از شهره تا شوئنبرگ
از محل کارم که بیرون می زنم ، ده قدم طول می کشد تا به ماشینم برسم ، روبروی یک برج شیشه ای پارک است ، از آن برج ها که نمایشان تمامن آینه است ، لحظه ای که می خواستم در ماشین را باز کنم نگاهی به برج انداختم ، آینه ها مردی را نشان می دادند که کنار ماشینش ایستاده و به جایی خیره مانده است ، در واقع مرد داشت مستقیمن من را نگاه می کرد ، من اگر جای مرد بودم همان لحظه سوار ماشینم می شدم و می رفتم ، چند لحظه طول کشید تا بفهمم آن مرد خودم هستم ، دیروز بود ، شب که به خانه رسیدم ماجرا را در تلفن برای دختر خاله ام تعریف کردم ، دکترای روانشناسی اش تنها کاری که برایم کرد این بود که بگوید هر چه به ذهنم می آید را بنویسم ، هر آنچه لازم است تا خودم را به جا بیاورم ، من اگر دکترای روانشناسی بودم برای خودم شوهری دست و پا می کردم یا مریضی بهتر تا مجبور نشوم هر روز به پسرخاله ام زنگ بزنم
سی و پنج ساله ام ، در طبقه ی چهاردهم یک برج ساکنم ، پنجاه متر مربع میان زمین و آسمان را به من اجاره داده اند ، یک سالی می شود . در این فاصله از زمین چهار خانه ی دیگر نیز وجود دارند ، برج بیست طبقه است ، صبحها ساعت شش بی آنکه زنگی به صدا درآید بیدار می شوم ، شش سالی می شود . تا دستشویی پنج قدم است ، یک ربع در آنجا هستم ، بعد سه قدم تا چایی ساز راه است ، پنج دقیقه بعد چایی ام را می خورم ،ده دقیقه بعد و راس شش و نیم در خانه بسته می شود ، تا آسانسور ده قدم راه است ، چهارده طبقه تا همکف ، دوازده قدم تا در ورودی ، پانزده قدم تا ماشین ، چهار بار باید به چپ بپیچم و سه بار به راست تا برسم به جای همیشگی ِ پارک ِ ماشینم ، در ماشین موسیقی گوش می کنم ، همیشه یک سی دی با صد و هفتاد و پنج آهنگ که سهم من از دنیای اصوات است ، یک هفته زمان برای گلچین کردنشان گذاشته ام و از شهره تا شوئنبرگ همه درونش در حال لولیدنند . حالا ساعت هفت است ، هفت و ده دقیقه به دربان سلام می کنم و او مثل همیشه بلند می شود و با لهجه ی افغانی اش جوابم را می دهد ، تا پنج آنجا هستم و حدود شش عصر ، به ترافیک بستگی دارد ، دکمه ی طبقه ی چهارده را فشار داده ام ، هرگز به نگهبان مجتمع سلام نخواهم کرد ، این عهدی است که با خودم بسته ام ، من اگر جای او بودم از خودم متنفر بودم
شش و نیم لباس عوض کرده ام و روبروی تلویزیون نشسته ام ، سه قدم با من فاصله دارد ، روشنش می کنم و تا هشت خودم را جای افرادی می گذارم که خیلی هاشان را نمی شناسم ، ساعت هشت شش قدم تا گاز و یخچال فاصله است ، تا نه شام خورده ام ، تا ده روی تخت دراز می کشیم و ده به خواب می روم
***
ایران می گوید کلی است ، باید وارد جزییات شوم ، می گوید این همه عدد که در همین چند سطر نوشته ام از بلوغ زودرس ناشی می شود ، می گوید سعی کنم تا آن روز را موشکافی کنم و دنبال دلیلی بگردم که چرا تصویر خودم را در برج به جا نیاورده ام ، در جواب گفتم باشد ، هرچند اگر درست بگوید و پای بلوغ زدورس در میان باشد بی شک نه نگفتن او در آن زمان مقصر است ، برای همین هچوقت به او نه نمی گویم ، سیزده ساله بودم و او یازده ساله ، ایستاده بودیم روبروی هم ، گفتم چشمهایمان را ببندیم و هرکسی دستش را داخل لباس زیر آن یکی بکند ، نگفت نه ، نمی دانم چشمهایش را باز کرد یا نه ، راستی دکترای روانشناسی او هم بلوغ زودرس دارد یا نه ، وقتی اینها را خواند از او می پرسم ، هرچند با نوشتن جمله ی قبل خودش بعد از خواندن جواب می دهد ، احتمالن می گوید دکترای روانشناسی اش او را درمان کرده است
