از شهره تا شوئنبرگ

من اگر مدونا بودم پیر می شدم ، اگر جیمز دین بودم جوان می ماندم ، و اگر ایران بودم چند کریستف کلمب استخدام می کردم برای کشف خودم . از این بازی خوشم می آید ، این که خودت را بگذاری جای افرادی دیگر و خیال کنی که چه کار می شود با بقیه کرد . اعتراف می کنم بازی خطرناکی است ، از جاهایی سردر می آوری غیر خودت ، و سرانجام برای بازیافتنت مجبور می شوی بنویسی ، بنویسی تا احضار کنی خودت را برای خودت . اینها را می نویسم تا یاد خودم بماند

از محل کارم که بیرون می زنم ، ده قدم طول می کشد تا به ماشینم برسم ، روبروی یک برج شیشه ای پارک است ، از آن برج ها که نمایشان تمامن آینه است ، لحظه ای که می خواستم در ماشین را باز کنم نگاهی به برج انداختم ، آینه ها مردی را نشان می دادند که کنار ماشینش ایستاده و به جایی خیره مانده است ، در واقع مرد داشت مستقیمن من را نگاه می کرد ، من اگر جای مرد بودم همان لحظه سوار ماشینم می شدم و می رفتم ، چند لحظه طول کشید تا بفهمم آن مرد خودم هستم ، دیروز بود ، شب که به خانه رسیدم ماجرا را در تلفن برای دختر خاله ام تعریف کردم ، دکترای روانشناسی اش تنها کاری که برایم کرد این بود که بگوید هر چه به ذهنم می آید را بنویسم ، هر آنچه لازم است تا خودم را به جا بیاورم ، من اگر دکترای روانشناسی بودم برای خودم شوهری دست و پا می کردم یا مریضی بهتر  تا مجبور نشوم هر روز به پسرخاله ام زنگ بزنم

سی و پنج ساله ام ، در طبقه ی چهاردهم یک برج ساکنم ، پنجاه متر مربع میان زمین و آسمان را به من اجاره داده اند ، یک سالی می شود . در این فاصله از زمین چهار خانه ی دیگر نیز وجود دارند ، برج بیست طبقه است ، صبحها ساعت شش بی آنکه زنگی به صدا درآید بیدار می شوم ، شش سالی می شود . تا دستشویی پنج قدم است ، یک ربع در آنجا هستم ، بعد سه قدم تا چایی ساز راه است ، پنج دقیقه بعد چایی ام را می خورم ،ده دقیقه بعد و راس شش و نیم در خانه بسته می شود ، تا آسانسور ده قدم راه است ، چهارده طبقه تا همکف ، دوازده قدم تا در ورودی ، پانزده قدم تا ماشین ، چهار بار باید به چپ بپیچم و سه بار به راست تا برسم به جای همیشگی ِ پارک ِ ماشینم ، در ماشین موسیقی گوش می کنم ، همیشه یک سی دی با صد و هفتاد و پنج آهنگ که سهم من از دنیای اصوات است ، یک هفته زمان برای گلچین کردنشان گذاشته ام و از شهره تا شوئنبرگ همه درونش در حال لولیدنند  .  حالا ساعت هفت است ، هفت و ده دقیقه به دربان سلام می کنم و او مثل  همیشه بلند می شود و با لهجه ی افغانی اش جوابم را می دهد ، تا پنج آنجا هستم و حدود شش عصر ، به ترافیک بستگی دارد ،  دکمه ی طبقه ی چهارده را فشار داده ام ، هرگز به نگهبان مجتمع سلام نخواهم کرد ، این عهدی است که با خودم بسته ام ، من اگر جای او بودم از خودم متنفر بودم

شش و نیم لباس عوض کرده ام و روبروی تلویزیون نشسته ام ، سه قدم با من فاصله دارد ، روشنش می کنم و تا هشت خودم را جای افرادی می گذارم که خیلی هاشان را نمی شناسم ، ساعت هشت شش قدم تا گاز و یخچال فاصله است ، تا نه شام خورده ام ، تا ده روی تخت دراز می کشیم و ده به خواب می روم

***

ایران می گوید کلی است ، باید وارد جزییات شوم ، می گوید این همه عدد که در همین چند سطر نوشته ام از بلوغ زودرس ناشی می شود ، می گوید سعی کنم تا آن روز را موشکافی کنم و دنبال دلیلی بگردم که چرا تصویر خودم را در برج به جا نیاورده ام ، در جواب گفتم  باشد ، هرچند اگر درست بگوید و پای بلوغ زدورس در میان باشد بی شک نه نگفتن او در آن زمان مقصر است ، برای همین هچوقت به او نه نمی گویم ، سیزده ساله بودم و او یازده ساله ، ایستاده بودیم روبروی هم ، گفتم چشمهایمان را ببندیم و هرکسی دستش را داخل لباس زیر آن یکی بکند ، نگفت نه ، نمی دانم چشمهایش را باز کرد یا نه ، راستی دکترای روانشناسی او هم بلوغ زودرس دارد یا نه ، وقتی اینها را خواند از او می پرسم ، هرچند با نوشتن جمله ی قبل خودش بعد از خواندن جواب می دهد ، احتمالن می گوید دکترای روانشناسی اش او را درمان کرده است

برای توضیح آن روز باید به عقب برگردم ، به شش ماه قبل ، ده قدم تا آسانسور راه است ، لحظه ای منتظر می ایستم تا از طبقه ی بالا پایین بیاید ، آن موقع صبح که من از خانه بیرون می زنم همیشه خالی است و معمولن هم از طبقه ی همکف یا ششم می رسد به جایی که من هستم ، در آسانسور باز شد و زنی در انتهایش رو به من به آینه تکیه داده بود ، تا آن موقع او را ندیده بودم ، سرش پایین بود و یک هفته طول کشید تا من را ببیند ، یک هفته سرش پایین بود ، به همکف که می رسیدیم سرش را بالا می کرد و زودتر از من خارج می شد ، آنقدر سریع راه می رفت که تا من به در ورودی برسم و به نگهبان سلام نکنم ناپدید می شد ، من اگر جای او بودم آرامتر راه می رفتم . بعد از یک هفته سرش را بالا آورد و نگاهی به در آسانسور انداخت که در طبقه ی چهارده باز می شد ، دیگر به حضورش درآنجا عادت کرده بودم و حدس می زدم همین اتفاق هم برای او افتاده باشد . عادت کرده بودم که وقتی در آسانسور باز می شود او را ببینم . بروم کنارش بایستم و هر دو زل بزنیم به شمارش معکوس اعداد : چهارده ، سیزده ، دوازده ... برای او از پانزده شروع می شود .

چند وقت بعد برایم جزو وسایل  ضروری آسانسور به حساب می آمد . اگر نبود نگران می شدم و حدس می زدم قرار است آسانسور سقوط کند ، من هم اگر جای او بودم برایش چیزی می شدم مثل آینه یا دکمه ی خطر آسانسور . خیلی کم غیبت داشت ، احتمالن او هم ساعتش را مثل من با ساعت شبکه ی شش تنظیم می کند . عادت کرده بودم که وقتی در باز می شود گوشه ی سمت چپ را حجمی زنانه که برای هر روز هفته یک لباس خاص می پوشد اشغال کرده باشد . شنبه ها مانتو و شلواری سیاه و شالی لیمویی ، و این بهترین روز آسانسور  محسوب می شد  . کم مانده بود بروم و از هیئت مدیره ی ساختمان ، که هیچوقت ندیدمشان ، بخواهم تا زن را مجبور کنند هر روز همین لباس ها را بپوشد . سه شنبه ها دوست داشتم آسانسور سقوط کند و از دست آن مانتوی بنفش و کفش خاکستری رنگ هر چه زودتر خلاص شوم.

