انسان به تنهایی حقیقی و واقعی است ، چرا که انسان به تنهایی عقلانی است ، انسان معیار خرد است (1)

 از عکاسی متنفرم و جایی در گذشته دلایلش را توضیح داده ام . اسطوره ای  امروزی وجود دارد که می گوید که یک عکس برابر با هزار کلمه است ، این حرف درست است به شرطی که آن هزار کلمه تکرار یک کلمه باشند . کم دیده ام عکس هایی را که بیش از همان تکرار یک کلمه صدای دیگری داشته باشند ، عکاسی روزی باید بپذیرد که  اگر هنر محسوب شود هنری تک صدایی است و توهم چند وجهی بودنش با فشار دکمه ی شاتر نابود می شود . " تنها کلمات هستند که سکوت را می شکنند ، باقی صداهای  دیگر همه بند آمده اند " (2) . اما هنوز می توان عکس هایی را پیدا کرد که در آنها صداهای مختلف گرد هم آمده اند . عکس هایی که عکس واقعیت نیستند ، بلکه وجوه  مختلف واقعیت  را نشان می دهند . عکس هایی که حتا  شاید زیبا نباشند  در نشان دادن آنچه در تصویرشان ثبت شده  است ، اما زیبا هستند به خاطر نشان دادن آن چیزهایی که در هیچ  قابی  جای نمی گیرند  . عکس بالا برای من چنین کیفیتی دارد

در توضیح  برخی مقولات مطرح شده توسط مارکس  این چنین گفته اند : هر کالایی را می توان به مثابه یک ارزش مصرفی – یعنی به عنوان شی ء با یک استفاده ویژه – و یک ارزش مبادله – چیزی که در مقابل کالاهای دیگر به نسبت مشخص قابل مبادله است – در ک کرد (3) . فارغ از ساده سازی ای که در شرح این دو مفهوم  توسط ولف صورت گرفته است تلاش می کنم از همین دوجنبه نه به خود عکس ، بلکه به آنچه من می پندارم قرار است عکس شرحش دهد بپردازم

عکس ساده ای است ، خلبانی را در هلکوپترش مشاهده می کنیم ، دوربین  پایین تر از  چهره و صورت خلبان است و همین امر به او ابهتی دو چندان می بخشد هر چند یک خلبان به این امر نیازی ندارد . احتمالن در تمام جوامع خلبانان از احترام خاصی برخوردارند و جایگاهی ویژه دارند ، آنها واقعیت بخش یکی از قدیمی ترین رویاهای بشریت هستند : پرواز . عکس مورد نظر ما از این جنبه عکس کاملی است . قطعاتی از هلیکوپتر در عکس وجود دارند که گویی نحوه ی تحقق این آرزوی کهن را نمایش می دهند ، انسان عقلانی به کمک خودش و تنها خودش چیزی را تحقق  بخشید که پیش از آن با مواد افیونی یا خلسه های عارفانه یا اشکال دیگر  توهمات مذهبی واقعی به نظر می رسید ، از زاویه ای که دوربین قرار دارد گویی خلبان به تمام این ابزارها ی در قاب حکومت می کند و اقتدارش را با فراغ خاطر نشان می دهد .  چهره ای مصصم و لبخندی به غایت مردانه  : خلبان در لحظه ی ثبت شدن عکس گویی می داند در چه جایگاهی نشسته است ، جایگاهی که تمام تاریخ بشریت  انتظارش را می کشید ، لحظه ای "  حقیقی و واقعی "، انسان به لطف  واقعیت ِ خودش و نه توهماتی که به غیر خودش نسبت می داد توانست فاتح طبیعت شود . شاید  در ناخودآگاه این لذت اصلی پرواز برای هر خلبان باشد ، این که می داند به تمامی خود اوست که بر جهان فرمانروایی می کند ، انسان آن " استفاده ی ویژه " از" شیء " ی که عقل خودش است را به بهترین وجه تحقق بخشیده است . خلبان ما در عکس تجلی آرزویی است  که بشر تحقق اش را  مدت ها غیر ممکن می دانسته است . 