برای توضیح آن روز باید به عقب برگردم ، به شش ماه قبل ، ده قدم تا آسانسور راه است ، لحظه ای منتظر می ایستم تا از طبقه ی بالا پایین بیاید ، آن موقع صبح که من از خانه بیرون می زنم همیشه خالی است و معمولن هم از طبقه ی همکف یا ششم می رسد به جایی که من هستم ، در آسانسور باز شد و زنی در انتهایش رو به من به آینه تکیه داده بود ، تا آن موقع او را ندیده بودم ، سرش پایین بود و یک هفته طول کشید تا من را ببیند ، یک هفته سرش پایین بود ، به همکف که می رسیدیم سرش را بالا می کرد و زودتر از من خارج می شد ، آنقدر سریع راه می رفت که تا من به در ورودی برسم و به نگهبان سلام نکنم ناپدید می شد ، من اگر جای او بودم آرامتر راه می رفتم . بعد از یک هفته سرش را بالا آورد و نگاهی به در آسانسور انداخت که در طبقه ی چهارده باز می شد ، دیگر به حضورش درآنجا عادت کرده بودم و حدس می زدم همین اتفاق هم برای او افتاده باشد . عادت کرده بودم که وقتی در آسانسور باز می شود او را ببینم . بروم کنارش بایستم و هر دو زل بزنیم به شمارش معکوس اعداد : چهارده ، سیزده ، دوازده ... برای او از پانزده شروع می شود .
چند وقت بعد برایم جزو وسایل ضروری آسانسور به حساب می آمد . اگر نبود نگران می شدم و حدس می زدم قرار است آسانسور سقوط کند ، من هم اگر جای او بودم برایش چیزی می شدم مثل آینه یا دکمه ی خطر آسانسور . خیلی کم غیبت داشت ، احتمالن او هم ساعتش را مثل من با ساعت شبکه ی شش تنظیم می کند . عادت کرده بودم که وقتی در باز می شود گوشه ی سمت چپ را حجمی زنانه که برای هر روز هفته یک لباس خاص می پوشد اشغال کرده باشد . شنبه ها مانتو و شلواری سیاه و شالی لیمویی ، و این بهترین روز آسانسور محسوب می شد . کم مانده بود بروم و از هیئت مدیره ی ساختمان ، که هیچوقت ندیدمشان ، بخواهم تا زن را مجبور کنند هر روز همین لباس ها را بپوشد . سه شنبه ها دوست داشتم آسانسور سقوط کند و از دست آن مانتوی بنفش و کفش خاکستری رنگ هر چه زودتر خلاص شوم.
چند روز دیگر هم گذشت و دوشنبه ای رسید که شاید همه ی ماجرا را بشود گردنش انداخت ، سمت چپ با مانتویی خاکستری رنگ و مقنعه ای سیاه تزیین شده بود ، در باز شد و من سر جای همیشگی ام ایستادم ، به طبقه ی دهم رسیده بودیم که دستم را روی میله ی جلوی آینه تکیه دادم . حس کردم دستم را روی دست مانکن آسانسور گذاشته ام ، مانکن نبود ، دستش سرد بود اما دست انسان بود ، آسانسور دستش را نکشید ، سریع دستم را برداشتم و بفهمی نفهمی ببخشیدی گفتم ، جواب نداد ، نگاه هم نکرد ، همان حسی را داشتم که در سیزده سالگی ام با چشمان بسته روبروی ایران داشتم ، اما او ایران نبود ، تا آن روز قسمتی از آسانسور بود و من دو روز بعد تصمیم گرفتم آسانسور را برای یک بار هم شده ببوسم ، شنبه بهترین روز برای این کار بود . تا شنبه همان لباس های همیشگی تکرار شد ، دیگر دستم را روی میله نگذاشتم و از هیچ کس هم عذر خواهی نکردم ، کسی هم نبود که دستش را نکشد . شنبه با شال لیمویی رنگ از راه رسید ، رفتم کنارش ایستادم و منتظر شدم تا به طبقه ی ده برسیم . طبقه ی ششم یک سیلی خوردم ، همین ، هیچ حرفی نزد ، ندیدم اخم هم کرد یا نه ، من اگر بودم اخم می کردم ، به شوهر ، پدر ، دوست یا هر نره خر دیگری که داشتم موضوع را می گفتم و دیگر در آسانسور سرم را بالا نمی کردم ، ساعتم را هم پنج دقیقه به عقب یا جلو می کشیدم
