سلتیک ، لباس ، زیر لباس ، سلتیک
خانه بی زن نمی شود ، اگر هم بشود می شود چیزی شبیه خانه ی من . دوازده ساعت دیواری ، هشت دستگاه آبمیوه گیری ، بیست ساعت مچی که هیچ فرقی با هم ندارند ، سه بلیط سفر به مشهد مقدس و چیزهایی از این قبیل . سه ماه پیش خانه را ترک کرد ، من را از سه ماه و یک هفته قبل . به سه ماه قبل برویم بهتر است دوست من . به قول شاعر: و شب سرد زمستان بود ، باد اما نمی آمد . ایستاده بودم جلوی در تا زنم بیاید و بروم داخل ، آن موقع از این اشیا خبری نبود . خانه ای داشتیم شبیه باقی خانه ها و زندگی ای شبیه باقی زندگی ها . تنها تفاوت اش این بود که من حسابدار ساده ی شرکتی دولتی بودم که زنم در همان شرکت مدیر قست مالی بود . همانجا آشنا شدیم ، هفت سال قبل . اوائل از او می ترسیدم . همه از رییسشان می ترسند . زیبا بود ، این را حتا آبدارچی های شرکت هم می توانستند دریابند . اما کافی بود دهان باز کند و مثلن بگوید : آقای نساج پرونده ی ...همین کافی بود تا تمام زیبایی اش را تصور کار روی پرونده ی فلان نابود کند . خودتان هم که گفتید سابقه ی چنین مشاغلی را دارید ، پس توضیح بیشتر نمی دهم . دختر خاله ام در همان شرکت چند سال قبل تر از من استخدام شده بود . همین دخترخاله ام بود که این شغل را برایم دست و پا کرد . او هم حسابداری خوانده بود و زیر دست همسرم به کار مشغول بود . برای اینکه پارتی بازی نشود از این موضوع به کسی چیزی نگفتیم ، بجز فامیل شاید شما اولین کسی باشید که این را می دانید . در پرونده ی متقاضیان دستی برد و... همین کارهای رایج که خودتان بهتر از من می دانید . کم کم با رییس اش و همسرم صمیمی شدند . به خانه هم می رفتند و آرایشگاه و از این کارها که زنان می کنند . یک سال نشد که از خواهر به هم نزدیک تر شدند ، سفره ی دلشان را پیش هم باز کردند و همین باعث شد دختر خاله ام کمی ارتقا یابد و من بشوم همسر رییس بخش . کمی که گذشت همسرم پست دخترخاله ام را داد به من . استدلالش هم این بود که او کارمند لایقی نیست که اگر بود روابط را بر ضوابط ترجیح نمی داد . هر چه می گفتم اگر اگر این ترجیح نبود که ما پیش هم نبودیم ، می گفت به هر حال کار درستی نکرده است و او بی خبر از نسبت خویشاوندی ما ، من را به همسری برگزیده است ، به یک سال نکشید که دختر خاله ام مجبور شد کارش را ترک کند و به شرکتی دیگر برود . در فامیل به همه گفته بود که پشت دستش را داغ کرده است تا دیگر برای کسی قدم خیر بردارد . کمی بعد تر فهمیدیم او نیز بیشتر از یک همکار یا پسرخاله روی من حساب کرده است . زندگی است دیگر ، کاری نمی شود کرد . سرتان را که درد نمی آورد ، نه ممنون سیگاری نیستم ، یعنی بودم اما مدت هاست خیلی چیزها را ترک کرده ام . اوائل کار سختی بود . نمی توانستم بین نقش زنم به عنوان رییس و نقش اش به عنوان همسر تفاوت قائل شوم . البته در شرکت این کار راحت بود . همه ی کارمندان قسمت ما من را خودِ رییس تلقی می کردند ، احترامم بیشتر شده بود و کارها هم راحت تر . اما مشکل خود زنم بود ، کافی بود دهان باز کند تا من فراموش کنم همین کس که