چند روز دیگر هم گذشت و دوشنبه ای رسید که شاید همه ی ماجرا را بشود گردنش انداخت ، سمت چپ با مانتویی خاکستری رنگ و مقنعه ای سیاه تزیین شده بود ، در باز شد و من سر جای همیشگی ام ایستادم ، به طبقه ی دهم رسیده بودیم که دستم را روی میله ی جلوی آینه تکیه دادم . حس کردم دستم را روی دست مانکن آسانسور گذاشته ام ، مانکن نبود ، دستش سرد بود اما دست انسان بود ، آسانسور دستش را نکشید ، سریع دستم را برداشتم و بفهمی نفهمی ببخشیدی گفتم ، جواب نداد ، نگاه هم نکرد ، همان حسی را داشتم که در سیزده سالگی ام با چشمان بسته روبروی ایران داشتم ، اما او ایران نبود ، تا آن روز قسمتی از آسانسور بود و من دو روز بعد تصمیم گرفتم آسانسور را برای یک بار هم شده ببوسم ، شنبه بهترین روز برای این کار بود . تا شنبه همان لباس های همیشگی تکرار شد ، دیگر دستم را روی میله نگذاشتم و از هیچ کس هم عذر خواهی نکردم ، کسی هم نبود که دستش را نکشد . شنبه با شال لیمویی رنگ از راه رسید ، رفتم کنارش ایستادم و منتظر شدم تا به طبقه ی ده برسیم . طبقه ی ششم یک سیلی خوردم ، همین ، هیچ حرفی نزد ، ندیدم اخم هم کرد یا نه ، من اگر بودم اخم می کردم ، به شوهر ، پدر ، دوست یا هر نره خر دیگری که داشتم موضوع را می گفتم و دیگر در آسانسور سرم را بالا نمی کردم ، ساعتم را هم پنج دقیقه به عقب یا  جلو می کشیدم

تا سه شنبه سرش را بالا نیاورد و سعی کردم در همان فضای کوچک تا جایی که می شود از او و آسانسور فاصله بگیرم ، سه شنبه تصمیم گرفتم از پله ها بروم ، کسی درونم می گفت برای سلامتی هم بهتر است ، اما به هر حال من جلوی در آسانسور ایستاده بودم و انتظار می کشیدم تا پانزده ِ بالای سرش به چهارده تبدیل شود . سه شنبه های آسانسور با مانتوی بنفش از راه رسید ، رفتم و ایستادم سر جای همیشگی ام ، چیزی عوض شده بود ، زن پشت به در و رو به آینه ایستاده بود ، مزخرف تر از این نمی شد . اگر قرار است در جایی از دنیا در ساعت هفت صبح یک جسد در یک آسانسور خبر روزنامه ها شود آن روز مناسبترین روز بود ، اما چاقویی را که قرار بود در طبقه ی سیزده زن را لت و پار کند را فراموش کرده بودم همراه بیاورم . سعی کردم بی خیال باشم و با خودم قرار گذاشتم تا شماره ی طبقات شمارش معکوس پرتاب موشکی باشد که منم ، به همکف که رسیدیم بدوم و سه شنبه را هر چه زودتر پشت سر بگذارم . من اگر بودم همین ها اتفاق می افتاد اما به طبقه ی ده که رسیدیم لبهایم گرم شد و در طبقه ی ششم زن به حالت همیشگی اش بازگشته بود . رو به در و منتظر باز شدنش . خواستم سیلی اش را جبران کنم اما نشد ، خواستم چیزی بگویم که زودتر از من گفت حرفی نباشد ، حلا که فکر می کنم من اگرجای آن موقع ام  بودم چیزی می خواستم که شدنی باشد

از فردای آن روز یک بوسه در حد فاصل طبقات دهم و ششم به برنامه ی روزانه ام اضافه شده بود . هیچ چیز دیگری تغییر نکرد ، چند بار خواستم تا اسمش را بپرسم که گفت حرفی نباشد ، چند بار خواست تا احتمالن اسمم را بپرسد که در تلافی گفتم حرفی نباشد ، حرفی نبود ، به طبقه ی دهم که می رسیدیم آسانسور انگار سرعتش بیشتر می شد و در طبقه ی ششم دوباره به حالت اول باز می گشت ، یکبار هم دستش اتفاقی به دستم خورد ، عذر خواهی کرد ، جواب ندادم ، گویی قاعده ای بود که تنها در همان شکل اش ارزش رعایت کردن داشت . روزها با همان لباس های همیشگی وارد آسانسور می شد و با همان شتاب از در بیرون می زد ، تنها به برنامه ی همیشگی آسانسور یک بوسه اضافه شده بود . من اگر برج ساز بودم بین طبقات دهم تا ششم خرده طبقات بسیاری تعبیه می کردم ، چیزی مثل فیلم جان مالکوویچ بودن ، من اگر جان مالکوویچ بودم ...یادم افتاد که شاید آسانسورها دوربین مخفی داشته باشند ، اما چه اهمیتی دارد ؟

چند هفته ی دیگر هم به همین منوال گذشت و بوسه ی بین طبقات دهم تا ششم به چیزی تبدیل شده بود همانند باز شدن در آسانسور یا موسیقی ای که در آن پخش می شد ، شکایتی نداشتم ، اگر هم داشتم قرار گذاشته بودیم که حرفی نباشد ، نبود . هیچ حرکت دیگری انجام نمی دادیم ، انگار که هر گونه حرکت اضافی باعث مختل شدن روند عادی آسانسور می شد . تا یک هفته قبل همه چیز سر جای درست خودش بود . یک هفته قبل چهارشنبه با مانتوی سرمه ای اش باز شد و من داخلش شدم . سه روز بود که  روی دیوارو بالای شماره ی طبقات نوشته شده بود : به علت تمیز کردن شیشه های برج به مدت یک هفته کارگران در طبقات مشغول تمیز کردن شیشه ها می باشند ، با تشکر ، هیئت مدیره . روزهای آخر یک چشمم از طبقه ی دهم باز می ماند تا به موقع ببینم که به طبقه ی ششم می رسیم و از هم جدا شویم . آن روز در طبقه ی ششم و بعد از جدا شدن ، زن خودکاری از کیفش درآورد و زیر اطلاعیه نوشت : ما که کارگری ندیدیم . دست خط اش بد نبود ، اما به بوسه هایش نمی رسید ، من اگر بودم همانطور که برای خطاطی کارگاه های آموزشی می گذارند برای بوسیدن هم مجوز تشکیل کارگاه صادر می کردم ، کارگاه ها در آسانسور تشکیل می شد و شرکت کنندگان می بایستی در هر روز یک لباس خاص بپوشند . مطمئنم ایران وقتی  این ها را می خواند با خودش خواهد گفت که خدارا شکر که این بار من جای کسی نیستم ، همانطور که هر وقت من جایی اشتباهی خودم را جا می گذارم این جمله را می گوید

***

پنج قدم تا دستشویی ، سه قدم تا چایی ساز ، ده قدم تا آسانسور ، یک بوسه در فاصله ی طبقات دهم تا ششم ، دوازده قدم تا در ورودی ، تا آن روز زندگی همان است که بود ، یا همان بود که بود . آن روز جلوی آسانسور در انتظار باز شدن در و باقی روز بودم که در باز شد ، روز مثل همیشه نبود . زن با تی شرتی که به تنش زار می زد و یک شلوار جین جای من ایستاده بود ، پشت به من و داشت از آینه من را نگاه می کرد  ، وارد که شدم برگشت ، به طبقه ی دهم که رسیدیم گفت امروز نه ، گفتم حرفی نباشد ، گفت خواهش می کنم ، گفتم باشد ، گفت می خواهد حرف بزند ، گفتم حرفی نباشد ، گفت تنها چند جمله ، گفتم حرفی نباشد ، گفت خواهش می کنم ، گفتم باشد . به طبقه ی ششم رسیده بودیم ، گفت روز تولدش است و میخواهد به تولدش بیایم ، نمی دانستم چه باید بگویم ، تولدش عصر بود ، باید مرخصی می گرفتم و تمام مدت زل زده بودم به اطلاعیه ی هیئت مدیره که هنوز سر جای خودش بود و دستخط او هنوز سر جای خودش . من اگر جای هیئت مدیره بودم یک بار دیگر از نوشته پرینت می گرفتم و این را می کندم

در طبقه ی اول گفت که درست در واحد بالایی ِ واحدی که من در آن زندگی می کنم  سکونت دارد ، در طبقه ی همکف باز شد و من انگار که قفل کرده باشم یکبند تکرار می کردم : حرفی نباشد . داشتم خارج می شدم که گفت منتظرم است و من باز هم گفتم حرفی نباشد ، بیرون آمدم ، در داشت بسته می شد که گفت اسمش شهره است . نمی شنید اما من باز هم گفتم حرفی نباشد . آسانسور به طبقه ی پانزدهم بازگشت ، نگهبان جلوی در ایستاده بود و وقتی از کنارش رد شدم سلام کرد ، لحظه ای ایستادم ، با تعجب نگاهش کردم و گفتم حرفی نباشد ، با تعجب و عصبانیت  نگاهم کرد و در را محکم پشت سرم بست ، من اگر بودم حتا به قیمت اخراج شدن از مجتمع مشتی زیر چانه ی خودم می زدم

