توریسم / تروریسم

" پادشاه لخت است ! " اما زیر چه جامه ی با شکوهی !(1)

توریسم وتروریسم ، این شباهت لفظی می تواند خبر از شباهتی عمیق تر دهد ، چاپلین اعتقاد داشت که برهنگی بیماری عصر ماست (2 )  کاملن برعکس ، این پوشیدگی است که مریض گونه در همه جا رخنه کرده است ، البته رخنه ای آنقدر بی سر و صدا که با عریانی اشتباه می شود ، اگر تروریسم به خاطر عریانی پیشا مدرن اش نزد همگان تقبیح می شود ، در عوض توریسم در پوشیدگی لباسی بر اساس آخرین مد - که بر تن ندارد -  کاملن پذیرفته می شود بی آنکه بر خلاف داستان اندرسن کودکی به لخت بودن پادشاه اشاره کند

اگر امروز در اکثر دانشگاه ها توریسم به عنوان یک رشته ی دانشگاهی تدریس و آموزش داده می شود و از سویی دیگر تروریسم در مدرسه های حقیر دینی افغانستان و یا مجلل دیگر کشور ها امری  یاد گرفتنی محسوب می شود ، اگر هر دو اینها منجر به ترک قملرو در کارگزارانشان یا مخالفانشان می شود ، و اگر توریسم و تروریسم هر دو به شناخت دیگری مجبور می شوند ، پس شاید بتوان شباهت های دیگری را نیز کشف کرد

همانطور که اعجاز احمد اشاره می کند اشغال خارجی باعث سیاسی شدن مردمان تحت اشغال می شود و توسط ملی گرایی این سیاسی شدن بروز پیدا می کند (3 ). توریسم اما همان ملی گرایی را تقویت می کند بی آنکه توده ها را سیاسی کند . اگر یک جنگ و نهایتن اشغال یک کشور توسط قدرتی قدرترکاملن  بی پرده  نفس استعماری خودش را نشان می دهد در عوض توریسم بی آنکه این وجه مخربش را در معرض دید  ملت مورد استثمار قرار دهد همان نقش را بر عهده می گیرد . اما چگونه چنین چیزی حقیقت دارد ؟ آنهم در عصری که بسیاری از کشورها درآمد اصلی شان از توریسم است چگونه توریسم می تواند پدیده ای  استعماری  تلقی شود در حالی که شکم های گرسنه  ی بسیاری را سیر می کند ،  برای عده ی زیادی شغل ایجاد کرده و به بسیاری امکان شناختن جهانی غیر از جهان خودشان را می دهد ؟

ارسطو می گوید : هومر به دیگر نویسندگان داستان نشان می دهد که دروغ ها را چگونه با مهارت بگویند (4) . وجه پیشرفته و پیشرو جهان امروز شاگرد خوبی برای استاد باستانی اش بوده است ، البته نه در عالم هنر بلکه در واقعیت و شاگردی آنقدر خوب که احتملن اگر هومر زنده بود به بهتر بودن شاگرد اعتراف می کرد .

مبنای توریسم تفاوت است و بدون هر گونه تفاوت توریسم ناپدید می شود ، تفاوت بین جهان پیشرفته و جهان عقب مانده ، گذشته و امروز ، گذشته و آینده ،تفاوت بین امروز با امروز ، امروز ِ معبدی چند هزار ساله در مصر با امروز ِ کازینویی پیشرفته در غرب . تفاوت بین چماق و بمب اتم ، ابزار ابتدایی و ابزار صنعتی امروز ، تفاوت بین آنچه  از کار افتاده است با آنچه کارها را پیش می برد

یک شهروند اروپایی یا آمریکایی را در لباس هایش تصور کنیم ، حتا اگراین لباس یک مایو ی ساده باشد . وی را در آفریقا یا آسیا می نشانیم ، در مکان هایی که به مثلن باستانی و گردشگری محسوب می شود– آسیا و آفریقا و حتا آمریکای  غیر از آمریکا  باید باستانی به نظر برسند -   ، وی ازاین  همه شکوه تمدن به وجد می آید ، احتمالن حسودیش هم می شود و در عین حال شناختن جهانی دیگربرایش لذت بخش است . به سازندگان چنین تمدنی احترام می گذارد و درک بهتری از جهانی که در آن سهمی ندارد پیدا می کند . حال بیابییم او را بدون لباس تصور کنیم ، چنین کاری آنقدرها هم که فکر می کنیم وقیحانه نیست : او یک هفته ای از به ظاهر امنیت شغلی و اجتماعی اش در جهان پیشرفته دور شده است ، او عقب ماندگی را لمس می کند تا در بازگشت قدر شرایط بهترش را بداند ، او تفاوت را لمس می کند تا بتواند این تفاوت را عمق بیشتری ببخشد  . در باره ی شخصیت  این دوست آمریکایی یا اروپایی مان می توان به طور خلاصه این سطرها را هم دارای مصداق قلمداد کرد : تردد انسانی به مثابه مصرف ، توریسم ، این محصول فرعی تردد کالاها ، از بنیاد در تفریحی خلاصه می شود که عبارت است از رفتن و بازدید کردن از آنچه پیش پا افتاده شده است (5) . در واقع توریسم انعامی است به جوامع ابتدایی تر که جهان های والا به پاس کهنه ماندن جهان های پست پرداخت می کنند

