر به کار مردگان نمی آید . برعکس ، آنچه زندگان بدان نیازمندند همان چیزی است که با آن از زیستن کنار می کشند