تابستان بدترین فصل برای سرما خوردن است


قسم به خیابان

گیر کرده ام در ترافیک 

و از هیچ طرف

باز نمی شوم


و به تحقیق 

جایی هست

که باید به آن برسم

جایی که به درد رسیدن می خورد 

من اما کال 

روبرویم را نگاه می کنم


و شما چه می دانید از کدام طرف 

مانند من

رسیده ام به این ایستادن 

و نمی دانم          از کدام طرف ؟

و توبه کنید 

دارد باز می شود 

توبه کنید از مقصد 


قسم به زمان 

وقتی که نمی گذرد 

و تنها به درد تلف شدن می خورد 

و البته که نه

و مطمئنا که شاید از این طرف

و شما بفرمایید       اول تر 

و بروید لطفا

لطفا بروید 


62


یک قاضی : جنسیت ندارد . مانند یک زن سکوت می کند . و وقتی به حرف می آید ، مردانگی اش زودتر از صدایش به گوش متهم می رسد


او کارگردان خوبی است : این را از فیلم هایی که هنوز نساخته است می توان فهمید


" قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم " ادبیات آوانگارد هنوز از این جمله ی کلیشه ای فراتر نرفته است . هنوز این دست ها هستند که نقش اصلی را در خلق ادبی ایفا می کنند


زنده بودن چنان تمامیت خواه شده است که امروزه دیگر تنها در شعر می توان به مرگ اندیشید


نقص او این است : به قدرت نهفته در نقص اعتقاد ندارد


او نویسنده ی خوبی است : برخی از گوشه کنارهایمان را بهتر از خودمان زیسته است . آنقدر بهتر که مطمئن می شویم خودش هیچگاه چنین گوشه و کنارهایی نداشته است 


هیچ چیز بیشتر از ترحم با همدردی فاصله ندارد : همدردی واقعی طوری باید باشد که فرد از ناراحتی اش احساس غرور کند 


61


آنقدر آدم شریفی است که همه را دزد و قاتل می بیند


سروقت بودن آنقدر مهم نیست که سروقت نبودن - از آموزه های یک اهل زندگی


کسی که واقع بین است ، بینایی اش را در کاسه ی چشمان اش جا گذاشته است - در ستایش "نظر" یه 


او حواس پرت است : در همه چیز به خودش برمی خورد 


زبان جایگاه انزواست ، تنها در شعر می توان واقعا تنها بود


فهم ناچار از بیراهه رفتن است ، فهمیدن چیزی جز بدفهمیدن نیست


او شوخی می کند . این معمول ترین توهینی است که به شادی واقعی می شود 


حکمیت / میان خودم و خودم


ورق بزن

این صفحه به جیب ما قد نمی دهد


چه فرق می کند مو هایت 

به کدام سمت تمایل دارند 

دست های من

به کدام سمت از فرق هایت 

زنگ بزن

دوخوابه است 

مناسب

این طور که نوشته اند 


با پاهای تو

راه می افتم به سمت خودم 

با دست هایت جستجو می کنم 

آنچه از تو جا مانده است در من

این یکی چطور است 

رهن کامل

فقط کمی دور است 


موهایت را کنار بزن از چهره ام 

بپوشان هر آنچه را قابل رویت است 

رها کن خودت را 

و در اولین فرصت 

به چشم هایم بیا

نزدیک تر

به سمت هایی که

همچنان ناشناخته ام برای خودم 


اشکالی ندارد 

فردا هم روز خداست 


ناچار از هم

زندگی مان را

                  نشسته ایم به ورق زدن 


60


فریاد می زند ، بر سر حیوانی که از دستش فرار می کند تا طعمه اش نشود : من و خانواده ام گرسنه ایم ، انسانیت ات کجا می رود ؟


تنها آنچه که  واقعا خوانده شده است را می توان نوشت . آنجا که فرد فکر می کند خودش چیزی نوشته است ، کاری جز رونویسی - آن هم به شیوه ای ناخوانا - نکرده است 


فردیت به پرسه زنی می ماند که هر شب با بلندگویی در دست دور شهر می گردد و چنین می گوید : آسوده بخوابید ، من در امن و امانم 


آنها که تسلیم شده اند همه چیز را با هم می خواهند . آنها که همچنان مقاومت می کنند این نکته را دریافته اند که درجا زدن در هر حوزه ای به پیشرفت در حوزه ای دیگر منجر می شود - این نبردی است با زنده ماندن به هر قیمت 


دکتر خطاب به همراهان بیمار مشهور اش : نگران نباشید ، آنقدر مبتذل است که امیدی به مردن اش نیست 


در میانه ی شهر به گربه ای یک چشم می ماند : تنها آنچه را که قابل خوردن است می بیند . نیازی به گفتن نیست که این گربه آن یکی چشمش را هم در همین راه داده است 


یک ماهی در آکواریوم : تنهاست . نه به این دلیل که تنها ماهی در آکواریوم است . به این خاطر که علیرغم تکان خوردن لب هایش ، هر چه سعی می کند ، چیزی که ارزش گفتن داشته باشد را نمی یابد