اما  همانطور که می گویند هر دیدی یک بازدید نیز دارد ، این بازی را با یک شهروند اهل خاورمیانه یا آفریقا پی می گیریم ، . وی را در اروپا یا آمریکا می نشانیم در حالی که هنوز لباس های محلی اش را بر تن دارد ، در تمامی سفر او به جملاتی فکر می کند در باب عقب ماندگی ملتش و شکوه تمدن غرب و تکونولوژی ،  جملاتی که در بازگشت باید تمام اطرافیان بشنوند ، نطقی در باب  آزادی ای  که در این جهان وجود دارد و راحتی و آسودگی خیالی که دیده است و البته حسرتی که دائمن او را مثل پاسپورتش همراهی می کند ، بیایید لباس های کاملن محجوبانه ی او را هم بکنیم ، این بار این کار کاملن بی شرمانه است : او حتا در دل این جهان فاصله اش را با دنیای پیرامون اش حفظ می کند ، او رویایی را از نظر گذرانده است که برایش تحقق ناپذیر جلوه می کند ، او چیزی را دیده که مطمئن است نمی تواند مالکش شود ، این نداری او را اذیت می کند ، چنگ می زند به دم دستی ترین چیزهایی که ندارد و سعی می کند آنها را بیافریند – حتا اگر نباشی می آفرینمت  (6)- ، چه چیز بهتر از گذشته ی مثلن شکوهمندش ؟ بناهای باستانی ای که از هزار سال پیش در سرزمین اش و در خودش باقی مانده اند – او به این فکر نمی کند که باقی ماندن چنین بنایی  علاوه بر نشان دادن مهارت مهندسان سازنده اش نشان میدهد در  این هزار سال همه چیز همانطور که بوده باقی مانده است – . او به جبران زمان حال به تاریخ گذشته اش پناه می برد تا با ایجاد چنین تفاوتی بتواند امری دل خوش کننده برای خود بیابد

با وجود تفاوت هایی که می توان بین این دو شخصیت یافت آنها در یک موضوع بسیار به هم شبیه اند ، موضوعی که ادوارد سعید به کرات درباره ی آن نوشته و تعمق کرده است ، در واقع هر دو یکسان نگاه می کنند و دیدگاهی را از شرق تثبیت می کنند که سود مندی اش  از پیش تثبیت شده باشد، شناختی که امروز به رشته ای معتبر تبدیل شده است : شرق شناسی سبکی است برای سلطه یابی بر شرق ، بازسازی آن و در قبضه ی قدرت گرفتن آن ... شرق افسانه ای است که تنها به بازنمایی امیال پنهان فرهنگ غربی کمک می کند ... شرق برای این خلق شده که شهوانی ، شگفت و مهیج جلوه کند ( 7)