با هر نگاهش لرزه بر تن آدم می اندازد یک سالی است که شب ها هر چه فریدون مشیری حفظ است را درهم می کند و برایم می خواند . در خانه اوضاع تفاوت می کرد . تا چند ماه خجالت می کشیدم جلویش لباس عوض کنم ، تنها هنگام خواب کت وشلوارم را از تنم در می آوردم . برایش عجیب بود اما اینها را به پای تربیت صحیح و با کلاس بودنم می گذاشت و لذت می برد . اگر اجازه می دهید یک چایی مهمان من باشید ، شما سیگاری هستید و حالا چای می چسبد ، من هم دهانم خشک شده است . آقا دو تا چایی لطفن . هر وقت خسته شدید بگویید تا ادامه ندهم . دست شما درد نکند . باقی اش پیش خودتان باشد . داشتم می گفتم ، سخت است آدم قربان صدقه ی رییس اش برود ، رییس که قربان صدقه ندارد ، احترام گذاشتن دارد و گاهی پشت سرش غرولند کردن . به هر حال زندگی مان پیش می رفت ، او از من راضی بود ، هرگز صدایم را سرش بلند نکردم ، شاید تعجب کنید اما هرگز من را لخت ندید ، بجز شب ها که در آن تاریکی چیزی نمی شود دید . بهترین لحظات زندگی مشترکمان وقت هایی بود که من را هانی صدا می کرد . نمی دانید چه لذتی دارد رییستان شما را اینگونه صدا بزند . در واقع او هیچ مشکلی نداشت ، این من بودم که برخی چیزها را نمی توانستم هضم کنم . شما هم البته عاقله مردی هستید و فکر می کنم تعریف کردن این چیزها ضرری نداشته باشد ، راستش برخی شب ها که مشغول معاشقه بودیم یکدفعه یادم می آمد که او رییس من است ، همین کافی بود تا بلند شوم و لباس هایم را بپوشم ، همسرم این رفتارها را به حساب سردی من می گذاشت و کم کم مشکلات فرا رسیدند . هر شب که چنین اتفاقی می افتاد فردایش در سر کار انتقام می گرفت ، من بودم و کوهی از کار و البته رییس که یکبند بالای سرم ظهور می کرد و امر و نهی . تصمیم گرفتم عوض شوم ، با دختر خاله ی دیگرم که دکترای روانشناسی دارد صحبت کردم ، بسیار کمکم کرد و چند کتاب معرفی کرد برای خواندن ، نه ، اسمشان یادم نیست دقیقن ، مردان یک سیاره و زنان سیاره ای دیگر ، در این مایه ها بود اسمش . زندگی مان با همین مشکلات ادامه داشت تا آن شب کذایی که گفتم خدمتتان . جایتان خالی ، البته اگر اهلش باشید ، کمی شراب خورده بودم و افتاده بودم به جان خیابان و پیاده روی ، اخر سال بود و برای بررسی نهایی همسرم مجبور بود تا آخر وقت بماند ، زودتر زدم بیرون و در خانه دمار از روزگار چند لیتر شرابمان درآوردم . یک ساعتی از پیاده روی ام گذشته بود که باران گرفت ، خیس ِ خیس شده بود تمام کت و شلوارم . یادم افتاد که کلیدم را در خانه جا گذاشته ام ، پس زیر طاقی جلوی در خانه ام تصمیم گرفتم در انتظار همسرم بایستم . شروع کردم به فکر کردن درباره ی مشکلاتمان و راه حل هایی که از این و آن یا از کتاب ها شنیده و خوانده بودم . نمی دانم تاثیر اینها بود یا شراب . به هر حال کار خودم را کردم . همسرم که رسید جیغ نسبتن خفیفی کشید و رفت داخل ساختمان ، آن شب من را راه نداد ، قیافه اش هنوز در خاطرم هست ، باید می دیدید وقتی برای اولین بار من را نیمه های شب آن هم در خیابان بدون لباس و تنها با یک لباس زیر دید . شب رفتم خانه ی