وقت طلاست ، این کس شعر ترین جمله ای است که می شود ساخت . تنها راه برخورد با زمان تلف کردنش است ، هر نوع رویکرد دیگر به زمان به گاییده شدن خود شخص منجر می شود . چرا که هر نوع برخورد نیز نهایتن یک  وقت تلف کردن تمام عیار است و شخص در بهترین حالت به خر کردن خود نایل شده است و از همین لذت می برد  .  در بچگی پسر بچه ای بود که تمام محل در بازی با او دچار مشکل می شدند ، مثلن برای فوتبال پیشنهاد می داد یک دروازه دو برابر آن یکی باشد ، یا در شطرنج این رخ باشد که ال می رود . حالا معتاد شده است

گاهی فراموش می کنیم تمام آنچه که جهان نامیده می شود بر پایه ی قواعدی است که شکستن شان از یک پسربچه نیز برمی آید ، هر نوع فعالیت ، هر نوع ، بر پایه ی همین قواعد شکل گرفته اند ، برای آنکه در نهایت به بهترین بهره وری منجر شوند ، و کیست که نداند تمام این قواعد مهمل ، بی خود و بی ارزش اند ، یکی از بزرگترین این توهمات تقسیم زمان است ، گذشته ، حال آینده ، حال ! آنکه تنها گذشته وجود دارد ، می بینید ، همین حالا ! نیز به اندازه ی همین چند سطر تلف شده است

همین حالا کفاشیان داشت در نود می گفت : من آدم دروغگویی نیستم ، این دروغ محض بود ، باید می گفت : من آدم دروغگویی نبودم ، به همین منوال : وقت طلا بود ، در جمله ی اول اگر بتوان درست گفت  این  درست بود  ، این کس شعر ترین جمله ای بود که می شد ساخت ، تنها را برخورد با زمان تلف کردنش بود ، و از گذشته چه مانده بود ؟ تنها فراموش شدن ، تنها گذشته وجود داشت  و برای این که فراموش شود ، شده ، شد .

بنابراین زمان نمی گذرد ، زمان عقب می ماند ، روزنامه هر روز همین را اثبات می کردند . هر نوع قانون برای این ساخته می شد که این سه ضلعی حجمی را اشغال کند که در واقع وجود نداشت ، آینده گذشته ای بود  که هنوز از راه نرسیده بود  ، حالا گذشته بود . و گذشته هر کاری که کرده بود به هر حال تلف شده بود ، وقت طلا نبود ، وقت ، زمان ، تنها همین بود