آن روز خیابان ها خلوت تر بودند ، انگار همه روز تولدشان بود یا به تولد زنی دعوت شده بودند که تنها لب هایش را می شناختند . در ماشین نوبت شوئبرگ بود که جلوی برج رسیدم ، خودم را داخلش دیدم و موهایم را مرتب کردم . رفتم و آن روز را مرخصی گرفتم ، همه ی همکاران تعجب کردند که بالاخره من از مرخصی هایم استفاده کرده ام . کمی در خیابان ها چرخیدم و داشتم فکر می کردم برای زنی که تنها در فاصله ی چهار طبقه او را می شناسم چه باید هدیه بگیرم یا در مهمانی اش با چه کسانی سر و کار دارم و چه باید بپوشم . به چند مغازه سر زدم ، چیزهایی گرفتم ، چند مانتوی سیاه و چند شال لیمویی ، مجبور بودم سایزش را برای مغازه دار از روی زنهایی که وارد مغازه می شدند توضیح دهم . یکی از آن زن ها که عجیب شبیه اش هم بود قبول کرد که چند مانتو را بپوشد . نرسیده به خانه در میدان چند کارگر منتظر بودند که کسی برای کاری آنها را استخدام کند . من اگر کسی بودم که برای انجام کاری نیاز به چند کارگر دارد حتمن همین ها را استخدام می کردم ، به نظر کاری می آیند

راس ساعت مقرر پشت در خانه اش بودم ، بهترین لباس هایم را پوشیده بودم و به رحمان ، قاسم ، رضا و ابراهیم گفتم که کمی عقب تر منتظر علامت من باشند ، قاسم کلنگ اش را روی زمین گذاشته بود و رحمان داشت با ترازش ور می رفت ، ابراهیم از گونی همراهش شانه ای درآورد و موهایش را مرتب کرد . رضا خواست چیزی بگوید که گفتم حرفی نباشد . از داخل خانه صدایی نمی آمد . ساعت را چک کردم ، درست به موقع آمده بودم . زنگ را زدم ، صدای قدم های زن آمد . چند لحظه بعد در باز شد و او زیباتر از همیشه با لبخندی ایستاده بود . سلام کردم و گفتم انگار زود آمده ام . گفت غیر من مهمان دیگری ندارد . تعجب کردم . مانتو و شال ها را به دستش دادم ، گفت بیایم تو ، گفتم باقی کادوهایش مانده است . تعجب کرد . به بچه ها گفتم جلوتر بیایند . جلوتر آمدند و رحمان به نمایندگی از بقیه سلام کرد ، قاسم با لهجه ی جنوبی اش تولد زن را تبریک گفت . وحشت زده به آنها نگاه کرد و پرسید اینها کیستند . یادآوری کردم که پایین ِ اطلاعیه ی هیئت مدیره نوشته بود که کارگری ندیده است . گفتم اینها کارگر هستند و از میدانی پیدایشان کرده ام و آورده ام که اوبتواند  کارگری ببیند . وحشت اش بیشتر شد ، در را باعجله بست و از پشت سر فریاد کشید که اگر نروم پلیس خبر خواهد کرد . کارگرها هاج و واج من را نگاه می کردند . ده قدم تا آسانسور راه بود . رسیدیم جلوی آسانسور که در را باز کرد و مانتو و شالهای کادو شده را پرت کرد بیرون ، من هم اگر بودم همین کار را می کردم . رضا سوال کرد که می تواند آنها را برای زنش بردارد یا نه ، می توانست . وارد آسانسور شدیم ، پول یک روز کارشان را تا به طبقه ی همکف برسیم حساب کردم و بهشان دادم . قبول نکردند و تمام مدت هاج و واج به نوشته ی بالای شماره ی طبقات نگاه می کردند ، من هم جایشان بودم همین کار را می کردم

تا میدان آنها را رساندم ، در راه چیزی نگفتند و من هم حرفی نزدم . وقتی برگشتم نگهبان جلوی در ایستاده بود و داشت با یکی از ساکنین صحبت می کرد . به شانه اش زدم ، برگشت و من را نگاه کرد ، سلام کردم و بابت صبح عذر خواستم . به شوخی گفت حرفی نباشد ، نبود . همراهم زنگ زد . از شرکت تماس گرفتند و گفتند برای کاری اضطراری باید به آنجا بروم . از محل کارم که بیرون می زنم ، ده قدم طول می کشد تا به ماشینم برسم ، روبروی یک برج شیشه ای پارک است ، از آن برج ها که نمایشان تمامن آینه است...

***

ایران  اینها را که می خواند می گوید اوضاع وخیم است ، باید بستری شوم ، می خندم و می گویم بیاید بایستد روبریم و چشمهایش را ببندد . می گوید نه ، قبل رفتن تلویزیون را خاموش می کند و باز هم می گوید باید برای درمان به دکتر مراجعه کنم  . می روم و می نشینم روبروی تلویزیون و روشن اش می کنم ، تلویزیون عده ای را نشان می دهد که نمی دانند رای شان کجاست و برای همین به خیابان ریخته اند . چشمهایم را می بندم . باز که می کنم چند کارگر مشغول پاک کردن شیشه ها هستند ، انگار که مدت هاست آنجا هستند و من را می پایند . نگاهشان که می کنم می خندند . خنده ام می گیرد . چند دقیقه بعد به طبقه ی بالا رسیده اند . نمی دانم آن زن با دیدنشان باز هم می خواهد پلیس خبر کند یا نه . تلویزیون همان چیزهای قبل ِ خواب را پخش می کند . اگر من هم جای ایران بودم تلویزیون را خاموش می کردم و به خیابان می زدم

آوای فیدل (1)

 

 

سرخ از شرم گونه ات

سرخ صورتم از سیلی

 

سرخ            مثل ستاره ی سرخ بلگراد (2)

سرخ            مثل خداحافظ لنین (3)

 

بگذار مارادونا با چاوز عکس بگیرد

مسی در من خیابان را دریبل می زند

گل کرده لبخند

روی لبهایت

یک قدم که بیایی جلوتر آغوش من است

و هیچ کمک داوری پرچم نمی زند

 

سرخ گونه ات از شرم

سرخ صورتم از سیلی

 

سیل می آید در ورزشگاه

تمام پله ها را بالا می آورم روی چمن سبز       دریبل بزن

می بینی رفیق

آنقدرها که به نظر می رسد ساده نیست

تلاش کن

بلرز چون بید بر سر ایمانت (4)

دریبل بزن !

دریبل بزن !

 

سرخ گونه ام از شرم

سرخ صورتت از سیلی

 

مثل مرغ سوخاری

بی خود قرمز شده اند زرد ها

خیابان را رد می کنم

و آن پشت ها

با مشت می کوبم به صورتشان

که لبخند زده اند در عکسی سیاه و سفید

دست خدا یعنی همین

 

از شرم گونه ات

صورتم از سیلی

 

 

 

 

1-عنوان شعری ست  از ارنستو چگوارا

2-نام باشگاه فوتبالی در یوگسلاوی سابق

3-نام فیلمی ست

 

پیانو می شپند یک شوپن به پشت یک پیانو و ما نمی شنویم / و ما نمی شنویم / وما نمی شنویم...(1)

 

موسیقی احساس ِ جهانی بی احساس و جان اوضاعی بی جان است...(2)

 

فیثاغورس اعتقاد داشت که از گردش افلاک یک نوع موسیقی تولید می شود که ما به سبب عادت یا عدم استعداد از شنیدن آن عاجزیم(3) . امروز ما با فیثاغورس بسیار فاصله داریم ، شاید اتفاقی که او تصور می کرد برای موسیقی افلاک افتاده است ، امروزه برای تمام آنچه از زمان او تا حال موسیقی نامیده می شود رخ داده باشد . به نظر می رسد دیگر موسیقی به عنوان یک هنر در حال ناپدید شدن است ، آن هم به سبب نبود مخاطبی که توانایی درکش را داشته باشد . دیگر شاید نتوان با موسیقی به عنوان هنری مستقل برخورد کرد چرا که  در اکثر موقعیت ها به عنوان عنصری فرعی و دست دوم تلقی می شود ، در خودروی سواری  ، آسانسورها ، کافه ها ،  مهمانی ها و تقریبن همه جا موسیقی قرار است به چیزی فاقد ضرباهنگ  ، ضرباهنگ بدهد ، احساسات را کنترل کرده و جهت اش را نیز تعیین کند ، اگر در مواجهه با اثر هنری در دیاگرام ارتباطی معروف یاکوبسن به وجه  تماس توجه شود ، باید گفت دیگر جایی برای گوش دادن به موسیقی باقی نمانده است ، چرا که همه جا با کمی شدت و ضعف موسیقی ای به گوش می رسد که برای نشنیدن آفریده شده است