اما همه مثل این شهروند خاورمیانه ای ِ خلق شده نیستند ، تجارت پر سود تر از اینهاست : توریست صادر می شود و تروریست وارد . هر چند احتمالن این وارد کردن تروریست حکایت همان زیره به کرمان بردن است . به خصوص که دیدگاه لوفور را در پس زمینه به یاد داشته باشیم : جامعه ی تروریستی جامعه ای است که در آن وحشت تولید و باز تولید می شود (8) . شاید این گونه گفتن درست تر باشد : چیزی که غرب سفارش ساختش را به غیر خودش- که خودش هم شامل این غیریت می شود -  داده است و همزمان در خودش و در بیرون از خودش مصرف می کند همان اتفاق تروریستی است . تروریست دیدگاه غرب را در باب شکوه تمدنش و دل خوش کردن به  آن می پذیرد و آنقدر در این پذیرش مصر است که می خواهد روح این گذشته ی پر از فخر را احضار کند و برای رسیدن به این امر هیچ چاره ی دیگری جز عریان شدن نمی بیند . تروریسم هوش،  امکانات وا عتقادات  حاکمان توریسم را ندارد – در جامعه ی توریستی / تروریستی اعتقاد همان امری است که از آن سود حاصل می شود -  و به همین دلیل مجبور به استفاده از خشونت عریان می شود و این تفاوت در نحوه ی اعمال خشونت او را از توریسم جدا می کند . تروریسم بر خلاف توریسم دعوتی است به عریان بودن .  در توریسم فرزندان امروزمحصول ِ فاضل بودن پدرانشان را درو می کنند اما در تروریسم فرزندان امروز می خواهند چون پدرانشان فرزندان دیروز باقی بمانند . پیر بوردیو از خشونت نمادین می گوید ، خشونتی  که : با همدستی ضمنی کسانی که این خشونت بر آنها اعمال می شود و نیز کسانی که آن را اعمال می کنند انجام می شود زیرا هر دو گروه نسبت اعمال آن آگاهی ندارند (9) . این خشونت نمادین که من ترجیح می دهم در اینجا آن را پنهان بنامم برای تثبیت خودش و اثبات بر حق بودنش نیاز به تقابلی دارد که تروریسم این تقابل را شکل می دهد ، وحشت و عریانی و سبعیت آشکار نهفته در تروریسم همگان را از آن فراری می دهد و در حین فرار تنها پناهگاه ممکنی که به چشم می آید همان خشونت پنهان است ، خشونتی که چه بسا بسیار وحشیانه تر باشد اما  این که از آن اطلاع نداریم و درکش نمی کنیم – چرا که لباس های برازنده ای بر تن دارد -  آن را انسانی نشان می دهد ، جنگ فعلی  مابین عریانی و پوشیدگی در روند فعلی اش تنها به تثبیت هر چه بیشتر پوشیدگی فارغ از باطن متعفن اش می انجامد . این متن با جمله ای از لتس آغاز شد ، شاید بد نباشد با سوالی که او طرح کرده است  خاتمه یابد : وقتی یک آدمخوار با کارد و چنگال غذا می خورد – این پیشرفت است ؟ (10)

 ۱- فکرهای اصلاح نشده – استانیسلاو یرژی لتس – ترجمه امید مهرگان

2- نامه ی چارلی چاپلین به دخترش – من نمی دانم چنین نامه ای چقدر حقیقت دارد ، چرا که در گوشه و کنارش آنقدر نظرات احمقانه به چشم  می خورد که از چاپلین بعید است

3-پسا مدرنیسم در بوته ی نقد – مجموعه ی مقالات

4- ارسطو و فن شعر

5- جامعه نمایش – گی دبور

6- سطری از قیصر امین پور

7 – نظریه ی انتقادی قدم اول – همچینین دیالوگ  فرهاد پور و اسلامی در کتاب پاریس – تهران

8-  امیر هوشنگ افتخاری راد - تروریسم و زندگی روزمره – هنری لوفور

9- درباره ی تلویزیون و سلطه ی ژورنالیسم – پیر بوردیو

10- فکرهای اصلاح نشده

 

 

از خودم

شب نشده آفتابی می شود

نگاهم را پس می زند و

در انتهای کوچه زنگ خانه ای را

در را من باز می کنم

 

سلامم بی جواب می ماند

روزنامه ای هستم که سالهاست می خواند

اجاقی که غذایش را گرم می کند

حوله ای که عریانی اش را خشک

در خواب هایش

کابوسی هستم که به آن عادت دارد

 

دوستش دارم و با این حال

تنها تا انتهای این شعر با او هستم

بگذار زندگی یک سطر دیگر کش بیاید

بگذار زندگی یک سطر دیگر کش ...

بگذار زندگی یک سطر دیگر ...

بگذار زندگی یک سطر ...

بگذار زندگی ...

بگذار ...

...

 

ادامه ی شعر در صفحه ی بعد

در قند هندوانه ؟؟

قدرت همان دستور کار پنهانی است که منتقد باید مخاطبان را متوجه آن کند (1)

 

 

 

 

در قند هندوانه – ریچارد براتیگان

مهدی نوید – نشر چشمه – چاپ سوم 1386

 

 

