شب نشده آفتابی می شود

نگاهم را پس می زند و

در انتهای کوچه زنگ خانه ای را

در را من باز می کنم

 

سلامم بی جواب می ماند

روزنامه ای هستم که سالهاست می خواند

اجاقی که غذایش را گرم می کند

حوله ای که عریانی اش را خشک

در خواب هایش

کابوسی هستم که به آن عادت دارد

 

دوستش دارم و با این حال

تنها تا انتهای این شعر با او هستم

بگذار زندگی یک سطر دیگر کش بیاید

بگذار زندگی یک سطر دیگر کش ...

بگذار زندگی یک سطر دیگر ...

بگذار زندگی یک سطر ...

بگذار زندگی ...

بگذار ...

...

 

ادامه ی شعر در صفحه ی بعد