می توان دلایل بسیاری را در این مورد تحلیل کرد ، من علاقه مندم که آغاز چنین فرایندی را پیدایش سینما و کمی بعد تلویزیون بدانم . سینما در وهله ی اول هنری تصویری و دیداری است ، با این همه با کمی اغراق می توان گفت در تمام تولیدات سینمایی موسیقی وجود دارد ، بدیهی است سینما ، برخلاف موسیقی که حداقل در ابتدا با گوش قابل درک بوده است ، با چشم سر و کاردارد ، در نتیجه در اکثر و شاید همه ی محصولات سینمایی موسیقی نقشی فرعی به نسبت تصویر دارد و به تبع این مورد گوش نیز در قیاس با چشم موردی فرعی به حساب می آید . در واقع شاید بتوان گفت موسیقی در سینما ، و با کمی تفاوت در ژانرها به لحاظ کمی و زیادی ، در جهت تعیین احساس مخاطب نسبت به آنچه روی پرده در جریان است به کار می آید ، بی شک در چنین نوع مواجه ای با موسیقی اکثریت مخاطبان توجه اصلی خود را نه به موسیقی بلکه به تصویر ِ آن موسیقی معطوف می دارند ( از این نظر می توان گفت اکثریت قریب به اتفاق فیلم هایی که مخاطب بعد از تماشایش  در ابتدا خواهد گفت : عجب موسیقی شاهکاری داشت ، از نظر سینمایی ، یعنی منظور اصلی تولیدشان ،  شاهکار به حساب نمی آیند )

با همگانی شدن تلویزیون ، و کمی قبل تر رادیو ، به پس رانده شدن موسیقی تشدید می شود ، تقریبن تمام برنامه های تلویزیونی دارای موسیقی هستند ، از اخبار گرفته تا برنامه ی آشپزی و حتا مناظره ها و گفتگوهای جدی . موسیقی در اینجا نیز همان کارکرد را دارد ، به احساسات مخاطب جهت داده و برای او تعیین می کند تا باید در این لحظه چه حسی داشته باشد و به کدام جنبه از آنچه می بیند ، و نه آنچه می شنود ، توجه کند . امروزه که یکی از دلایل اصلی تماشای تلویزیون دیدن موزیک ویدئو هاست این مسئله با شدت بیشتری تقویت شده است ، تمرکز اصلی در مخاطب باز هم بر روی چشم است تا گوش ، و حرکات خواننده یا نوازندگان و چیره دستی کارگردان  اگر بیشتر از خود موسیقی اهمیت نداشته باشد کمتر نیز نخواهد داشت (4) . امروزه و به لطف چنین تمهیداتی موسیقی هنری " تماشایی " شده است

همین امر در زندگی روزمره نیز کاملن هویداست ، گوش دادن موسیقی نه به عنوان فعالیتی مستقل و به تنهایی شایان توجه بلکه موردی مکمل محسوب می شود ، و البته انواع و اقسام دستگاه های پیشرفته ی  پخش موسیقی نیز که تقریبن می توانند در تمام مکان ها صاحبانشان را همراهی کنند این امر را تشدید کرده اند ، هنگام دویدن ، هنگام رانندگی ، هنگام مرتب کردن خانه و هر نوع فعالیت دیگری موسیقی در زندگی روزمره باز هم قرار است موسیقی متن باشد . امروزه کمتر می توان کسی را یافت که واقعن اهل گوش دادن به موسیقی به عنوان هنری کامل ، مستقل و خودکفا باشد . صد البته همچون تلویزیون در زندگی روزمره نیز می توان مشاهده کرد که در بسیاری مکان ها موسیقی نه انتخابی بلکه تحمیلی است ، آسانسور ها ، پاساژ ها ، کافه ها ، گالری ها و بسیاری مکان های دیگر از قبل برای گوش مخاطبانشان تصمیم گیری کرده اند ( معتقدم با نظری کارکردی  تمام موسیقی هایی که در چنین مکان هایی " صلاحیت " لازم برای پخش شدن را از دید مسئولان آن مکان دارند مزخرف اند ، حتا اگر یکی از شاهکارهای موسیقی کلاسیک باشد ، چرا که قرار نیست توجه کسی را کاملن جلب کنند ، بلکه بیشتر وظیفه شان این است که تو جه مخاطبانشان را به چیزی دیگر ، البته با آرامش خاطر و راحتی روان معطوف کنند ، شاید فلان آهنگ باخ همیشه شاهکار تلقی می شده است ، اما اگر مخاطبی برای درک این شاهکار وجود نداشته باشد چه ؟ این چه شاهکاری است که توجهی جلب نمی کند و گوشی برای شنیدنش باقی نمانده است ؟ شاید لازم به گفتن نباشد که اینجا نیز تاکید بر وجه تماس با اثر هنری است که در این نوع تماس هیچ شاهکاری وجود ندارد . نمی توان  دقیقن حین خواندن  داستان یا مقاله و یا تماشای  یک فیلم آشپزی هم کرد ، اما این اتفاق می تواند دقیقن در همان لحظه ی آشپزی  برای موسیقی بیفتد ، شاید باقی هنرها نیز باید منتظر چنین لحظه باشند    )

این جنبه های منفعلانه ی گوش نسپردن به موسیقی تقریبن به قاعده بدل شده است ، اگرچه  به ظاهر در هنگام تولید و عرضه ، موسیقی همچنان به عنوان  کالایی مستقل وجود دارد ، اما به نظر می رسد در هنگام مصرف این موضوع نه تنها رعایت نمی شود ، بلکه انکار نیز می شود . بنابراین تصور می کنم باید تمرکز بیشتری  بر نوع مصرف  انواع موسیقی و البته مخاطبانش کرد .

 می توان به طور مشخص سه نوع نظریه درباره ی مصرف را از هم تمیز داد (5) گروه اول مصرف را نوعی اعمال سرکوب  از سوی قدرت دانسته  و مصرف کننده را در موضع انفعال قرار می دهند ، اکثریت نظرات مارکسیستی و به خصوص اعضای مکتب فرانکفورت را می توان در این رده قرار داد ، در این نوع رویکرد خاص به مصرف موسیقی می توان پایین ترین سطح  و کم ارزش ترین  نوع موسیقی را در نظر آورد ، که عناوین بسیاری از جمله موسیقی عامه پسند ، موسیقی مبتذل و غیره را برخود گرفته است . از جایی که من ایستاده ام تمام آنچه موسیقی با کلام نامیده می شوند نیز  درهمین رده ی موسیقی مبتذل جای می گیرند ، اگر موسیقی را شکلی جداشده از زبان بدانیم که  تنها از سلسله ی دال ها تشکیل شده است پس هر نوع موسیقی با کلام در ذهن سازنده اش دارای نقصان است ، و این نقصان همان نداشتن معنی است  و سازنده ی موسیقی با کلام  قصد دارد با وارد کردن زبان همراه با مدلول هایش ، این به زعم خود ضعف را جبران کند ، ضعفی که درواقع در نوع نگاه سازنده به موسیقی وجود دارد و نه تنها ذاتی موسیقی نیست بلکه زائد و بی مورد نیز هست . موسیقی هرگز قرار نبوده که این طور ظاهری و سرسری ، عمیق آنهم از نظر معانی و نشانه ای باشد . بنابراین   ازاین  منظر فرقی بین فرهاد با ساسی مانکن  یا راجزواترز با بریتنی اسپیرز وجود ندارد و هر دو گروه در داشتن  یک دیدگاه غلط نسبت به موسیقی  همداستان هستند . به هر حال ، این موسیقی عامیانه در اشکال مختلف اش تا به حال بسیار مورد تحلیل و کنکاش قرار گرفته است ، به صورت خاص می توان نظریات آدورنو را مرور کرد ، از دید وی این موسیقی باعث منفعل شدن گوش می شود ، یک کلیت کاذب اجتماعی را بنا می نهد و از سوی دیگر در مخاطبانش یک فردیت کاذب ایجاد می کند

گروه دیگر از نظریه پردازان به مصرف از جنبه ی ارتباطی اش توجه می کنند ، در این دیدگاه مصرف ابزاری برای ایجاد ارتباط  است و پدیده هایی همچون تظاهر و چشم و همچشمی را همراه خود دارد (6) من مایلم که تمام به اصطلاح موسیقی فاخر و نوع مصرفش را ، حداقل در ایران ، در این نوع نگرش دنبال کنم ، چرا که  مصرف این نوع موسیقی در کل به تیپ و طبقاتی خاص منحصر است و تا حد زیادی همه گیر محسوب  نمی شود . کافی است به محل اجرای این نوع موسیقی و جمعیت حاضر و علاقه مندش نظری سرسری افکنده شود ، با قیاسی ساده می توان به راحتی همان چیزی را یافت که آدورنو ( که خودش موسیقیدان بود و از نظر من موسیقی مورد علاقه ی وی نیز امروزه به شیوه ای متظاهرانه مصرف می شود )  در بحثش درباره ساخته شدن یک فردیت کاذب در موسیقی توده ای به آن اشاره کرده بود . بی شک این نوع موسیقی " کلاس بالا " از منظر هنری و البته آنچه آدورنو پراکسیس هنری می دانست واجد ارزش بیشتری است ، اما هنگام مصرف در بسیاری جهات آنچنان وجه متظاهرانه ای می یابد که گویا " کلاس " ی که این موسیقی به طرفدارانش می بخشد اهمیت بیشتری از هنریت اش دارد . بی شک موسیقی عامه نیز چنین خصوصیتی را دارد ( یک تصویر آشنا : ماشینی که صدای موسیقی زدبازی اش تا چند ده متر آنطرف تر نیز شنیده می شود ) .