اینجایی که من ایستاده ام کتاب در قند هندوانه کتاب متوسطی است ، شاید هم ضعیف ، پس چه چیز باعث نوشتن این سطرها می شود ؟ جواب در نقل قول ابتدای این متن نهفته است . چندی پیش در روزنامه ی اعتماد ملی مطلبی به قلم آقای رضا آشفته به این کتاب اختصاص یافته بود و نویسنده به این گمان پرداخته بود که داستان درباره ی یک آرمانشهر است ، شاید . اما من جسارت می کنم و می گویم در این کتاب بحث نه بر سر آرمانشهر بلکه در مورد جهنم است ، البته اگر بخواهم کامل بگویم : جهنمی بدون آتش عذاب   ، بدون دغدغه  و  با امکانات رفاهی کامل ، و این شباهت عجیب این داستان با پیشرفته ترین جوامع تمدن فعلی است . به تعبیر ریلکه : به اینجا می آیند چون آن را برای زندگی مناسب می یابند ، اما اینجا – بخوانید آی دث – برای مردن مناسب است .  جایی که همانطور که در کتاب می خوانیم فرد با این دستور مواجه است : فقط همه چیز رو همونجور که اتفاق می افته قبول کن (2)

در آی دث آنچه در وهله ی اول جلب نظر می کند فقدان حکومت یا قدرت سیاسی است . ما چیزی از حاکمان این آرمانشهر جهنمی نمی دانیم ، گویی هیچ چیز بر این جامعه حکومت نمی کند و هیچ سلطه ای بر هیچ کس اعمال نمی شود ، و این احتمالن قسمت آرمانشهری این مکان است . اما این بول این فرض را رد می کند ، قدرت فقط نامرئی و پنهان شده است ، آنقدر که هر گونه کنش سیاسی یا تلاش برای تغییر از کف رفته است ، ساکنان به نیازهای اولیه شان مشغول اند و تنها قضاوت ارزشی شان احتمالن در باره ی مزه ی غذاهایی است که میل می کنند .  آنها سعی می کنند به گیاهی ترین شکل ممکن بیشتر از پیش زنده بمانند ، همین و تنها همین . تمام آنچه انسانی به نظر می رسد نظیر آزادی به تمامی غایب گشته اند .  در جایی که تمام ببرها نابود شده اند این به هر قیمتی زنده ماندن مستلزم فراموش کردن چیزهایی است که این بول اجازه ی فراموش کردن آنها را نمی دهد ، این بول به  من اجازه ی تفسیری جدید تر از این بیت سعدی  را می دهد : دست بیچاره چون به جان نرسد / چاره جز پیرهن دریدن نیست

این بول  گویی پدر خوانده ی تایلر داردن در باشگاه مشتزنی فینچر است . انگشتان دو دستش را قطع می کرد . گفت : این آی دث است (3) . به تعبیر ژیژک : ما احساس می کنیم که آزادیم چون آنچه نداری همان زبان ِ بیان ِ ناآزاد بودنمان است  (4)،  این بول برای  بیان حصاری که در آن به تنگ آمده زبانی را انتخاب می کند و این زبان ،   نابودی خودش و  طبیعتن زندانی است که خودش است . المان های مشترک دیگری با سینمای آمریکا را می توان در این داستان مشاهده کرد – به دلیل شناخت  کمترم بر ادبیات در قیاس با سینما – مثل مشکل کم خوابی راوی که همین ناهنجاری را  در تراویس ، راننده تاکسی  اسکورسیزی ، سامرست کارآگاه فینچر در فیلم هفت و البته تایلر مشتزن می یابیم ، اما اگر این عدم توان برای بستن چشم ها در تراویس  به یک قیام تک نفره منتهی میشود ، راوی داستان براتیگان از این هم مستاصل تر است ، او نوشتن را انتخاب می کند  به جبران آنچه می بیند درست نیست اما نمی داند این غلط از چیست .  اما نوشتنی که توصیفی ، بدون نظر و تنها شرح ماوقع است . همین به نظر من بهترین قسمت نوشتاری براتیگان است ، راوی دقیقن جزیی از جهانی است که شرح اش می دهد ، جهانی که نوشتن در آن بعید است ، جهانی که بر خلاف نظر مارکس همگان وجدان نیکی دارند چون به هیچ چیز آگاه نیستند ( 5). کتاب ها به کارگاه فراموش شده تبعید شده اند چرا که دیگر نیازی به فکر کردن و آگاهی نیست چرا که در آی دث حیات وجود ندارد (6)

آی دث جایی است که کارخانه ی یکسان سازی به اوج تکنولوژی رسیده  است ، این متن تقدیم می شود به کیارش فروهر نیا ، کسی که تلاش می کند  محصول نباشد . آن هم در جهانی که  درختان بوی سرما می دهند و تاریک تر و تاریک تر می شوند ( 7)

 

 

1- نظریه ی انتقادی – استوارت سیم – ترجمه ی پیام یزدانجو – نشر شیرازه – چاپ اول هزار و سیصد و هشتاد و دو – صفحه ی صد و سی و هفت

