داستان مردی که زنش را به همسری گرفت

سکس ، شعر ، قهر ، نوشتن . نمی دانم با این دختر باید چه کار کنم . زنگ خانه را می زنند . من و گربه تنهاییم . خودش است . با همان کیف صورتی رنگ  و لبخندی که به دنیای من رنگ می دهد . سیاه سیاه . چشمهایش از یک هفته پیش که دیدمش عوض نشده اند . در را باز می کنم . داخل می آید . به کسی بین من و گربه سلام می کند . بی هیچ کار اضافی لباس می کنیم و دوساعت بعد که دوباره پوشیده ایم من شعر جدیدی گفته ام که بوی پوست او سطرهایش را ناخوانا کرده است . گربه گرسنه است . جیره ی روزانه اش را می دهم . گرسنه ام . چیزی شبیه مریم باکره تمام ملافه ها را دور خودش پیچیده است و گربه ی در حال خوردن را نوازش می کند . گربه سیر می شود . پشت پنجره می رود تا برای صدمین بار در روز پرنده های درخت گلابی را بشمارد .ملافه ها روی فرش شکل آفریقا را ساخته اند . صدای آب از حمام می آید و روبروی من می نشیند . برای خودش آبشاری شده است . نشسته روی مبل و ملافه ها هنوز گرسنه اند . شعر را برداشته آرام آرام زیر لب زمزمه اش می کند . اما نه آنقدر بلند که دستی را روی گونه ام احساس کنم

- تو شاهکاری پسر ! کی اینو گفتی ؟ تاریخش که امروزه

امروز را به جا نمی آورم ، دیروز را ساعت نه شب پشت در گذاشته ام و فردا چه فرق می کند ؟ گربه پرنده ی جدیدی دیده است . دور دهانش را لیس می زند . من خیره مانده است به ملافه های سپیدی که آفریقا را بر علیه  نژاد پرستی متحد  کرده اند . امروز را به خاطر ندارم ، دیروز را در صفحه ی قبل ثبت کرده ام و فردا با فرق وسط همیشگی اش روبرویم انتظار می کشد

- کی کارت تموم میشه ؟ حوصلم سر رفت

یک هفته است انتظار می کشم ملافه ها آفریقا بشوند . یک هفته است پرپر می زنم در آروزی گربه شدن و شکار پرنده ای که همین امروز به درخت گلابی آمده است . درخت گلابی نوازش می خواهد . این را تنها من می دانم . بلند می شود و خیسی موهایش را جای دست من به حوله می بخشد . یک هفته ی تما له له می زدم در آرزوی حوله شدن و حالا این حوله است که خودش را به من زده است . یک هفته . یک هفته ی تمام تنها این گربه را دیده ام و صدای زنی را که یکبند  : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد . در دسترس است . ملافه ها را روی تخت می گذارد و ملافه ها شبیه مرد بدبختی می شوند که در خودش مچاله شده است . گرسنه ام . گربه می آید و خودش را به پای من می مالد . یک هفته ی تمام خودم را به صدای زنی مالیده ام که در دسترس است و یک جمله در میان می گوید : آخه اینم شد زندگی پسر ؟ . زندگی چای دم کرده است و من عیسای مصلوبی هستم که یک هفته ی تمام در انتظار مریم مقدس تنها شیر خورده است

- تو هم می خوای ؟ بریزم برات ؟

خودم را پشت این کلمات ریخته ام . سطر به سطر که پیش می روم حرف به حرف از من کوتاه می آید . گرسنه ام و لبخند صورتی و کیف دستی سیاهش کنار در در انتظار رفتن اند . بدبختی رسیده است . و تنها لذت یک بدبخت در این است که بدبختی اش کش بیاید . از پشت میز تحریر تا آفریقا کش می آیم . بلند می شود تا برایم چای بریزد . تشنه نه ، گرسنه ام . با پاهایم روی فرش صلیب می کشم . سر می رود از یک درخت پرنده تا اندامش . نزدیکش می شوم .  دست می کشم روی گونه هایش تا گربه برای خودش پاهای دیگری پیدا کند .

