27


داوینچی ، مونالیزا را نشان می دهد و می گوید : این نیمه کاره ترین لئوناردویی بود که توانستم خلق کنم 


ترجیح می دهم به شیوه ی خودم ببازم تا اینکه دیگران در من پیروز شوند - از اعترافات یک متخصص


خطاب به امروزش می گوید : یک جای کار این خورشید ایراد دارد ، چطور ممکن است سایه ام اینقدر یکدست و منسجم باشد ؟


تجربه ی نوعی حیات مضاعف در ادبیات : بیشتر از زیستن زندگی کردن


آدمها آنقدر به یکدیگر شبیه شده اند که فهمیدن حرف یکدیگر تقریبا ناممکن شده است 


هیچ چیز بهتر از آغوش این نکته را آشکار نمی کند که فرد از ابتدا در جای دیگری بنیان نهاده شده است


هوس جاودانگی او را به مرگی زودرس مبتلا کرده است



26


یک کوچه ی بن بست در خودش را مخاطب قرار می دهد : برای تو یک نام کفایت نمی کند 


به خواب رفته است ، و راه برگشت را به خاطر نمی آورد - یک نوشته برای چند سنگ قبر 


در ادبیات آنچه مایه ی خجالت است ، نه سرقت ، بلکه پاکنویس کردن است 


کنارم بمان ، در غیاب تو به شدت خودم هستم - در ستایش یک واقعا رابطه 


از غریبه ها خوشش نمی آید ، به همین دلیل در خانه اش آینه ای وجود ندارد


به سبک و سیاق اتومبیل ها ، بهتر نیست بجای نام خانوادگی از لفظ " مدل " استفاده شود ؟


تاریکی که ترسناک نیست ، این بینایی است که بینایی ام را می زند - از مکاشفات یک روشن دل 


25


آنقدر خوش می گذراند که فرصت نمی کند لذت ببرد - جامعه شناسی یک خودآزار


افراد و اقوام تنها در خصلت های بدشان با یکدیگر تفاوت دارند . خوبی همیشه و همه جا از یکنواختی رنج می برد 


برای سوار شدن ِ چنین ماشین گران قیمتی چاره ای ندارد جز پیاده شدن از خودش


متهم خطاب به قاضی : از کجا معلوم این من که متهم اش می کنید خود شما نباشد ؟


با تمام وجود چسبیده است به سرنوشت اش ، همین باعث شده که آینده اش نتواند به خوبی تنفس کند


زن بودن شیوه ی در حال انقراضی از انسانیت است 


او برای خودش دادگاه ظالمانه ای است : هر شب به خواب هایش احضار می شود ، و هر صبح به بیداری اش محکوم...