2- در قند هندوانه – صفحه ی صد و هفتاد و شش

3- در قند هندوانه – صفحه ی صد و سی

4-به برهوت حقیقت خوش آمدید – اسلاوی ژیژک – ترجمه ی فتاح محمدی نشر هزاره ی سوم – چاپ اول هزار و سیصد و هشتاد و پنج – صفحه ی هشت

5-سرشت راستین انسان – اریک فروم – ترجمه ی فیروز جاوید – نشر اختران – چاپ دوم هزار و سیصد و هشتاد و شش – نقل قول از مارکس ، اصل آن اینگونه است : چگونه می توانم فضیلت خواه باشم وقتی که زنده نیستم و چگونه می توانم وجدان نیکی داشته باشم اگر به هیچ چیز آگاه نباشم

6- تروریسم و زندگی روزمره – هنری لوفور – ترجمه ی امیر هوشنگ افتخاری راد – نشر فرهنگ صبا – هزار و سیصد و هشتاد و هفت – صفحه ی سی و چهار – اصل نوشته به این صورت است : تنها فکر کردن به زندگی است که " حیات " می بخشد

7-در قند هندوانه – صفحه ی بیست و پنج – اصل آن اینگونه است : درختان بوی سرما می دادند و تاریک تر و تاریک تر می شدند

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

تلویزیون انحصاری  حکومت  ایران میان برنامه ی خوش ساختی نشان می دهد به این مضمون : پدری شروع به سیگار کشیدن می کند و پسربچه ی خردسالش  به تقلید از پدر  با مداد رنگی هایش ادای سیگار کشیدن را در می آورد ، سپس مادری را می بینیم در پشت فرمان خودروی سواری که با راننده ی کناری اش به جر و بحث مشغول است و کودکش نیز همین کار را کپی می کند ، در نمای بعدی پدری را می بینیم که بطری خالی نوشابه را در خیابان می اندازد و پسربچه اش باز هم همین کار را تکرار می کند و در نهایت مردی را می بینیم که در حال خواندن روزنامه است و پسربچه ی در کنارش هم مشغول خواندن کتابی است . در آخر صفحه سیاه می شود و این نوشته ها نمایان می شود : کودکان می بینند ، کودکان تکرار می کنند

محمد ابن عبدالله قرنها پیش گفته است مردم به دین حاکمانشان هستند ، سخن درستی است ، خصوصن درمورد  رویدادهای اخیر ایران مصداقی دو چندان دارد . باید سرکوب کنندگان فعلی را با همین میان برنامه ی ساخته شه توسط نوکرانشان هشدار داد : مردم می بینند ، مردم تکرار می کنند . همانطور که حاکمان فعلی روش های سرکوب و شنجه را دیده اند و تکرار می کنند ، صد البته بسیار سفاکانه تر از حکومت پهلوی

حکومتی که با شعار های استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی سر کار آمد ، حالا نه استقلال دارد ، نه آزادی . نه جمهوری است و نه اسلامی ، اما خودش نشان داد که همانطور که آمدنش با به خیابان ریختن رخ داد ، رفتنش نیز از همین راه است .  اگر وقاحت را به حدی رسانیده اند که این گونه واضح  تقلب می کنند ، مردم نیز به همین وضوح اعتراض می کنند ، اگر خود حکومت باب توهین به مراجع را در قضیه ی آقای منتظری باز کرد حالا هم باید بپیذیرد که مردم بهتر از آنچه فکر می کردند تکرار می کنند و ولایت فقیه را از بن انکار می کنند . این کودکان هر انچه را که دیده اند تکرار می کنند ، اگر حاکمان با این تکرار موافق نیستند باید عیب را در خودشان سراغ گیرند

اما تفاوتی است میان کودک در تلویزیون و مردم در خیابان ، کودک می بیند ، کودک تکرار می کند . مردم می بیند ، مردم تکرار می کند ، مردم انکار می کنند . کودک از پدر رهایی ندارد ، مردم پدر را آماج حمله ی قرار می دهند . کودک در میان برنامه  پذیرفته است که از حصار خانواده  گریزی نیست ، مردم اما فضای بیشتری را طلب می کنند . کودک در تقلید های بچه گانه اش کودک می ماند ، مردم اما خواهان فضایی هستند که در آن بتوانند به بلوغ برسند . کودک  مردم است ،  اما حالا مردم  کودک نیستند

ایستگاه مترو و  ویمبلدونی به اندازه ی کف دست  

کیتون همیشه می گفت من به خدا اعتقاد ندارم اما ازش می ترسم ، خب من به خدا اعتقاد دارم و تنها چیزی که ازش می ترسم کایزر شوزه س (1)