- چی کار می کنی ؟ همه چایی رو ریختم رو خودم

کنار می کشم . می روم کنار . تمام سیاه ها و صورتی ها و ملافه ها را در خودم میریزم . یک هفته ی تمام من و گربه به هم ریخته ایم آنقدر که دیگر ریخت مان را از هم تشخیص نمی دهیم . لباس هایش را پوشیده است و دم در ایستاده تا بدرقه اش کنند . من یا گربه ؟  . سرم را از این سطرها بلند می کنم زل می زنم به آفریقای چشمانش و با تمام توان سعی می کنم خودم را بگویم . گربه دهان باز می کند و رو به درخت گلابی می گوید :

- بشین تا چاییمو بخورم ... خودم میرسونمت... یه چایی دیگه می خوری ؟ ... خوبه .  یه تیکه کیک تو یخچال داریم . با چایی می چسبه .. گرسنمه

شرح عکس

 

 

 

 

انسان به تنهایی حقیقی و واقعی است ، چرا که انسان به تنهایی عقلانی است ، انسان معیار خرد است (1)

 از عکاسی متنفرم و جایی در گذشته دلایلش را توضیح داده ام . اسطوره ای  امروزی وجود دارد که می گوید که یک عکس برابر با هزار کلمه است ، این حرف درست است به شرطی که آن هزار کلمه تکرار یک کلمه باشند . کم دیده ام عکس هایی را که بیش از همان تکرار یک کلمه صدای دیگری داشته باشند ، عکاسی روزی باید بپذیرد که  اگر هنر محسوب شود هنری تک صدایی است و توهم چند وجهی بودنش با فشار دکمه ی شاتر نابود می شود . " تنها کلمات هستند که سکوت را می شکنند ، باقی صداهای  دیگر همه بند آمده اند " (2) . اما هنوز می توان عکس هایی را پیدا کرد که در آنها صداهای مختلف گرد هم آمده اند . عکس هایی که عکس واقعیت نیستند ، بلکه وجوه  مختلف واقعیت  را نشان می دهند . عکس هایی که حتا  شاید زیبا نباشند  در نشان دادن آنچه در تصویرشان ثبت شده  است ، اما زیبا هستند به خاطر نشان دادن آن چیزهایی که در هیچ  قابی  جای نمی گیرند  . عکس بالا برای من چنین کیفیتی دارد

در توضیح  برخی مقولات مطرح شده توسط مارکس  این چنین گفته اند : هر کالایی را می توان به مثابه یک ارزش مصرفی – یعنی به عنوان شی ء با یک استفاده ویژه – و یک ارزش مبادله – چیزی که در مقابل کالاهای دیگر به نسبت مشخص قابل مبادله است – در ک کرد (3) . فارغ از ساده سازی ای که در شرح این دو مفهوم  توسط ولف صورت گرفته است تلاش می کنم از همین دوجنبه نه به خود عکس ، بلکه به آنچه من می پندارم قرار است عکس شرحش دهد بپردازم