تا سه شنبه سرش را بالا نیاورد و سعی کردم در همان فضای کوچک تا جایی که می شود از او و آسانسور فاصله بگیرم ، سه شنبه تصمیم گرفتم از پله ها بروم ، کسی درونم می گفت برای سلامتی هم بهتر است ، اما به هر حال من جلوی در آسانسور ایستاده بودم و انتظار می کشیدم تا پانزده ِ بالای سرش به چهارده تبدیل شود . سه شنبه های آسانسور با مانتوی بنفش از راه رسید ، رفتم و ایستادم سر جای همیشگی ام ، چیزی عوض شده بود ، زن پشت به در و رو به آینه ایستاده بود ، مزخرف تر از این نمی شد . اگر قرار است در جایی از دنیا در ساعت هفت صبح یک جسد در یک آسانسور خبر روزنامه ها شود آن روز مناسبترین روز بود ، اما چاقویی را که قرار بود در طبقه ی سیزده زن را لت و پار کند را فراموش کرده بودم همراه بیاورم . سعی کردم بی خیال باشم و با خودم قرار گذاشتم تا شماره ی طبقات شمارش معکوس پرتاب موشکی باشد که منم ، به همکف که رسیدیم بدوم و سه شنبه را هر چه زودتر پشت سر بگذارم . من اگر بودم همین ها اتفاق می افتاد اما به طبقه ی ده که رسیدیم لبهایم گرم شد و در طبقه ی ششم زن به حالت همیشگی اش بازگشته بود . رو به در و منتظر باز شدنش . خواستم سیلی اش را جبران کنم اما نشد ، خواستم چیزی بگویم که زودتر از من گفت حرفی نباشد ، حلا که فکر می کنم من اگرجای آن موقع ام بودم چیزی می خواستم که شدنی باشد
از فردای آن روز یک بوسه در حد فاصل طبقات دهم و ششم به برنامه ی روزانه ام اضافه شده بود . هیچ چیز دیگری تغییر نکرد ، چند بار خواستم تا اسمش را بپرسم که گفت حرفی نباشد ، چند بار خواست تا احتمالن اسمم را بپرسد که در تلافی گفتم حرفی نباشد ، حرفی نبود ، به طبقه ی دهم که می رسیدیم آسانسور انگار سرعتش بیشتر می شد و در طبقه ی ششم دوباره به حالت اول باز می گشت ، یکبار هم دستش اتفاقی به دستم خورد ، عذر خواهی کرد ، جواب ندادم ، گویی قاعده ای بود که تنها در همان شکل اش ارزش رعایت کردن داشت . روزها با همان لباس های همیشگی وارد آسانسور می شد و با همان شتاب از در بیرون می زد ، تنها به برنامه ی همیشگی آسانسور یک بوسه اضافه شده بود . من اگر برج ساز بودم بین طبقات دهم تا ششم خرده طبقات بسیاری تعبیه می کردم ، چیزی مثل فیلم جان مالکوویچ بودن ، من اگر جان مالکوویچ بودم ...یادم افتاد که شاید آسانسورها دوربین مخفی داشته باشند ، اما چه اهمیتی دارد ؟
چند هفته ی دیگر هم به همین منوال گذشت و بوسه ی بین طبقات دهم تا ششم به چیزی تبدیل شده بود همانند باز شدن در آسانسور یا موسیقی ای که در آن پخش می شد ، شکایتی نداشتم ، اگر هم داشتم قرار گذاشته بودیم که حرفی نباشد ، نبود . هیچ حرکت دیگری انجام نمی دادیم ، انگار که هر گونه حرکت اضافی باعث مختل شدن روند عادی آسانسور می شد . تا یک هفته قبل همه چیز سر جای درست خودش بود . یک هفته قبل چهارشنبه با مانتوی سرمه ای اش باز شد و من داخلش شدم . سه روز بود که روی دیوارو بالای شماره ی طبقات نوشته شده بود : به علت تمیز کردن شیشه های برج به مدت یک هفته کارگران در طبقات مشغول تمیز کردن شیشه ها می باشند ، با تشکر ، هیئت مدیره . روزهای آخر یک چشمم از طبقه ی دهم باز می ماند تا به موقع ببینم که به طبقه ی ششم می رسیم و از هم جدا شویم . آن روز در طبقه ی ششم و بعد از جدا شدن ، زن خودکاری از کیفش درآورد و