 

هنری لوفور از لحظه هایی  به عنوان مفری انقلابی یاد می کند  ، وضعیتی که در آن بنا به حالات شخصی و روحی  هر فرد وضعیتی غیر معمولی بر فرد حادث می شود و " ورای حالات عادی و تجربی فعالیت های معمول  به دریافت ناگهانی میرسد " (2) . این حالت را می توان با الهام شاعرانه همانند کرد ، آن جا که سطر اول که هدیه ی خدایان است به نویسنده الهام می شود . شناور شدن در دنیایی غیر اینجایی و موهوم  ، گسستن از زندگی عادی و  به تعبیر بکت تلاش برای برای  امکان پذیر شدن : " لحظه هایی هست ، مثل اینکه به نظر می رسد کمابیش به جرگه ی امکان پذیر ها برگشته ام " (3) . چنین لحظاتی سود آور به نظر نمی رسند و شاید همین موضوع آنها را فراتر از روزمرگی های عادی نشان می دهد ، روزمرگی هایی که در جزیی ترین عاداتش بیاد برحسب میزان سود ارزش گذاری شوند  ،  کایزر شوزه ای همه جا حاضر ، بر همه کس حاکم و خدا-شیطانی  است که از آسمانها به زمین آمده .  تنها بر حسب همین امر کایزرشوزه است  . چنین لحظاتی با توجه به اینکه از قوانین دیکته شده بر جامعه تبعیت نمی کنند وجهی انقلابی در خود دارند ، این طغیان حتا در یک  لحظه وجود امکانی فرای زندگی معمولی را اثبات می کند ، این باور که  زندگی عادی جایگزین دیگری نمی تواند  داشته باشد و بدیلی برایش وجود ندارد برای چند لحظه فرو می ریزد و در جهانی که همه همان هستند که مجبور اند باشند رویای امکان پذیر شدن هر چه قدر هم کوتاه به واقعیت تبدیل می شود

در لحظه فرد فرصتی برای استراحت پیدا می کند و می تواند برا ی مدتی از قطار پرشتاب پیشرفت پیدا شود و مناظر اطرافش را نظاره کند ، قطاری که مقصدی ندارد و تمام حیثیت اش به شتابی است که هر لحظه باید سریعتر از قبل باشد . در چنین لحظه ای فرد دیگر خودش را جزیی از همهمه نمی داند  : " کاری را که همه کس می کند کار شاعر نیست ، آن کار همگان است " (4)

اما دیگر همین حد احساس آزادی نیز مخرب است و می تواند درونی  فرد شود پس  سعی می شود با چیزهایی اینجایی و سود آور جایگزین شود : جدول ، بازی های موبایل و تمام آنچه سرگرمی نامیده می شود ، حتا موزیک پلیرهای کوچکی که همه جا همراه افراد است . سرگرمی به معنای عام اش چیزی نیست جز کشتن لحظاتی که می توانند انسانی باشند و بی دلیل نیست که چنین لحظاتی در جوامع عمیقن غیر انسانی امروز تحمل نمی شوند ، سرگرمی قرار است تمام فرصت های کوتاه برای کنده شدن از زمین را برای آنها که سهمی از این زمین ندارند را از بین ببرد و صد البته دلایل موجهی برای این اتفاق دارد . جدول ،  اطلاعات عمومی را افزایش می دهد ، موزیک پیلر ها به ما این امکان را می دهند که " هنر " موسیقی همه جا همراه مان باشد ، هنری که از لباس خواننده اش تا مارک سازهای مورد استفاده تمامن توسط کمپانی های موسیقی تعیین می شوند .    بازیهای موجود در گوشی  موبایل متنوع ، همگانی و برای همه قابل فهم است و همان چیزهایی است که همگان اگر نمی توانند در واقعیت به آنها دست یابند اما می توانند در ابعادی کوچک تر از آن لذت ببرند . ویمبلدونی به اندازه ی کف دست یا کنترل اسکیت بوردی در کوه های آلپ . اگر نمی توانند در اقتصاد آزاد که تمام آزادی اش در دست چند شرکت خاص است رقابت کنند در این بازی ها می شود با خود یا اطرافیان رقابت کرد ، اطرافیانی که تنها آنها هستند که قابل رقابت نیستند . در این بازیها واقعیتی که از آن ما نیست و زندگی دیگران محسوب می شود به صورتی انتزاعی از آن فرد می شود . حالا من فدرر هستم ، حالا بکهام ، حالا پلیسی که در فیلم شب قبل دیده ام ، و تنها آنچه نیستم خودم است . من می توانم درگوشی همراهم یا در کنسول بازی آنها باشم ، و این برای آنها نیز بیش از پیش سود آور است ، هزاران هزار رونالدو در جهان مشغول چریدن یک رونالدو هستند و به سود آوری آن مرتع اصلی که صنعت فوتبال است کمک می کنند . انسان حیوانی   است که واقعیت چند ابر انسان را تخیل می کند . فرد باید حتا در فراغتش  به دیگران یار ی ( سود ) برساند  و این مذهب همگان  شده است آنهم درجهانی که لائیک بودن خود را پیراهن عثمان کرده است .  " انبوه خدایان خانگی " ( 5)  تنها فرمانشان همین است : ما خدا نیستیم ، اما شما بنده ی مایید .  بت پرستی سوپر مدرن آنقدر همه جایی است که به نظر نمی رسد وجود دارد