عکس ساده ای است ، خلبانی را در هلکوپترش مشاهده می کنیم ، دوربین  پایین تر از  چهره و صورت خلبان است و همین امر به او ابهتی دو چندان می بخشد هر چند یک خلبان به این امر نیازی ندارد . احتمالن در تمام جوامع خلبانان از احترام خاصی برخوردارند و جایگاهی ویژه دارند ، آنها واقعیت بخش یکی از قدیمی ترین رویاهای بشریت هستند : پرواز . عکس مورد نظر ما از این جنبه عکس کاملی است . قطعاتی از هلیکوپتر در عکس وجود دارند که گویی نحوه ی تحقق این آرزوی کهن را نمایش می دهند ، انسان عقلانی به کمک خودش و تنها خودش چیزی را تحقق  بخشید که پیش از آن با مواد افیونی یا خلسه های عارفانه یا اشکال دیگر  توهمات مذهبی واقعی به نظر می رسید ، از زاویه ای که دوربین قرار دارد گویی خلبان به تمام این ابزارها ی در قاب حکومت می کند و اقتدارش را با فراغ خاطر نشان می دهد .  چهره ای مصصم و لبخندی به غایت مردانه  : خلبان در لحظه ی ثبت شدن عکس گویی می داند در چه جایگاهی نشسته است ، جایگاهی که تمام تاریخ بشریت  انتظارش را می کشید ، لحظه ای "  حقیقی و واقعی "، انسان به لطف  واقعیت ِ خودش و نه توهماتی که به غیر خودش نسبت می داد توانست فاتح طبیعت شود . شاید  در ناخودآگاه این لذت اصلی پرواز برای هر خلبان باشد ، این که می داند به تمامی خود اوست که بر جهان فرمانروایی می کند ، انسان آن " استفاده ی ویژه " از" شیء " ی که عقل خودش است را به بهترین وجه تحقق بخشیده است . خلبان ما در عکس تجلی آرزویی است  که بشر تحقق اش را  مدت ها غیر ممکن می دانسته است . 

 بچه تر که بودیم در همسایگی مان پسر بچه ای بود که همیشه  با غرور بسیار روی خلبان بودن پدرش تاکید داشت ، پسر بچه به همراه ما بزرگتر  شد و ما فهمیدیم که پدرش راننده ی تاکسی است و البته پسر بچه حالا خودش خلبان شده است و ما دیگر نمی توانیم دروغ هایش را اثبات کنیم چرا که می دانیم  تنها او حقیقت را  می گفت .  آنچه خواست پسربچه در کودکی اش بود در واقع خواست تمام  بشر در طول تاریخ است  و آنچه پسر بچه در آینده اش شد –انسانی  که پرواز می کند  -  تمام  چیزی است که در طول تاریخ و تا قبل از روشنگری  بشر امکانش را به دیگر می دا د . شاید  امروز بچه ها به  جای خلبان شدن بخواهند فضانورد شوند ، اما به هر حال محقق شدن رویای پرواز به دست و فکر انسان -  بدون امدادی خارج از انسان -  هنوز برای بسیاری یک رویاست 

اما بیایید عکس را طور دیگری هم نگاه کنیم . اسپینوزا می گفت " مردان و زنان همان  اندازه که برای رهایی خود می جنگند برای بردگی خود نیز تلاش می کنند   " (4)  امروز و به لطف ساده ترین کامپیوتر ها می توان هر عکسی را به راحتی وارونه کرد – یکی دیگر از تجلی های فوق العاده ی عقل بشر که امروزه بسیار پیش پا افتاده به نظر می رسد – اگر عکس را وارونه نگاه کنیم در نوشتن سطری نظیر " چهره ای  مصصم و لبخندی به غایت مردانه " دچار تردید  می شویم .  آیا تمام آن چیزها که مردانه به نظر می رسند در لایه های پنهانشان لبریز از تشویش نیستند ؟ در وارونه ی عکس  گویی فردی را می بینیم که در اتاقکی پر از اشیا فلزی گرفتار آمده است ، در این زاویه نگاه نه لبهای خلبان ، بلکه این  چشم هایش هستند که توجه را جلب می کنند ، چشم هایی که گویی  چشم های یک بازیگر تئاتر هستند  در لحظه ای که قرار است هراس را به مخاطبش انتقال دهد  . آیا جنگ نشانی از تسلط همان ابزار فنی موجود در عکس بر انسانی گیر افتاده در قید و بند این ماشین پرنده نیست ؟ . آن همه هوش و استعداد بشری که به ساخت و تحقق رویایی این چنین دیرینه سال موفق شده اند آیا در فرو نکاستن خود به قطعه ای از این جهان / ماشین ِ پیشرفت توفیق یافته اند ؟ ، وقتی عکس را وارونه می کنیم لبخند خلبان محو می شود : آیا خلبان آنقدر باهوش است که به این نکته پی برده است : "  نوعی عقل وجود دارد که ضد بشریت است  " (5) . این عمل وارونه کردن عکس را باید با جهان متمدن ، پیشرفته و با فرهنگ امروز نیز تکرار کرد . جنگ ، این  " بلاهت نهفته در باهوشی (6)" در لحظه لحظه ی این جهان انسانی  جریان دارد.  شاید آن کالایی که در این سیر نامعقول پیشرفت مبادله می شود همان کالا شدن انسان است ، هراس نهفته در چشمان خلبان و اتاقک پر از ابزار های فلزی سرد و بی روحی  که او را احاطه کرده است  و البته تحقق رویای کهن پرواز باید ما را  نگران کند ،  شاید چشمان خلبان در این لحظه ی هراسناک مشغول خواندن  و  فهمیدن معنای  چنین سطرهایی است  : "  افراد  باهوش همواره کار را برای بربرها ساده کرده اند زیرا بس ابله اند " (7) ، هراسی از جنس انیشتین وقتی خبر هیروشیما را به او دادند . کوبریک در دکتر استرنج لاو این موضوع را به خوبی نشان داده است ... در عکسی که وارونه شده است – کدام وارونه ؟ ملاک درست در دست گرفتن یک عکس یا یک تابلوی نقاشی چیست ؟ - من به جای لبخند بر لبان مرد پرواز یک دهن کجی می بینم ، دهن کجی  به هر آن جنبه از عقل  انسان که ضد عقلانی  شده است 