گروه سوم از نظریه پردازان حوزه ی مصرف ، در مصرف نوعی تولید را ردیابی می کنند ، از دید اینان مصرف کننده قدرت خلاقه ای در مصرف کالا دارد که می توان از آن به عنوان " تولید ثانویه " یاد کرد ( به عنوان نمونه به همین کتاب  مراجعه شود : پرسه زنی به مثابه مصرف مراکز خرید ) . موسیقی اگر همه گیرترین نوع نبوده باشد ، بی شک یکی از همه گیر ترین انواع هنر است ، حتا امروزه در ایران هم که به دلایل تاریخی و مذهبی ، موسیقی با ممنوعیت های سفت و سختی مواجه است آموزش موسیقی به کودکان در سنین پایین رو به گسترش است ( دلیل این امر البته کاملن واضح است ، بسیاری هستند که به شعر علاقه ندارند ، بسیاری دیگر به ادبیات داستانی یا سینما تمایلی نشان نمی دهند ، اما به دلایلی بسیار،  تقریبن  بدون استثنا ، همگان عاشق موسیقی اند ، و تنها در سبک و نوع موسیقی تفاوت به چشم می آید ) . گویا اندی وارهول در جایی گفته است در آینده هرکس به مدت چند دقیقه شهرتی عالم گیر خواهد داشت ( نقل به مضمون ). امروزه اما شاید بتوان گفت در آینده هرکس حداقل یک آهنگ برای پخش در تلویزیون خواهد ساخت و همه به عنوان تولید کننده در صنعت موسیقی حضور خواهند داشت . حجم عظیمی از تولیدات موسیقی در همه ی سبک ها  امروزه نه تنها چیز جدیدی ندارند بلکه تکرار ، بازخوانی ، اجرای دوباره و چندباره و در بهترین حالت کمی تغییر در آثار قبلی هستند ، آنقدر که همین امر امروزه خودش نوعی "ژانر" به حساب می آید . بی شک در عصر بازار آزاد و رقابت آزاد هستیم ، و این کلیشه را هم شنیده ایم که رقابت آزاد به تنوع و اصالت خواهد انجامید ، اما همانطور که بوردیو اشاره می کند (7) نه تنها این رقابت به چنین کیفیاتی منتهی نمی شود بلکه به تکرار و یکنواختی می انجامد . امروزه حجم زیادی از موسیقی در ابعاد بین المللی به این منظور تماشا/ مصرف می شود که بشود در جایی دیگر از جهان با کمی تغییر دوباره تماشا /تولید شود

به نظر می رسد در شرایط فعلی جایی برای گوش دادن به موسیقی باقی نمانده است ، گوش همگان از اصوات پر است و درهیچ عصر دیگری این همه زمین پر از نوای سازها نبوده است ، برای شنیدن و درک هنری موسیقی شاید نگاهی دوباره به موسیقی آنهم از پایه ضرری نداشته باشد ، موسیقی جزو هنرهایی است که  در بسترهایی  متفاوت قابل ارائه است ، می توان موسیقی را شنید یا توسط ساز اجرا کرد ، این روال مرسوم در برخورد با این هنر است که البته به زعم من به نوعی ضد هنر تبدیل شده است ، اما از سویی دیگر می توان یک قطعه ی موسیقی را نوشت ، یا شکل مکتوب آن را خواند . شاید در زمانه ی ما برای برخورد فعال با موسیقی ، در تقابل با " تماشا "یا " نشنیدن " اش ، تنها راه " خواندن " آن باشد

1-رضا براهنی – خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم – صفحه ی صد و یازده ، نشر مرکز ، چاپ دوم 1388

2-دخل و تصرفی است در عبارتی از مارکس ، اصل آن چنین است : ...مذهب آه مخلوق ستم دیده ، احساس جهانی بی احساس و جان اوضاعی بی جان است ، مذهب افیون مردم است – کارل مارکس ،درباره ی مسئله ی یهود و گامی در نقد فلسفه ی حق هگل " مقدمه –  ترجمه ی دکتر مرتضی محیط ، صفحه ی پنجاه و چهار ، نشراختران ،چاپ اول 1381

3-نگاهی به سهراب سپهری – دکتر سیروس شمیسا ، صفحات چهل و یک ، و دویست و هفتاد و نه – انتشارات مروارید –چاپ ششم 1374

4-برای بحث بیشتر ، کتاب : تک گویی فرجامین – گزیده مقالات مرحوم مسعود یزدی- ویرایش و گردآوری : امید مهرگان ، نشر گام نو، چاپ اول  1386

5-درک این مطلب را مدیون این کتاب هستم :پرسه زنی و زندگی روزمره ی ایرانی ، عباس کاظمی ، انتشارات آشیان ، چاپ اول 1388، مباحث مربوط به نظریات مختلف درباره ی مصرف و نظرات آدورنو درباره ی موزیک توده ای از این کتاب اخذ شده است

6-نظریه ی طبقه ی تن آسا –تورستین وبلن ، ترجمه ی فرهنگ ارشاد – نشر نی ، چاپ دوم 1386

7-درباره ی تلویزیون  و سلطه ی ژورنالیسم – پیربوردیو ، ترجمه ی ناصرفکوهی ، انتشارات آشیان چاپ اول  1387به طور خاص صد و چهار : رقابت نه تنها به صورت خودکار به ایجاد اصالت و تنوع نمی انجامد بلکه برعکس اغلب یکسان شدن ها را در عرضه سبب می شود

سلتیک ، لباس ، زیر لباس ، سلتیک

 