افسوس جایگزین شدن روزمره به جای لحظه بیش از آنکه افسوسی برای هنر باشد افسوسی برای انسان است ، لحظه باید دوباره کشف شود ، در ایستگاه مترو ، در یک اتوبوس یاهر جای دیگر   و در میان  انبوه آدمیان می توان تفکر اصیلی را  بازیابی کرد که برای ماست و نه برای منفعت دیگران ، این تنها چیزی است که می توانم بی ذره ای عذاب وجدان  مالکش باشم :" هنگامه ای از لحظه ها  " (6) . نیما به درستی اشاره کرده است : " مثل من بپردازید به محو کردن و اصلاح بعضی شعر ها که تا کنون گفته اید . ولو هر قدر زیبا باشند ، از آنها چشم بپوشید " (7) . آنچه ما تجربه می کنیم  شعر نیست ، اما  می تواند زندگی ما باشد 

 

 

 

1- مظنونین هیشگی – فیلم نامه – کریستوفر مک کواری – ترجمه ی بابک تورانی – نشر ساقی – چاپ اول هزار و سیصد و هفتاد و هشت – صفحه ی هفتاد و هشت

2-تروریسم و زندگی روزمره – هنری لوفور – ترجمه ی امیر هوشنگ افتخاری راد – نشر فرهنگ صبا چاپ اول هزار و سیصد و هفتاد و هشت صفحه ی صد و شصت و شش

3- متن هایی برای هیچ – ساموئل بکت – ترجمه ی علی رضا طاهری عراقی – نشر نی چاپ سوم هزار و سیصد و هشتاد و شش – صفحه ی بیست و هشت

4-نامه های نیما – تنظیم و بازنویسی شراگیم یوشیج – نشر نگاه – چاپ اول هزار و سیصد و هفتاد و شش – صفحه ی چهار صد وهشتاد و هفت

5- متن هایی برای هیچ – صفحه ی نه

6-متن هایی برای هیچ – صفحه ی چهل و چهار

7- نامه های نیما – صفحه ی سیصد و هشتاد و دو

ببخشید ، شب بود سیبیلتان را ندیدیم

وقت هایی پیش می آید که می بینید عالم و آدم در ستایش یک فرد یا اثری دهان باز کرده اند ، اما شما وقتی با آن فرد یا اثرش طرف می شوید نه تنها چیزی قابل ستایش نمی بینید ، بلکه تمام آنچه پیش روی  شماست جز غرض ورزی و تعصب نام دیگری ندارد ، این عذر خواهی در نام این متن بدین سبب است

لشک کولاکوفسکی .  کمتر روزی است که در  روزنامه های پایتخت عده ای در ستایش این عالم عالی قدر و قطب مریدان و فیلسوفان مداحی نکرده باشند ، بالاخص  آنها که زمانی در ایران لنینیست تر از لنین بودند و حالا بریده اند ، گویی پشت بام ساخته شده است تا همیشه از یک طرف اش کسی سقوط کند ، میزگردی وسط می گذارند و در ستایش این مرد بیطرف و بزرگ که چشم و دل آنان را روشن  کرده اشعاری تلاوت می کنند و اعتراف که ما در گذشته اشتباه کرده ایم و حالا به راه  راست آمده ایم