 1- اصول فلسفه ی آینده – لودویگ فوئر باخ – ترجمه ی امین قضایی – صفحه ی هشتاد و یک – نشر چشمه – بهار 1388

2- ساموئل بکت - متن هایی برای هیچ

3-چرا امروز مارکس را باید خواند – جاناتان ولف – ترجمه ی شهریار خواجیان-  صفحه ی هفتاد و پنج – نشر آشیان 1385

4- ایدئولوژی و ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت – لویی آلتوسر – ترجمه ی بهروز صدر آرا – نشر چشمه  - صفحه ی شانزده

5 و 6و 7 – دیالکتیک روشنگری – آدورنو و هورکهایمر – ترجمه ی مراد فرهاد پور و امید مهرگان – چاپ اول 1384 – صفحه ی سیصد و چهل و نه  - نشر گام نو

 

ژوکوند

چشم گذاشتم ، نه برای ندیدنش ، برای بهتر دیدنش . جایی قایم نشده بود ، درست روبرویم در جنده ترین کافه ی شهر نشسته بود و حرفهایش عجیب شبیه شعرهای مایاکوفسکی بود که بالای سرش به قهوه خوردن من زل زده بود .  تا قبل از اینکه چشم بگذارم به او زل زده بودم : کسی که هجرتش  مبدای تاریخ من محسوب می شد :  یکبار پنج تا ده سالگی همسایه مان بود ، تا هجده سالگی ندیدمش ، چهار سال هم دانشگاهی بودیم و تا الان که سی و دو ساله ام باز قایم شده بود ، مثل همان شش هفت سالگی ای که برای من همین دیروز بود ، این بازی برای من فراتر از یک بازی بود ، با تمام وجود سعی می کردم پلک نزنم ، اینبار نباید قایم می شد و من نباید چشم می گذاشتم ، سعی کرد پیش دستی کنم و برای یک بار هم که شده این من باشم که قایم می شوم ، اما فایده نداشت ، یادم افتاد مدت هاست تلاش می کنم پنهان شوم  و همیشه ی خدا  جز کتی که بر تن دارم و  طرز حرف زدن رسمی ام جایی را برای قایم شدن پیدا نمی کنم .   همان ابتدا پرسید :  می خواهم چشم  هایت را ببینم ، عینکی را که بر چشم نداشتم برداشتم . لبخند زد ، گفت هیچ عوض نشده ای ، نفهمیدم منظورش در قیاس با پنج سالگیست یا سالهای آخر دانشگاه . همیشه همه چیز را با یک نگاه می فهمید ، هیچ عوض نشده ام ، هرگز نمی خواستم چشم بردارم . این را می دانست و شکنجه ام می کرد ، من باید چشم می گذاشتم تا او بتواند چند سالی قایم شود ، موشک باران که شروع  شد پدرش خانه شان را فروخت ، گفت می رود قایم شود و من ِ چشم بسته ی از همه جا بی خبر ندیدم که پدرش زودتر از من پیدایش کرده بود و سوار ماشینش سکوت داشت قهوه های روی میز را سرد می کرد که بی مقدمه گفت : راستی ، دارم شوهر می کنم . من به مایاکوفسکی نگاه کردم ، طوری که توجه او را هم جلب کرد ، می دانستم شعر دوست ندارد و نمی داند همین مردی