زیر اطلاعیه نوشت : ما که کارگری ندیدیم . دست خط اش بد نبود ، اما به بوسه هایش نمی رسید ، من اگر بودم همانطور که برای خطاطی کارگاه های آموزشی می گذارند برای بوسیدن هم مجوز تشکیل کارگاه صادر می کردم ، کارگاه ها در آسانسور تشکیل می شد و شرکت کنندگان می بایستی در هر روز یک لباس خاص بپوشند . مطمئنم ایران وقتی این ها را می خواند با خودش خواهد گفت که خدارا شکر که این بار من جای کسی نیستم ، همانطور که هر وقت من جایی اشتباهی خودم را جا می گذارم این جمله را می گوید
***
پنج قدم تا دستشویی ، سه قدم تا چایی ساز ، ده قدم تا آسانسور ، یک بوسه در فاصله ی طبقات دهم تا ششم ، دوازده قدم تا در ورودی ، تا آن روز زندگی همان است که بود ، یا همان بود که بود . آن روز جلوی آسانسور در انتظار باز شدن در و باقی روز بودم که در باز شد ، روز مثل همیشه نبود . زن با تی شرتی که به تنش زار می زد و یک شلوار جین جای من ایستاده بود ، پشت به من و داشت از آینه من را نگاه می کرد ، وارد که شدم برگشت ، به طبقه ی دهم که رسیدیم گفت امروز نه ، گفتم حرفی نباشد ، گفت خواهش می کنم ، گفتم باشد ، گفت می خواهد حرف بزند ، گفتم حرفی نباشد ، گفت تنها چند جمله ، گفتم حرفی نباشد ، گفت خواهش می کنم ، گفتم باشد . به طبقه ی ششم رسیده بودیم ، گفت روز تولدش است و میخواهد به تولدش بیایم ، نمی دانستم چه باید بگویم ، تولدش عصر بود ، باید مرخصی می گرفتم و تمام مدت زل زده بودم به اطلاعیه ی هیئت مدیره که هنوز سر جای خودش بود و دستخط او هنوز سر جای خودش . من اگر جای هیئت مدیره بودم یک بار دیگر از نوشته پرینت می گرفتم و این را می کندم
در طبقه ی اول گفت که درست در واحد بالایی ِ واحدی که من در آن زندگی می کنم سکونت دارد ، در طبقه ی همکف باز شد و من انگار که قفل کرده باشم یکبند تکرار می کردم : حرفی نباشد . داشتم خارج می شدم که گفت منتظرم است و من باز هم گفتم حرفی نباشد ، بیرون آمدم ، در داشت بسته می شد که گفت اسمش شهره است . نمی شنید اما من باز هم گفتم حرفی نباشد . آسانسور به طبقه ی پانزدهم بازگشت ، نگهبان جلوی در ایستاده بود و وقتی از کنارش رد شدم سلام کرد ، لحظه ای ایستادم ، با تعجب نگاهش کردم و گفتم حرفی نباشد ، با تعجب و عصبانیت نگاهم کرد و در را محکم پشت سرم بست ، من اگر بودم حتا به قیمت اخراج شدن از مجتمع مشتی زیر چانه ی خودم می زدم
آن روز خیابان ها خلوت تر بودند ، انگار همه روز تولدشان بود یا به تولد زنی دعوت شده بودند که تنها لب هایش را می شناختند . در ماشین نوبت شوئبرگ بود که جلوی برج رسیدم ، خودم را داخلش دیدم و موهایم را مرتب کردم . رفتم و آن روز را مرخصی گرفتم ، همه ی همکاران تعجب کردند که بالاخره من از مرخصی هایم استفاده کرده ام . کمی در خیابان ها چرخیدم و داشتم فکر می کردم برای زنی که تنها در فاصله ی چهار طبقه او را می شناسم چه باید هدیه بگیرم یا در مهمانی اش با چه کسانی سر و کار دارم و چه باید بپوشم . به چند مغازه سر زدم ، چیزهایی گرفتم ، چند مانتوی سیاه و چند شال لیمویی ، مجبور بودم سایزش را برای مغازه دار از روی زنهایی که وارد مغازه می شدند توضیح دهم . یکی از آن زن ها که عجیب شبیه اش هم بود قبول کرد که چند مانتو را بپوشد . نرسیده به خانه در میدان چند کارگر منتظر بودند که کسی برای کاری آنها را استخدام کند . من اگر کسی بودم که برای انجام کاری نیاز به چند کارگر دارد حتمن همین ها را استخدام می کردم ، به نظر کاری می آیند