خانه بی زن نمی شود ، اگر هم بشود می شود چیزی شبیه خانه ی من . دوازده ساعت دیواری ، هشت دستگاه آبمیوه گیری ، بیست  ساعت مچی که هیچ فرقی با هم ندارند  ، سه بلیط سفر به مشهد مقدس و چیزهایی از این قبیل . سه ماه پیش خانه را ترک کرد ، من را از سه ماه و یک هفته قبل . به سه ماه قبل برویم بهتر است دوست من . به قول شاعر: و شب سرد زمستان بود ، باد اما نمی آمد . ایستاده بودم جلوی در تا زنم بیاید و بروم داخل ، آن موقع از این اشیا خبری نبود . خانه ای داشتیم شبیه باقی خانه ها و زندگی ای شبیه باقی زندگی ها . تنها تفاوت اش این بود که من حسابدار ساده ی شرکتی دولتی بودم که زنم در همان شرکت مدیر قست مالی بود . همانجا آشنا شدیم ، هفت سال قبل . اوائل از او می ترسیدم . همه از رییسشان می ترسند . زیبا بود ، این را حتا آبدارچی های شرکت هم می توانستند دریابند . اما کافی بود دهان باز کند و مثلن بگوید  : آقای نساج پرونده ی ...همین کافی بود تا تمام زیبایی اش را تصور کار روی پرونده ی فلان نابود کند . خودتان هم که گفتید سابقه ی چنین مشاغلی را دارید ، پس توضیح بیشتر نمی دهم . دختر خاله ام در همان شرکت چند سال قبل تر از من استخدام شده بود . همین دخترخاله ام بود که این شغل را برایم دست و پا کرد . او هم حسابداری خوانده بود و زیر دست همسرم به کار مشغول بود . برای اینکه پارتی بازی نشود از این موضوع به کسی چیزی نگفتیم ، بجز فامیل  شاید شما اولین کسی باشید که این را می دانید . در پرونده ی متقاضیان دستی برد و... همین کارهای رایج که خودتان بهتر از من می دانید . کم کم با رییس اش و همسرم صمیمی شدند . به خانه هم می رفتند و آرایشگاه و از این کارها که زنان می کنند . یک سال نشد که از خواهر به هم نزدیک تر شدند ، سفره ی دلشان را پیش هم باز کردند و همین باعث شد دختر خاله ام کمی ارتقا یابد و من بشوم همسر رییس بخش . کمی که گذشت همسرم پست دخترخاله ام را داد به من . استدلالش هم این بود که او کارمند لایقی نیست که اگر بود روابط را بر ضوابط ترجیح نمی داد . هر چه می گفتم اگر اگر این ترجیح نبود که ما پیش هم نبودیم ، می گفت به هر حال کار درستی نکرده است و او بی خبر از نسبت خویشاوندی ما ، من را به همسری برگزیده است ، به یک سال نکشید که دختر خاله ام مجبور شد کارش را ترک کند و به شرکتی دیگر برود . در فامیل به همه گفته بود که پشت دستش را داغ کرده است تا دیگر برای کسی قدم خیر بردارد . کمی بعد تر فهمیدیم او نیز بیشتر از یک همکار یا پسرخاله روی من حساب کرده است . زندگی است دیگر ، کاری نمی شود کرد . سرتان را که درد نمی آورد ، نه ممنون سیگاری نیستم ، یعنی بودم اما مدت هاست خیلی چیزها را ترک کرده ام . اوائل کار سختی بود . نمی توانستم بین نقش زنم به عنوان رییس و نقش اش به عنوان همسر تفاوت قائل شوم . البته در شرکت این کار راحت بود . همه ی کارمندان قسمت ما من را خودِ  رییس تلقی می کردند ، احترامم بیشتر شده بود و کارها هم راحت تر . اما مشکل خود زنم بود ،  کافی بود دهان باز کند تا من فراموش کنم همین کس که با هر نگاهش لرزه بر تن آدم می اندازد یک سالی است که شب ها هر چه فریدون مشیری حفظ است را درهم می کند و برایم می خواند  . در خانه اوضاع تفاوت می کرد . تا چند ماه خجالت می کشیدم جلویش لباس  عوض کنم ، تنها هنگام خواب کت وشلوارم را از تنم در می آوردم . برایش عجیب بود اما اینها را به پای تربیت صحیح و با کلاس بودنم می گذاشت و لذت می برد . اگر اجازه می دهید یک چایی مهمان من باشید ، شما سیگاری هستید و حالا چای می چسبد ، من هم دهانم خشک شده است . آقا دو تا چایی لطفن . هر وقت خسته شدید بگویید تا ادامه ندهم . دست شما درد نکند . باقی اش پیش خودتان باشد . داشتم می گفتم ، سخت است آدم قربان صدقه ی رییس اش برود ، رییس که قربان صدقه ندارد ، احترام گذاشتن دارد و گاهی پشت سرش غرولند کردن . به هر حال زندگی مان پیش می رفت ، او از من راضی بود ، هرگز صدایم را سرش بلند نکردم ، شاید تعجب کنید اما هرگز من را لخت ندید ، بجز شب ها که در آن تاریکی چیزی نمی شود دید . بهترین لحظات زندگی مشترکمان وقت هایی بود که من را هانی صدا می کرد . نمی دانید چه لذتی دارد رییستان شما را اینگونه صدا بزند . در واقع او هیچ مشکلی نداشت ، این من بودم که برخی چیزها را نمی توانستم هضم کنم . شما هم البته عاقله مردی هستید و فکر می کنم تعریف کردن این چیزها ضرری نداشته باشد ، راستش برخی شب ها که مشغول معاشقه بودیم یکدفعه یادم می آمد که او رییس من است ، همین کافی بود تا بلند شوم و لباس هایم را بپوشم ، همسرم این رفتارها را به حساب سردی من می گذاشت و کم کم مشکلات فرا رسیدند . هر شب که چنین اتفاقی می افتاد فردایش در سر کار انتقام می گرفت ، من بودم و کوهی از کار و البته رییس که یکبند بالای سرم ظهور می کرد و امر و نهی . تصمیم گرفتم عوض شوم ، با دختر خاله ی دیگرم که دکترای روانشناسی دارد صحبت کردم ، بسیار کمکم کرد و چند کتاب معرفی کرد برای خواندن ، نه ، اسمشان یادم نیست دقیقن ، مردان یک سیاره و زنان سیاره ای دیگر ، در این مایه ها بود اسمش . زندگی مان با همین مشکلات ادامه داشت تا آن شب کذایی که گفتم خدمتتان . جایتان خالی ، البته اگر اهلش باشید ، کمی شراب خورده بودم و افتاده بودم به جان خیابان و پیاده روی ، اخر سال بود و برای بررسی نهایی همسرم مجبور بود تا آخر وقت بماند ، زودتر زدم بیرون و در خانه دمار از روزگار چند لیتر شرابمان درآوردم . یک ساعتی از پیاده روی ام گذشته بود که باران گرفت ، خیس ِ خیس شده بود تمام کت و شلوارم . یادم افتاد که کلیدم را در خانه جا گذاشته ام ، پس زیر طاقی جلوی در خانه ام تصمیم گرفتم در انتظار همسرم بایستم . شروع کردم به فکر کردن درباره ی مشکلاتمان و راه حل هایی که از این و آن یا از کتاب ها شنیده و خوانده بودم . نمی دانم تاثیر اینها بود یا شراب . به هر حال کار خودم را کردم . همسرم که رسید جیغ نسبتن خفیفی کشید و رفت داخل ساختمان ، آن شب من را راه نداد ، قیافه اش هنوز در خاطرم هست ، باید می دیدید وقتی برای اولین بار من را  نیمه  های شب آن هم در خیابان بدون لباس و تنها با یک لباس زیر دید . شب رفتم خانه ی پدری . فردا صبح حراست ِ شرکت جلویم را گرفت و گفت با این لباس نمی شود ، کت و شلوار همیشگی ام را پوشیده بودم و زیر کت یک عرق گیر سفید . بعد از یک هفته جلوی در رفتن و بازگشتن اخراج شدم . بله ، همین راه را می روید تا آخر و بعد سمت راست می پیچید ، آنجاست تقاطع بلوار کشاورز و کارگر ، خواهش می کنم . ببخشید ، ادامه می دهم ، آخرین حرفی که گفت این بود که باید درمان شوم ، گفتم عشق او درمان من است و من حالا در عشق اش حل شده ام . جواب نداد . خانه ای پشت همین پارک اجاره کردم ، بزرگ نیست ، تشریف بیاورید شما هم هر وقت بیکار بودید ، گپ می زنیم و شرابی  ، بد نمی گذرد . کاری برای انجام دادن نداشتم ، همسایه ها چند بار به خاطر لباس های نامناسبم به صد و ده گزارش دادند و آنها هم چند بار تهدیدم کردند اگر رفتار و لباس هایم  رااصلاح نکنم مجبور به بازداشتم می شوند . مجبور شدم در خانه بمانم ، تا همین چند روز قبل . تلویزیون تماشا می کردم و بقالی محل هر چه می خواستم در خانه می آورد . کم کم به سرم زد همین طور که در خانه نشسته ام درآمدی کسب کنم ، شروع کردم به زنگ زدن . به این مسابقات تلویزیونی زنگ می زدم و جایزه می بردم ، تکراری اند ، دوازده ساعت دیواری ، هشت دستگاه آبمیوه گیری .. فکر کنم گفتم . چند صد دلاری هم از تلویزیون های ماهواره ای برده ام که برای گرفتن شان باید چند هزار دلار خرج کنم . صرف نمی کند ، اگر به فرض بتوانم تمام این ها را بفروشم در نهایت پول تلفن را هم حساب کنیم چیزی برایم نمی ماند . چند روز پیش زیر نویس نمی دانم کدام شبکه بود که نوشته بود مسابقه ی داستان کوتاه است و سه نفر اول در دانشگاهی اسکاتلندی بورسیه می شوند ، بله ، می خواهم بروم ، این مملکت قدر امثال من را نمی داند، بگذریم ، از سیاست متنفرم ، تصمیم گرفتم قصه ی زندگی خودم را برایشان بفرستم ، یکی از این شبکه ها برنامه ی آموزش داستان نویسی دارد ، مجری اش گفت باید زبان داستان پاکیزه باشد و بارها و بارها اصلاح شود ، گفت باید کتاب بخوانم ، صبح ها شروع می کنم به کتاب خواندن ، شعر راحت تر است . عصر ها می آیم همین پارک لاله ، داستانم را تعریف می کنم برای هر کسی که مثل شما گوش شنوا دارد ، حرفهایمان را ضبط می کنم و شب می نشینم به اصلاح ، چطور بود داستان ؟ ممنونم . بله همین ها را هم ضبط کرده ام ، در جیب کتم است ، بله کیفیت صدا بد نمی شود ، برخی می ترسند البته ، شما چه ؟ ، خدا را شکر ، ممنونم . خوشحال شدم از زیارتتان ، اگر خواستید من همیشه روی همین نیمکت هستم ، با همین کت و شلوار ، جان ؟ نه از خودم در نیاورده ام ، عرق گیر ؟ تنم است ،  برای همین دکمه های کتم را بسته ام ، زبانش چطور بود ؟ بله درست می گویید باید بیشتر داستان بخوانم ، راستی می دانید سلتیک در کجای  اسکاتلند است  ؟ ، بله درست می گویید ، خواهش می کنم ، هر چه بگویید به کارم می آید ، بله ، درست است ، اگر حوصله دارید یکبار دیگر برایتان تعریف کنم ، کاملن موافقم ،  زیاد نباید به واقعیت وفادار ماند ، آدم تنها به زنش باید وفادار باشد ، آخر می دانید ، خانه بی زن نمی شود اگر هم بشود ..

