داستان مردی که زنش را به همسری گرفت
- تو شاهکاری پسر ! کی اینو گفتی ؟ تاریخش که امروزه
امروز را به جا نمی آورم ، دیروز را ساعت نه شب پشت در گذاشته ام و فردا چه فرق می کند ؟ گربه پرنده ی جدیدی دیده است . دور دهانش را لیس می زند . من خیره مانده است به ملافه های سپیدی که آفریقا را بر علیه نژاد پرستی متحد کرده اند . امروز را به خاطر ندارم ، دیروز را در صفحه ی قبل ثبت کرده ام و فردا با فرق وسط همیشگی اش روبرویم انتظار می کشد
- کی کارت تموم میشه ؟ حوصلم سر رفت
یک هفته است انتظار می کشم ملافه ها آفریقا بشوند . یک هفته است پرپر می زنم در آروزی گربه شدن و شکار پرنده ای که همین امروز به درخت گلابی آمده است . درخت گلابی نوازش می خواهد . این را تنها من می دانم . بلند می شود و خیسی موهایش را جای دست من به حوله می بخشد . یک هفته ی تما له له می زدم در آرزوی حوله شدن و حالا این حوله است که خودش را به من زده است . یک هفته . یک هفته ی تمام تنها این گربه را دیده ام و صدای زنی را که یکبند : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد . در دسترس است . ملافه ها را روی تخت می گذارد و ملافه ها شبیه مرد بدبختی می شوند که در خودش مچاله شده است . گرسنه ام . گربه می آید و خودش را به پای من می مالد . یک هفته ی تمام خودم را به صدای زنی مالیده ام که در دسترس است و یک جمله در میان می گوید : آخه اینم شد زندگی پسر ؟ . زندگی چای دم کرده است و من عیسای مصلوبی هستم که یک هفته ی تمام در انتظار مریم مقدس تنها شیر خورده است
- تو هم می خوای ؟ بریزم برات ؟
خودم را پشت این کلمات ریخته ام . سطر به سطر که پیش می روم حرف به حرف از من کوتاه می آید . گرسنه ام و لبخند صورتی و کیف دستی سیاهش کنار در در انتظار رفتن اند . بدبختی رسیده است . و تنها لذت یک بدبخت در این است که بدبختی اش کش بیاید . از پشت میز تحریر تا آفریقا کش می آیم . بلند می شود تا برایم چای بریزد . تشنه نه ، گرسنه ام . با پاهایم روی فرش صلیب می کشم . سر می رود از یک درخت پرنده تا اندامش . نزدیکش می شوم . دست می کشم روی گونه هایش تا گربه برای خودش پاهای دیگری پیدا کند .
- چی کار می کنی ؟ همه چایی رو ریختم رو خودم
کنار می کشم . می روم کنار . تمام سیاه ها و صورتی ها و ملافه ها را در خودم میریزم . یک هفته ی تمام من و گربه به هم ریخته ایم آنقدر که دیگر ریخت مان را از هم تشخیص نمی دهیم . لباس هایش را پوشیده است و دم در ایستاده تا بدرقه اش کنند . من یا گربه ؟ . سرم را از این سطرها بلند می کنم زل می زنم به آفریقای چشمانش و با تمام توان سعی می کنم خودم را بگویم . گربه دهان باز می کند و رو به درخت گلابی می گوید :
- بشین تا چاییمو بخورم ... خودم میرسونمت... یه چایی دیگه می خوری ؟ ... خوبه . یه تیکه کیک تو یخچال داریم . با چایی می چسبه .. گرسنمه