که مثل محافظی  قابل اعتماد بالای سرش در قاب جا خوش کرده عین همین سطرها را در شعری گفته است . بکن ، به درک . بقیه ی شعر را برایش نخواندم . او زیاد داشت شوهر می کرد ، از همان ترم اول دانشگاه شوهر های زیادی را بدبخت کرده بود ، با خیلی ها قرار بود ازدواج کند اما همیشه این پدرش بود که او را به دانشگاه می رساند . گفتم : کیه این جوون خوشبخت ؟ . در جواب گفت : جک لندن ، عشق ، پول ، ماجراجویی . یخ زدم ، من از آن آدم هایی هستم که معتقدم آدم ها هرگز عوض نمی شوند ، اما عوض شده بود ، به من لبخند زد و خطاب به آن مردکه ی روس ِ از خدا بی خبر گفت : ببخشید پشتم به شماست استاد . عوض شده بود . من هم انگار داشتم عوض می شدم ، احساس می کردم  دیگر از هرچه شاعراست  متنفرم . بالحنی جدی ادامه داد : اما واقعن دارم شوهر می کنم . کاملن جدی جواب دادم  : بکن ، به درک . من همیشه مضحک ترین  جدیت ها را از خودم نشان داده ام ، مثل همان هفت سالگی ام که تا صبح تمام کوچه را وجب به وجب دنبالش گشته بودم او همان نزدیکی های غروب به خانه رفته بود . به حرفم خندید و گفت که دوست داشت من بیشترتعجب کنم تا اینکه در صف طویل عشاقش جا بگیرم . راستش من از این حرفها سردرنمی آورم . تنها می دانم آنطرف میز کسی در جلد او قایم شده و من باید پیدایش کنم . کسی که تمام مسکن های آخر شبم را در لبخندی حل می کند و قبل خواب به من می زند ، کافی است چشم بر ندارم تا بتواند مرا ببیند ، تا بتواند ببینمش . گفت داماد را می شناسی ، گفتم من در تمام مجالس عروسی ای که شرکت کرده ام فامیل داماد بوده ام و دوست سابق عروس  . لبخند زد ، لبخندی به قدرت یک بسته قرص خواب آور ، از هوش رفتم ، تنها شنیدم که گفت : باز که چشم گذاشتی . چشم که برداشتم قایم شده بود . مایاکوفسکی روی میز تحریر  اتاقم نشسته بود و او با آن لبخند معروفش در قاب عکسی کوچک کنار ولادیمیر قایم شده بود . اگر می دانستید من شوهرش شده ام پایان بهتری رقم می خورد . من پیدایش کرده ام ، هر روز ، هر ساعتی که بخواهم . اما  بدبختانه دیگر به جایش نمی آورم ، نه خودش را ، نه لبخندش را و نه حتا صدایش را دیگر نمی شناسم .  جایی همین گوشه کنار قایم شده است ، به هر حال هر که هست همبازی کودکی ِ کش آمده ی من این زن نیست که ده سال آزگار کنار من خواب می بیند . باید چشم بگذارم ، او اینجاست و خودم جایی قایم شده است  . چشم هایم را می بندم و بر می گردم به جنده ترین کافه ی شهر . سلام ولادیمیر ، من مایاکوفسکی هستم