اثری که من از این غول فیلسوفان خوانده ام جریان های اصلی در مارکسیسم نام دارد و ترجمه ی عباس میلانی است  ، جناب کولاکوفسکی به همراه مترجم اش  خود زمانی جزو این نابکاران بوده اند و پس از رسیدن به آگاهی از آن بریده اند  . اثری که اگر در باره اش در روزنامه ها بخوانید بی شک آن را منصفانه ترین و علمی ترین تاریخ و تحلیل از جریان های متنوع مارکسیسم می یابید . اما با عرض پوزش از سبیل حضرات باید بگویم این طور نیست ، در خود کتاب من از انصاف و نگاهی علمی همانقدر دیدم که در کتاب های درسی .  این اثر تا حدی از نظر نشان دادن سیر تاریخی این جریانات کتابی خواندنی و قابل تامل است ، اما آنجا که استاد کولاکوفسکی خودشان به بررسی وتحلیل ارتکاب می ورزند ما با فحش نامه ای تمام عیار طرفیم – لوکاچ تا حدی استثنای این مورد است - ، متنی متعصبانه ، کور ، پر از غرض و کاملن یک سویه

اما تا اینجا تمام نقد ها و بحث هایی که درباره ی این کتاب شده است آشکارا این موارد را نادیده گرفته است ، تنها فکر می کنم آقای خسرو پارسا استاد دانشگاهی در پاریس بودند که به این نکته اشاره کردند که لشک کولاکوفسکی نه عالمی ارزشمند ، بلکه مورخی ایدئولوژیک است

اگر این چنین تحلیل هایی که ایشان به همراه ناسزا به بسیاری از متفکران چپ داشته اند را نمونه ای سالم و بی طرف و دارای  شان علمی بدانیم . من به این دوستان کتاب های موسسه ی در راه حق را توصیه می کنم ، موسسه ای که گویا قبل از انقلاب به مدیریت مصباح یزدی به نقد مارکسیسم ذیل عناوینی چون ماتریالیسم ، دیالکتیک و غیره  پرداخت . بی شک در قیاس با کتاب کولاکوفسکی این سری کتاب ها  بسیار منصفانه تر کند و کاو کرده اند . الزامی به سقوط نیست آقای میلانی ، کمی روی پشت بام استراحت بفرمایید

Possible pasts

نه نفت ، ونه صنایع دستی ای چون فرش . مدت هاست  مهمترین محصول جامعه ی ایرانی  تولید و هزار بار بازتولید زمان گذشته است . گذشته ای که دیگر مدت هاست کسی نمی داند که آیا واقعن وجود داشته است یا نه . و این وجه مالیخولیایی هر آن چیزی است که اینجایی نامیده می شود . در بعد  مذهبی – اجتماعی اش حتا اگر نگاه به سمت ظهور امام غایب باشد باز هم غرض از این ظهور بازگشت به گذشته ای احتمالن درخشان  است . در بعد  ملی – اجتماعی اش نیز هر روزه شاهد مثال آوردن از حکومت های قبل از اسلام هستیم بی آنکه این دوران به درستی نقد شوند . در میان مارکسیست ها این موضوع با کند و کاو دوباره و دوباره و دوباره ی فعالیت هایشان در دهه های چهل و پنجاه و شصت ادامه دارد . حتا در ادبیات شاهد رویکرد خیل عظیمی از شاعران و مخاطبانشان به قالب ها ی کلاسیک یا اکنون کهنه شده هستیم  . در بعد فردی نیز این موضوع به صورت خاطره بروز می کند ، خاطره ای که بسته به سن و سال هر فرد ،  دوری و نزدیکی اش متفاوت است . حتا موضوعی که یک هفته پیش اتفاق افتاده و در آن زمان دردناک به نظر می رسیده است پس از گذشت هفت روز اینک  میتواند  به موضوعی زیبا و جذاب بدل شود . روزی نیست که در تاکسی یا خیابان و محل کار فردی یک سخنرانی در ستایش  جوانی های قبل از انقلابش  انجام ندهد . خاطره در همه جا حکومت دارد .

از نشانه های مرگ نه لباس سیاه است و نه مراسمی شایسته برای کفن و دفن ، مرگ آنجا سر می رسد که خاطره ها پیشاپیش حضور دارند . فردی که در خاطره هایش مستغرق است همان کسی است که خودش را می کشد و خودش نیز زیر تابوت خودش را می گیرد و به سمت قبر می رود ، اما این خاطره ها هستند که خاک را روی او می ریزند . آنجا که زندگی ، ونه زنده بودن ، پایان می یابد خاطرات آغاز می شوند چرا که می خواهند خلا زندگی را پر کنند حتا اگر به صورت یادآوری زندگی درگذشته ، گذشته ای که دیگر فاقد زنده بودن است . خاطره ، زندگی ِ بی زمان و مکان ، زندگی کردن بدون زنده بودن است

 فردا چگونه خواهد توانست که تاب بیاورد فردا را ؟