 بچه تر که بودیم در همسایگی مان پسر بچه ای بود که همیشه  با غرور بسیار روی خلبان بودن پدرش تاکید داشت ، پسر بچه به همراه ما بزرگتر  شد و ما فهمیدیم که پدرش راننده ی تاکسی است و البته پسر بچه حالا خودش خلبان شده است و ما دیگر نمی توانیم دروغ هایش را اثبات کنیم چرا که می دانیم  تنها او حقیقت را  می گفت .  آنچه خواست پسربچه در کودکی اش بود در واقع خواست تمام  بشر در طول تاریخ است  و آنچه پسر بچه در آینده اش شد –انسانی  که پرواز می کند  -  تمام  چیزی است که در طول تاریخ و تا قبل از روشنگری  بشر امکانش را به دیگر می دا د . شاید  امروز بچه ها به  جای خلبان شدن بخواهند فضانورد شوند ، اما به هر حال محقق شدن رویای پرواز به دست و فکر انسان -  بدون امدادی خارج از انسان -  هنوز برای بسیاری یک رویاست 

اما بیایید عکس را طور دیگری هم نگاه کنیم . اسپینوزا می گفت " مردان و زنان همان  اندازه که برای رهایی خود می جنگند برای بردگی خود نیز تلاش می کنند   " (4)  امروز و به لطف ساده ترین کامپیوتر ها می توان هر عکسی را به راحتی وارونه کرد – یکی دیگر از تجلی های فوق العاده ی عقل بشر که امروزه بسیار پیش پا افتاده به نظر می رسد – اگر عکس را وارونه نگاه کنیم در نوشتن سطری نظیر " چهره ای  مصصم و لبخندی به غایت مردانه " دچار تردید  می شویم .  آیا تمام آن چیزها که مردانه به نظر می رسند در لایه های پنهانشان لبریز از تشویش نیستند ؟ در وارونه ی عکس  گویی فردی را می بینیم که در اتاقکی پر از اشیا فلزی گرفتار آمده است ، در این زاویه نگاه نه لبهای خلبان ، بلکه این  چشم هایش هستند که توجه را جلب می کنند ، چشم هایی که گویی  چشم های یک بازیگر تئاتر هستند  در لحظه ای که قرار است هراس را به مخاطبش انتقال دهد  . آیا جنگ نشانی از تسلط همان ابزار فنی موجود در عکس بر انسانی گیر افتاده در قید و بند این ماشین پرنده نیست ؟ . آن همه هوش و استعداد بشری که به ساخت و تحقق رویایی این چنین دیرینه سال موفق شده اند آیا در فرو نکاستن خود به قطعه ای از این جهان / ماشین ِ پیشرفت توفیق یافته اند ؟ ، وقتی عکس را وارونه می کنیم لبخند خلبان محو می شود : آیا خلبان آنقدر باهوش است که به این نکته پی برده است : "  نوعی عقل وجود دارد که ضد بشریت است  " (5) . این عمل وارونه کردن عکس را باید با جهان متمدن ، پیشرفته و با فرهنگ امروز نیز تکرار کرد . جنگ ، این  " بلاهت نهفته در باهوشی (6)" در لحظه لحظه ی این جهان انسانی  جریان دارد.  شاید آن کالایی که در این سیر نامعقول پیشرفت مبادله می شود همان کالا شدن انسان است ، هراس نهفته در چشمان خلبان و اتاقک پر از ابزار های فلزی سرد و بی روحی  که او را احاطه کرده است  و البته تحقق رویای کهن پرواز باید ما را  نگران کند ،  شاید چشمان خلبان در این لحظه ی هراسناک مشغول خواندن  و  فهمیدن معنای  چنین سطرهایی است  : "  افراد  باهوش همواره کار را برای بربرها ساده کرده اند زیرا بس ابله اند " (7) ، هراسی از جنس انیشتین وقتی خبر هیروشیما را به او دادند . کوبریک در دکتر استرنج لاو این موضوع را به خوبی نشان داده است ... در عکسی که وارونه شده است – کدام وارونه ؟ ملاک درست در دست گرفتن یک عکس یا یک تابلوی نقاشی چیست ؟ - من به جای لبخند بر لبان مرد پرواز یک دهن کجی می بینم ، دهن کجی  به هر آن جنبه از عقل  انسان که ضد عقلانی  شده است 

 1- اصول فلسفه ی آینده – لودویگ فوئر باخ – ترجمه ی امین قضایی – صفحه ی هشتاد و یک – نشر چشمه – بهار 1388

2- ساموئل بکت - متن هایی برای هیچ

3-چرا امروز مارکس را باید خواند – جاناتان ولف – ترجمه ی شهریار خواجیان-  صفحه ی هفتاد و پنج – نشر آشیان 1385

4- ایدئولوژی و ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت – لویی آلتوسر – ترجمه ی بهروز صدر آرا – نشر چشمه  - صفحه ی شانزده

5 و 6و 7 – دیالکتیک روشنگری – آدورنو و هورکهایمر – ترجمه ی مراد فرهاد پور و امید مهرگان – چاپ اول 1384 – صفحه ی سیصد و چهل و نه  - نشر گام نو