در قند هندوانه ؟؟
در قند هندوانه – ریچارد براتیگان
مهدی نوید – نشر چشمه – چاپ سوم 1386
اینجایی که من ایستاده ام کتاب در قند هندوانه کتاب متوسطی است ، شاید هم ضعیف ، پس چه چیز باعث نوشتن این سطرها می شود ؟ جواب در نقل قول ابتدای این متن نهفته است . چندی پیش در روزنامه ی اعتماد ملی مطلبی به قلم آقای رضا آشفته به این کتاب اختصاص یافته بود و نویسنده به این گمان پرداخته بود که داستان درباره ی یک آرمانشهر است ، شاید . اما من جسارت می کنم و می گویم در این کتاب بحث نه بر سر آرمانشهر بلکه در مورد جهنم است ، البته اگر بخواهم کامل بگویم : جهنمی بدون آتش عذاب ، بدون دغدغه و با امکانات رفاهی کامل ، و این شباهت عجیب این داستان با پیشرفته ترین جوامع تمدن فعلی است . به تعبیر ریلکه : به اینجا می آیند چون آن را برای زندگی مناسب می یابند ، اما اینجا – بخوانید آی دث – برای مردن مناسب است . جایی که همانطور که در کتاب می خوانیم فرد با این دستور مواجه است : فقط همه چیز رو همونجور که اتفاق می افته قبول کن (2)
در آی دث آنچه در وهله ی اول جلب نظر می کند فقدان حکومت یا قدرت سیاسی است . ما چیزی از حاکمان این آرمانشهر جهنمی نمی دانیم ، گویی هیچ چیز بر این جامعه حکومت نمی کند و هیچ سلطه ای بر هیچ کس اعمال نمی شود ، و این احتمالن قسمت آرمانشهری این مکان است . اما این بول این فرض را رد می کند ، قدرت فقط نامرئی و پنهان شده است ، آنقدر که هر گونه کنش سیاسی یا تلاش برای تغییر از کف رفته است ، ساکنان به نیازهای اولیه شان مشغول اند و تنها قضاوت ارزشی شان احتمالن در باره ی مزه ی غذاهایی است که میل می کنند . آنها سعی می کنند به گیاهی ترین شکل ممکن بیشتر از پیش زنده بمانند ، همین و تنها همین . تمام آنچه انسانی به نظر می رسد نظیر آزادی به تمامی غایب گشته اند . در جایی که تمام ببرها نابود شده اند این به هر قیمتی زنده ماندن مستلزم فراموش کردن چیزهایی است که این بول اجازه ی فراموش کردن آنها را نمی دهد ، این بول به من اجازه ی تفسیری جدید تر از این بیت سعدی را می دهد : دست بیچاره چون به جان نرسد / چاره جز پیرهن دریدن نیست
این بول گویی پدر خوانده ی تایلر داردن در باشگاه مشتزنی فینچر است . انگشتان دو دستش را قطع می کرد . گفت : این آی دث است (3) . به تعبیر ژیژک : ما احساس می کنیم که آزادیم چون آنچه نداری همان زبان ِ بیان ِ ناآزاد بودنمان است (4)، این بول برای بیان حصاری که در آن به تنگ آمده زبانی را انتخاب می کند و این زبان ، نابودی خودش و طبیعتن زندانی است که خودش است . المان های مشترک دیگری با سینمای آمریکا را می توان در این داستان مشاهده کرد – به دلیل شناخت کمترم بر ادبیات در قیاس با سینما – مثل مشکل کم خوابی راوی که همین ناهنجاری را در تراویس ، راننده تاکسی اسکورسیزی ، سامرست کارآگاه فینچر در فیلم هفت و البته تایلر مشتزن می یابیم ، اما اگر این عدم توان برای بستن چشم ها در تراویس به یک قیام تک نفره منتهی میشود ، راوی داستان براتیگان از این هم مستاصل تر است ، او نوشتن را انتخاب می کند به جبران آنچه می بیند درست نیست اما نمی داند این غلط از چیست . اما نوشتنی که توصیفی ، بدون نظر و تنها شرح ماوقع است . همین به نظر من بهترین قسمت نوشتاری براتیگان است ، راوی دقیقن جزیی از جهانی است که شرح اش می دهد ، جهانی که نوشتن در آن بعید است ، جهانی که بر خلاف نظر مارکس همگان وجدان نیکی دارند چون به هیچ چیز آگاه نیستند ( 5). کتاب ها به کارگاه فراموش شده تبعید شده اند چرا که دیگر نیازی به فکر کردن و آگاهی نیست چرا که در آی دث حیات وجود ندارد (6)
آی دث جایی است که کارخانه ی یکسان سازی به اوج تکنولوژی رسیده است ، این متن تقدیم می شود به کیارش فروهر نیا ، کسی که تلاش می کند محصول نباشد . آن هم در جهانی که درختان بوی سرما می دهند و تاریک تر و تاریک تر می شوند ( 7)
1- نظریه ی انتقادی – استوارت سیم – ترجمه ی پیام یزدانجو – نشر شیرازه – چاپ اول هزار و سیصد و هشتاد و دو – صفحه ی صد و سی و هفت
2- در قند هندوانه – صفحه ی صد و هفتاد و شش
3- در قند هندوانه – صفحه ی صد و سی
4-به برهوت حقیقت خوش آمدید – اسلاوی ژیژک – ترجمه ی فتاح محمدی نشر هزاره ی سوم – چاپ اول هزار و سیصد و هشتاد و پنج – صفحه ی هشت
5-سرشت راستین انسان – اریک فروم – ترجمه ی فیروز جاوید – نشر اختران – چاپ دوم هزار و سیصد و هشتاد و شش – نقل قول از مارکس ، اصل آن اینگونه است : چگونه می توانم فضیلت خواه باشم وقتی که زنده نیستم و چگونه می توانم وجدان نیکی داشته باشم اگر به هیچ چیز آگاه نباشم
6- تروریسم و زندگی روزمره – هنری لوفور – ترجمه ی امیر هوشنگ افتخاری راد – نشر فرهنگ صبا – هزار و سیصد و هشتاد و هفت – صفحه ی سی و چهار – اصل نوشته به این صورت است : تنها فکر کردن به زندگی است که " حیات " می بخشد
7-در قند هندوانه – صفحه ی بیست و پنج – اصل آن اینگونه است : درختان بوی سرما می دادند و تاریک تر و تاریک تر می شدند