راس ساعت مقرر پشت در خانه اش بودم ، بهترین لباس هایم را پوشیده بودم و به رحمان ، قاسم ، رضا و ابراهیم گفتم که کمی عقب تر منتظر علامت من باشند ، قاسم کلنگ اش را روی زمین گذاشته بود و رحمان داشت با ترازش ور می رفت ، ابراهیم از گونی همراهش شانه ای درآورد و موهایش را مرتب کرد . رضا خواست چیزی بگوید که گفتم حرفی نباشد . از داخل خانه صدایی نمی آمد . ساعت را چک کردم ، درست به موقع آمده بودم . زنگ را زدم ، صدای قدم های زن آمد . چند لحظه بعد در باز شد و او زیباتر از همیشه با لبخندی ایستاده بود . سلام کردم و گفتم انگار زود آمده ام . گفت غیر من مهمان دیگری ندارد . تعجب کردم . مانتو و شال ها را به دستش دادم ، گفت بیایم تو ، گفتم باقی کادوهایش مانده است . تعجب کرد . به بچه ها گفتم جلوتر بیایند . جلوتر آمدند و رحمان به نمایندگی از بقیه سلام کرد ، قاسم با لهجه ی جنوبی اش تولد زن را تبریک گفت . وحشت زده به آنها نگاه کرد و پرسید اینها کیستند . یادآوری کردم که پایین ِ اطلاعیه ی هیئت مدیره نوشته بود که کارگری ندیده است . گفتم اینها کارگر هستند و از میدانی پیدایشان کرده ام و آورده ام که اوبتواند کارگری ببیند . وحشت اش بیشتر شد ، در را باعجله بست و از پشت سر فریاد کشید که اگر نروم پلیس خبر خواهد کرد . کارگرها هاج و واج من را نگاه می کردند . ده قدم تا آسانسور راه بود . رسیدیم جلوی آسانسور که در را باز کرد و مانتو و شالهای کادو شده را پرت کرد بیرون ، من هم اگر بودم همین کار را می کردم . رضا سوال کرد که می تواند آنها را برای زنش بردارد یا نه ، می توانست . وارد آسانسور شدیم ، پول یک روز کارشان را تا به طبقه ی همکف برسیم حساب کردم و بهشان دادم . قبول نکردند و تمام مدت هاج و واج به نوشته ی بالای شماره ی طبقات نگاه می کردند ، من هم جایشان بودم همین کار را می کردم
تا میدان آنها را رساندم ، در راه چیزی نگفتند و من هم حرفی نزدم . وقتی برگشتم نگهبان جلوی در ایستاده بود و داشت با یکی از ساکنین صحبت می کرد . به شانه اش زدم ، برگشت و من را نگاه کرد ، سلام کردم و بابت صبح عذر خواستم . به شوخی گفت حرفی نباشد ، نبود . همراهم زنگ زد . از شرکت تماس گرفتند و گفتند برای کاری اضطراری باید به آنجا بروم . از محل کارم که بیرون می زنم ، ده قدم طول می کشد تا به ماشینم برسم ، روبروی یک برج شیشه ای پارک است ، از آن برج ها که نمایشان تمامن آینه است...
***
ایران اینها را که می خواند می گوید اوضاع وخیم است ، باید بستری شوم ، می خندم و می گویم بیاید بایستد روبریم و چشمهایش را ببندد . می گوید نه ، قبل رفتن تلویزیون را خاموش می کند و باز هم می گوید باید برای درمان به دکتر مراجعه کنم . می روم و می نشینم روبروی تلویزیون و روشن اش می کنم ، تلویزیون عده ای را نشان می دهد که نمی دانند رای شان کجاست و برای همین به خیابان ریخته اند . چشمهایم را می بندم . باز که می کنم چند کارگر مشغول پاک کردن شیشه ها هستند ، انگار که مدت هاست آنجا هستند و من را می پایند . نگاهشان که می کنم می خندند . خنده ام می گیرد . چند دقیقه بعد به طبقه ی بالا رسیده اند . نمی دانم آن زن با دیدنشان باز هم می خواهد پلیس خبر کند یا نه . تلویزیون همان چیزهای قبل ِ خواب را پخش می کند . اگر من هم جای ایران بودم تلویزیون را خاموش می کردم و به خیابان می زدم