فلسفیدن یک کارمند در اداره : من با کانت موافق نیستم ، چرا که آقای رییس را کاملا می شناسم : او یک " نفهم فی نفسه " است 


در تیمارستان حبس شده است : این بهایی است که برای آزادی اش پرداخته است 


بردگی بینایی اش را می کند : این کار این روزها محبوب ترین شکل نابینایی محسوب می شود . تنها آنچه به چشم نمی آید می تواند ارتباط اش را با آزادی حفظ کند 


با دیدن یک ولگرد که سرش را در سطل آشغال کرده است به وجد می آید و فریاد می زند : نگاه کنید ! نگاه کنید ! سرانجام یک نفر از ما فهمیده است که خودش را باید در کجا جستجو کند 


به زندگی اش نگاه می کند : دقیقا همان است که همیشه می خواستم ، حالا می توانم با خیال راحت بمیرم 


باستان شناس در مصاف با جامعه شناس : امروزه همه چیز چنان با شتاب می گذرد که می توان گفت موزه ها تنها قسمت تمدن ما هستند که چند دهه یا صده باقی می مانند و بر اساس آن جامعه شناسان آینده در مورد ما قضاوت می کنند ، احتملا با خودشان می گویند که ما از فرط ناچیزی به جمع کردن چیزهای گذشته می پرداختیم 


درد دل یک صعب العلاج با تخت اش : برای قرن های متمادی این بیماری را داشته ام ، و علم با تمام ادعایش تنها توانسته آن را نامگذاری کند