ولگردهای جهان متحد شوید

وقت طلاست ، این کس شعر ترین جمله ای است که می شود ساخت . تنها راه برخورد با زمان تلف کردنش است ، هر نوع رویکرد دیگر به زمان به گاییده شدن خود شخص منجر می شود . چرا که هر نوع برخورد نیز نهایتن یک  وقت تلف کردن تمام عیار است و شخص در بهترین حالت به خر کردن خود نایل شده است و از همین لذت می برد  .  در بچگی پسر بچه ای بود که تمام محل در بازی با او دچار مشکل می شدند ، مثلن برای فوتبال پیشنهاد می داد یک دروازه دو برابر آن یکی باشد ، یا در شطرنج این رخ باشد که ال می رود . حالا معتاد شده است

گاهی فراموش می کنیم تمام آنچه که جهان نامیده می شود بر پایه ی قواعدی است که شکستن شان از یک پسربچه نیز برمی آید ، هر نوع فعالیت ، هر نوع ، بر پایه ی همین قواعد شکل گرفته اند ، برای آنکه در نهایت به بهترین بهره وری منجر شوند ، و کیست که نداند تمام این قواعد مهمل ، بی خود و بی ارزش اند ، یکی از بزرگترین این توهمات تقسیم زمان است ، گذشته ، حال آینده ، حال ! آنکه تنها گذشته وجود دارد ، می بینید ، همین حالا ! نیز به اندازه ی همین چند سطر تلف شده است

همین حالا کفاشیان داشت در نود می گفت : من آدم دروغگویی نیستم ، این دروغ محض بود ، باید می گفت : من آدم دروغگویی نبودم ، به همین منوال : وقت طلا بود ، در جمله ی اول اگر بتوان درست گفت  این  درست بود  ، این کس شعر ترین جمله ای بود که می شد ساخت ، تنها را برخورد با زمان تلف کردنش بود ، و از گذشته چه مانده بود ؟ تنها فراموش شدن ، تنها گذشته وجود داشت  و برای این که فراموش شود ، شده ، شد .

بنابراین زمان نمی گذرد ، زمان عقب می ماند ، روزنامه هر روز همین را اثبات می کردند . هر نوع قانون برای این ساخته می شد که این سه ضلعی حجمی را اشغال کند که در واقع وجود نداشت ، آینده گذشته ای بود  که هنوز از راه نرسیده بود  ، حالا گذشته بود . و گذشته هر کاری که کرده بود به هر حال تلف شده بود ، وقت طلا نبود ، وقت ، زمان ، تنها همین بود

بارسلونا ، یک الگو برای بشریت

تقریبن از جام جهانی نود تا امروز به عنوان یک طرفدار پروپاقرص فوتبال تا جایی که امکان داشته است این بازی را در تمام سطوح اش دنبال کرده ام ، تیم های بسیاری بوده اند که دوستشان داشته ام ، اوسر سالهای میانی دهه ی هفتاد شمسی ، آرسنال اوایل دهه ی هشتاد ، برزیل جام جهانی نود و البته فیورنتینای همیشه محبوبم ، با این همه بارسلونای فعلی فوتبالی را ارائه می کند که بی کمترین تردید بی نظیر است . تیم گواردیولا نحوه ی بازی اش به رقص باله بیشتر شباهت دارد تا آنچه از فوتبال تا به حال دیده ام ، و در کنار این اجرای ناب در فصل گذشته آنها به تمام افتخارات ممکن دست پیدا کرده اند . اتفاقی که هماهنگ و به تبع  باقی ویژگی های بارسلونا نادر است . این همه شگفتی می تواند دلایل بسیاری داشته باشد که تا به حال بسیار به آنها پرداخته اند ، از نبوغ گوردیولا گرفته تا بازیکنان خارق العاده اش . اما فکر می کنم تماشای بازی این تیم با دوربینی در ارتفاع بالاتر ضرری نداشته باشد ، آنقدر بالاتر که تمام بازیکنان به صورت یک نقطه دیده شوند .

بارسلونا پیش از هرچیز از اینجایی که من ایستاده ام یک تیم است : جامعه ای که تمام اعضایش در هماهنگی کامل با هم بسر می برند . تقریبن تمام اجزای این گروه به بهترین وجه ممکن در همکاری و تعادل ساختار اجتماعی شان را شکل می دهند . هیچ کجای این " دستگاه " لنگ نمی زند . و در صورت ایجاد مشکل در قسمتی ، این ساختار کلی است که بی آنکه تزلزلی در آن ایجاد شود مشکل را مرتفع می کند . بی شک بارسلونا از بازیکنان بی نظیری ، به مثابه سوژه های فردی و انسانی ، در این ساختار ، که کم مانده است بگویم نقص ندارد ، سود می برد . اما فراموش نکنیم که در بازی آخر این تیم مقابل آرسنال چهار پنج مهره ی اصلی این تیم حضور نداشتند ، با این وجود نه تنها عدم حضورشان محسوس نبود بلکه این گمان را در بیننده بر می انگیخت که شاید تمام این بازیکنان بی توجه به ویژگی های فردی شان تنها تا آنجا اهمیت دارند که به کارکرد کلی ساختار تیمی / اجتماعی بارسلونا سود می رسانند. اما اگر تنها به این وجه از بارسلونا دقت کنیم بی شک کم لطفی است . بسیاری تیم ها و اجتماعات بوده اند که به همین میزان و شاید هم بیشتر از یک ساختار تیمی / اجتماعی ِ بی نقص و به ظاهر خدشه ناپذیر سود برده اند ( برخی کشورها به رهبری  افرادی به  اصطلاح کمونیست  ، چلسی در زمان مورینیو ، و والنسیا و اینتر  به رهبری هکتور کوپر ) . اما "اعجاز " بارسلونا در این است که علی رقم دارابودن یک ساختار کلی یکپارچه ، منسجم و کارا ، بازیکنان و در واقع کنشگران فردی ِ این ساختار از آزادی عمل کامل برخوردارند ، در واقع باید گفت دلیل اصلی قوام مند بودن این ساختار در همین حفظ فردیت اعضاست ، مسی ، ژاوی و باقی ، به اندازه توان فردی شان  ، به جرات می توان گفت که هر کاری دلشان بخواهد انجام می دهند بی آنکه ساختار کلی تیم ضربه بخورد . فوتبال به دلیل تعداد زیاد بازیکنان اش همیشه و حداقل در ابتدا یک بازی جمعی محسوب می شود ، بیاد بیاورید حرص خوردن ایرانیان را هنگام تماشای تک روی های بازیکنان مثلن تکنیکی شان و البته لذتی که از همین تک روی ها می برند  ، اما تا به حال و بجز در این بارسلونا سابقه نداشته است که این چنین فردیت بازیکنان مکمل و در ادامه ی کار تیمی تلقی شود . مارادونا بخاطر نبوغ فردی اش توانست یک" تیم" نه چندان قوی را قهرمان جهان کند ، الیور کان نیز توانست یک ساختار منسجم و منظم اما نه چندان کارآمد را تا فینال برساند اما در مورد مسی یا ژاوی قضیه از بن تفاوت می کند ، مارادونا و تاثیر گذاری اش دقیقن به این دلیل ارزشمند بودند که خارج از یک ساختار معیوب عمل می کردند و در واقع نوعی عصیان و اعتراض به آن ساختار محسوب می شدند ، نقشی که تا حدی روشنفکران و دگراندیشان در جوامع انسانی بر عهده دارند . اما در بارسلونا ساختار تیمی نه تنها فردیت و تکنیک مسی را به رسمیت می شناسد بلکه آنرا جزیی لاینفک از خود تلقی می کند ( نگاه کنید به بازی ضعیف وی در تیم ملی آرژانتین ، آنجا که همه از او توقع دارند که بار یک کلیت نامنسجم و بدوی  را به دوش بکشد )

