80


یک خیال پرداز در گورستان : ما هیچ گاه به خواب نرفته ایم ،تمام زندگی در بیداری مطلق تلاش کرده ایم تا از خواب به خاک برگردیم

 

با توجه به سرعت پیشرفت ، بعید نیست که چند صد سال بعد فردی به سبب اثبات این موضوع تمام نوبل های علمی و ادبی را یکجا برنده شود : همه انسان ها به وقت گرینویچ می میرند

 

هنگام بازگشت از مسافرت با خانه خالی شده اش روبرو می شود : آنچه از من می تواند دزدیده شود ، درست به همین دلیل ، ارزش نگهداری نداشته است

 

هیچ چیز تمام نمی شود ، همه چیز آغاز همه چیز است – بر سر در گورستان ذهنی اش چنین جمله ای به چشم می خورد

 

یکی از جرایم در آینده : او در کمال وقاحت ، اعداد را به حروف می نویسد

 

امروزه این رسانه ها هستند که مشخص می کنند چه چیز باید دیده شود و به چشم بیاید ، آنچه بینایی  به حساب می آمد دیگر محبوب ترین شکل نابینایی محسوب می شود

 

او تنهاست : از تمام خودش تنها یک نفر را می زید 


79


ابن سیرین در زمان سفر می کند : جالب است ، کتابی نوشته اند با عنوان " چگونه آنچه می خواهیم را خواب ببینیم " ، همه چیز قرار است به واقعیت - در برهنه ترین شکل اش - تبدیل شود . همین برهنگی آنها را از سرما می کشد و واقعیت شان دارد از بی خوابی هلاک می شود 


هر شب تمام زندانیان پشت در اتاق و ذهن بازجو انتظار می کشند . و وقتی بازجو به خواب می رود : حالا نوبت ماست ، راستش را بگو ، کجا می روی ؟ با چه کسی ؟ شب قبل کجا بوده ای ؟


امروزه از کتاب های کت و کلفت و مقالات طویل تنها می توان نمره گرفت ، آفوریسم باید نشان بدهد که از چیدمان کلمات در کنار هم - بجز بهره - بهره های دیگری نیز میتوان گرفت


روایت امروزی رستگاری : دوست دارم با دندان های سفید و براق و در حین مسواک زدن بمیرم 


هر صبح ، بیدار که می شود شروع می کند به گپ زدن با بینایی اش : جایت خالی ، دیشب باید بودی و می دیدی ...


کابوس : چقدر خوب که خودم نیستم . یک خواب شیرین : خودم از دور چه زیباست . فصل مشترک تمام خواب ها : در من ، جای خودم خالی به نظر می آید


یک خیال پرداز در گورستان : ما هیچ گاه بیدار نبوده ایم  ، تمام زندگی  تلاش کرده ایم از خواب به خاک بازگردیم 


78


همه چیز به سرعت گذشته می شود ، تا فردا اگر زنده بمانم باید از خانه ام به موزه اسباب کشی کنم - از اعترافات یک معتقد به مذهب پیشرفت ، در کلیسای ذهنی اش 


تنها انسان خسته می شود ، باقی موجودات با خودشان کنار آمده اند ( اگر این کار را نمی کردند انسان به وجود نمی آمد ) دیدگاهی خرده گیر می گوید آنها به راحتی تسلیم می شوند ، و انسان باید مقاومت کند ( همین مقاومت باعث نابودی انسان و باقی موجودات می شود )


با روزهای بیکاری اش درد دل می کند : این همه آدم منطقی ، موظف ، لبالب از احساس مسئولیت . وقتی از سرکار  به خانه برمیگردند هیچکدام نمی دانند که از کجا به کجا می روند 


این جمله لاکلائو پیشگویی عصر فیسبوک به نظر می رسد : جامعه امکانپذیر نیست 


فردیت به روایت انزوای امروزی : همه آدم ها خوبند ، بجز من ، و همین آنها را غیر قابل تحمل می کند ، من جمله خودم 


امروزه اندیشیدن  ِ راستین تنها یک هدف می تواند داشته باشد : خالی کردن زیر پای آن حماقتی که " اندیشه علمی " خوانده می شود 


غمگین ترین جمله : اگر زندگی نکنم ، می میرم 


77


فلسفیدن یک کارمند در اداره : من با کانت موافق نیستم ، چرا که آقای رییس را کاملا می شناسم : او یک " نفهم فی نفسه " است 


در تیمارستان حبس شده است : این بهایی است که برای آزادی اش پرداخته است 


بردگی بینایی اش را می کند : این کار این روزها محبوب ترین شکل نابینایی محسوب می شود . تنها آنچه به چشم نمی آید می تواند ارتباط اش را با آزادی حفظ کند 


با دیدن یک ولگرد که سرش را در سطل آشغال کرده است به وجد می آید و فریاد می زند : نگاه کنید ! نگاه کنید ! سرانجام یک نفر از ما فهمیده است که خودش را باید در کجا جستجو کند 


به زندگی اش نگاه می کند : دقیقا همان است که همیشه می خواستم ، حالا می توانم با خیال راحت بمیرم 


باستان شناس در مصاف با جامعه شناس : امروزه همه چیز چنان با شتاب می گذرد که می توان گفت موزه ها تنها قسمت تمدن ما هستند که چند دهه یا صده باقی می مانند و بر اساس آن جامعه شناسان آینده در مورد ما قضاوت می کنند ، احتملا با خودشان می گویند که ما از فرط ناچیزی به جمع کردن چیزهای گذشته می پرداختیم 


درد دل یک صعب العلاج با تخت اش : برای قرن های متمادی این بیماری را داشته ام ، و علم با تمام ادعایش تنها توانسته آن را نامگذاری کند 


76 - آموزه های یک اسباب کشی


هیچ کس دقیقا نمی داند خودش را کدام گوشه و پشت کدام خرت و پرت ها پنهان کرده است 


از یک جایی به بعد ، این اشیا هستند که مالکیت صاحب شان را بر عهده گرفته اند 


مالکیتِ اینها خفه ام کرده است ( آنقدر که مرا در تملک دارند ) باید جایی برای نفس کشیدن باز کنم -دیالوگ با سمسار 


جمع کردن اشیا ، مخفی کردن خود است 


خیلی چیزها گم می شود ، خوشبختانه ، تا جایی برای پیدا کردن بسیاری چیزهای دیگر باز شود 


آیا اسباب کشی امکانپذیر است ؟ من کی می تواند از خودش کوچ کند ؟ از جامعه به تیمارستان : شاید این تنها شکل صحیح اسباب کشی باشد 


آنچه یک اسباب کشی را هیجان انگیز می کند ، امکان پذیر نبودن اسباب کشی است . برخی چیزها هیچگاه جایشان را عوض نمی کنند - در ستایش کوچ نشینی 


 این اشیای مخفی شده در ذهن هستند که  اشیای واقعی  را بهانه می کنند و به سمسار سپرده می شوند