پدری . فردا صبح حراست ِ شرکت جلویم را گرفت و گفت با این لباس نمی شود ، کت و شلوار همیشگی ام را پوشیده بودم و زیر کت یک عرق گیر سفید . بعد از یک هفته جلوی در رفتن و بازگشتن اخراج شدم . بله ، همین راه را می روید تا آخر و بعد سمت راست می پیچید ، آنجاست تقاطع بلوار کشاورز و کارگر ، خواهش می کنم . ببخشید ، ادامه می دهم ، آخرین حرفی که گفت این بود که باید درمان شوم ، گفتم عشق او درمان من است و من حالا در عشق اش حل شده ام . جواب نداد . خانه ای پشت همین پارک اجاره کردم ، بزرگ نیست ، تشریف بیاورید شما هم هر وقت بیکار بودید ، گپ می زنیم و شرابی ، بد نمی گذرد . کاری برای انجام دادن نداشتم ، همسایه ها چند بار به خاطر لباس های نامناسبم به صد و ده گزارش دادند و آنها هم چند بار تهدیدم کردند اگر رفتار و لباس هایم رااصلاح نکنم مجبور به بازداشتم می شوند . مجبور شدم در خانه بمانم ، تا همین چند روز قبل . تلویزیون تماشا می کردم و بقالی محل هر چه می خواستم در خانه می آورد . کم کم به سرم زد همین طور که در خانه نشسته ام درآمدی کسب کنم ، شروع کردم به زنگ زدن . به این مسابقات تلویزیونی زنگ می زدم و جایزه می بردم ، تکراری اند ، دوازده ساعت دیواری ، هشت دستگاه آبمیوه گیری .. فکر کنم گفتم . چند صد دلاری هم از تلویزیون های ماهواره ای برده ام که برای گرفتن شان باید چند هزار دلار خرج کنم . صرف نمی کند ، اگر به فرض بتوانم تمام این ها را بفروشم در نهایت پول تلفن را هم حساب کنیم چیزی برایم نمی ماند . چند روز پیش زیر نویس نمی دانم کدام شبکه بود که نوشته بود مسابقه ی داستان کوتاه است و سه نفر اول در دانشگاهی اسکاتلندی بورسیه می شوند ، بله ، می خواهم بروم ، این مملکت قدر امثال من را نمی داند، بگذریم ، از سیاست متنفرم ، تصمیم گرفتم قصه ی زندگی خودم را برایشان بفرستم ، یکی از این شبکه ها برنامه ی آموزش داستان نویسی دارد ، مجری اش گفت باید زبان داستان پاکیزه باشد و بارها و بارها اصلاح شود ، گفت باید کتاب بخوانم ، صبح ها شروع می کنم به کتاب خواندن ، شعر راحت تر است . عصر ها می آیم همین پارک لاله ، داستانم را تعریف می کنم برای هر کسی که مثل شما گوش شنوا دارد ، حرفهایمان را ضبط می کنم و شب می نشینم به اصلاح ، چطور بود داستان ؟ ممنونم . بله همین ها را هم ضبط کرده ام ، در جیب کتم است ، بله کیفیت صدا بد نمی شود ، برخی می ترسند البته ، شما چه ؟ ، خدا را شکر ، ممنونم . خوشحال شدم از زیارتتان ، اگر خواستید من همیشه روی همین نیمکت هستم ، با همین کت و شلوار ، جان ؟ نه از خودم در نیاورده ام ، عرق گیر ؟ تنم است ، برای همین دکمه های کتم را بسته ام ، زبانش چطور بود ؟ بله درست می گویید باید بیشتر داستان بخوانم ، راستی می دانید سلتیک در کجای اسکاتلند است ؟ ، بله درست می گویید ، خواهش می کنم ، هر چه بگویید به کارم می آید ، بله ، درست است ، اگر حوصله دارید یکبار دیگر برایتان تعریف کنم ، کاملن موافقم ، زیاد نباید به واقعیت وفادار ماند ، آدم تنها به زنش باید وفادار باشد ، آخر می دانید ، خانه بی زن نمی شود اگر هم بشود ..