والتر بنیامین اعتقاد داشت که اثر هنری بزرگ نوید چیزی را می دهد که هنوز موعد ظهورش نرسیده است . برای من بارسلونا یک اثر هنری تمام عیار است ، از این رو می توان امید داشت که روزی ویژگی های  این تیم به سایر جوامع نیز  منتقل شود . هرچند همین امروز نیز می توان گفت بعد از بارسلونا دیگر هیچ تیمی مثل قبل فوتبال را  بازی نمی کند

 

 

امید به خدا ( داستانی کوتاه درباره ی یک اقامت طولانی )

نیم ساعت توقف داریم

راننده این را می گوید و از روی صندلی بلند می شود . کش و قوسی به کمرش می دهد و همانطور دست به کمر منتظر می شود همه پیاده شوند و او دربها را ببندد . از بندر تا اینجا تمام مسیر را خواب بوده ام و نمی دانم چقدر رانندگی کرده است. تقریبن طاس است و تک و توک موهایی که باقی مانده اند سپید شده اند ، راحت هفتاد سال  دارد و سبیل اش آنقدر پر پشت که گویی می توان تمام لبهای جهان را زیرشان مخفی کرد . با وجود سن و شغل اش بسیار لاغر است  . شاگرد و کمک راننده او را سید صدا می زنند اما شباهتی به آنها ندارد ، شاید به خاطر صدای زمخت اش است یا تصوری که فیلم های جنگی تلویزیون از نام سید برای من ساخته اند . کمکش که تا اینجا خواب بوده با صدای او بیدار می شود . لحظه ای انتهای اتوبوس می ایستد ، به شانه ام می زند و درخواست می کند زودتر پیاده شوم ، پیاده می شوم . درست در بیست قدمی ام ( درستی اش را حالا نمی دانم )  در وسط بیابان رستورانی سبز شده است ، در حیاط اش پسربچه ای روی صندلی رفته است و به مسافران تنقلات می فروشد . با کمی فاصله کنارش پیرمردی آب جوش و چای می فروشد . غیر از ما دو اتوبوس دیگر نیز همین مکان را برای استراحت انتخاب کرده اند . در محوطه جلوی رستوران  سی چهل نفری ایستاده اند . سیگاری روشن می کنم و زل می زنم به بیابان پشت رستوران ، سیگار بخاطر باد نسبتن شدیدی که می وزد خیلی زود تمام  می شود . تصمیم می گیرم به دستشویی بروم . تابلوها نشان می دهند گوشه ی سمت راست رستوران است . به سرم می زند داخل دستشویی ریش سه  ماهه ام را هم کوتاه کنم . دستم را داخل جیب کت ام می کنم و مطمئن می شوم تیغ سر جای خودش است . ساختمان را دور می زنم و پشت اش می رسم و با صفی هفت هشت نفره مواجه می شوم که جلوی دو در کوچک منتظرند . پشیمان می شوم و با خودم قرار می گذارم وقتی به  ترمینال جنوب رسیدیم  از شرشان خلاص شوم . اینطوری بهتر است ، و شاگرد سید باز هم می تواند من را درویش صدا بزند ، اولین بار وقتی می خواستم چمدانم را در قمست بارها بگذارم با لبخندی مرا درویش صدا کرد و چمدان را از دستم گرفت ، گفت که شبیه دایی خدا بیامرزش هستم ، درویش بوده و سال پیش در همین جاده تصادف کرده و مرده است . دیر یادش افتادم وگرنه باید در همان بندر کار را یکسره می کردم . به محوطه ی جلوی رستوران بر می گردم . اکثر مسافران داخل رستوران غذایشان را سفارش داده اند و منتظرند حاضر شود . گرسنه نیستم . می روم کنار دست پیرمرد و می خواهم یک چایی برایم بریزد ، می گوید نسکافه هم دارد . نسکافه به بساط اش نمی آید . خوشم می آید و می گویم نسکافه بدهد . نسکافه را می گیرم و می روم روی تنها میز داخل حیاط می نشینم . یادم می آید برای هم زدن اش قاشق نداده است . خودش هم انگار فهمیده باشد سمت پسر بچه می رود . یک نی از او می گیرد و بی آنکه حرفی بزند روی میز می گذارد . باد شدید تر از قبل می وزد . سردم می شود و سعی می کنم با لبخند ِ زنی که جلوی در رستوران ایستاده خودم را گرم کنم . شاگرد سید سر می رسد و به درویش می گوید که تا نماز صبح دیگر توقف نخواهند کرد و اگر می خواهد غذا سفارش دهد باید بجنبند . باز می گردم سر وقت لبخند زن که انگار برای خوشامد مردی در آن سوی جاده روی لبهایش نشسته است ، مردی صدها کیلومتر آنطرف تر که انتظارش را می کشد . درست بالای سر زن روی در کاغذی چسبانده اند : به یک نفر کارگر ساده نیازمندیم . برمی گردم روی صورت زن ، می فهمد نگاه اش می کنم ، شروع می کند به ور رفتن با  روسری اش و لبخند اش را پنهان می کند . جنوبی است ، رنگ پوست اش و لباس هایش شهادت می دهند که آن لبخند جز اتفاقی ساده نمی تواند باشد ، در بهترین حالت زن اول مردی دو زنه است و در بدترین حالت...پسربچه ای با صورتی خیس به سمتش می آید و دست هایش را با لباس او خشک می کند . پیرمرد برمی گردد و می پرسد نی را هنوز لازم دارم یا نه ، نسکافه را حل می کنم و بی آنکه حرفی بزنم نی را سمتش می گیرم ، حرفی نمی زند ، نی را می گیرد و به زن و مرد جوانی می دهد که در اتوبوس دو صندلی جلوتر از من می نشینند . مرد چیزی در گوش زن زمزمه می کند و زن سعی می کند مخفیانه بخندد . حدس می زنم هر دو ساکن بندر باشند و سعی می کنم حدس بزنم برای چه سفر می کنند . دلیلی به ذهنم نمی رسد . سیگار دیگری روشن می کنم و سعی می کنم حدس بزنم چرا خودم راهی این سفر شده ام ، کم نیستند ، دیدار دوباره با خانواده ، دوستان اگر مانده باشند ، محله ی قدیمی مان که مطمئنم هیچ تغییری نکرده است و البته دوچرخه ای که اگر مادر نفروخته باشدش بیست سالی هست که در زیر زمین خاک می خورد ، اما اینها دلیل نمی شود برای اینکه یکباره کار روی کشتی را ول کنم و بیایم ساحل و بعد از ده سال بلیط برگشت را بخرم . یکدفعه یاد جاسم می افتم ، گربه ای  مردنی که لا به لای اجناس آلمانی پیدایش کردیم ، ناخدا به یاد باجناقش که از او متنفر بود اسمش را گذاشت جاسم . در همین افکارم که کمک راننده از رستوران بیرون می آید . سیگاری روشن می کند  و با صدای بلند می گوید که وقت حرکت است . دو اتوبوس دیگر رفته اند و خبری از زن و لبخندش هم نیست ، همه به سمت اتوبوس می روند ، من هم ، یکدفعه بی آنکه بدانم چرا بر می گردم ، تا در رستوران قدم هایم را میشمارم ، بیست قدم . برمی گردم و سوار می شوم ، تقریبن همه هستند ، سید در طول اتوبوس شروع می کند به راه رفتن و مسافران را می شمارد ، کمکش که حالا پشت فرمان است شروع می کند به بوق زدن .

-بغل دستی کی پایینه ؟

سید این را می گوید و منتظر جواب می شود . همه سر می چرخانند به دور و بر ، جوابی نمی آید . یکبار دیگر جمله اش را تکرار می کند . تا پنج ردیف جلوتر از من ترکیب مسافران تغییری نکرده است ، همه حاضرند ، سید به انتهای اتوبوس می آید ، یکبار دیگر مسافران را می شمرد و زیر لب  با خودش می گوید یک نفر کم است ، یکدفعه انگار که بی خیال شده باشد رو به کمکش می گوید که حرکت کند . اتوبوس آرام آرام شروع به حرکت می کند ، از شیشه ی ترک خورده اش خودم را می بینم که با صورتی اصلاح شده در رستوران مشغول جمع کردن باقی مانده ی غذاها هستم ، صاحب رستوران کاغذ روی در را می کند . یکدفعه مردی دوان دوان از دستشویی سمتش می آید و با صدایی بلند می گوید یک نفر رگ اش را با تیغ زده است ، همه به سمت دستشویی می روند . زن در حالی  که پسربچه اش کنار دستش ایستاده با لبخندی من را بدرقه می کند