چشم گذاشتم ، نه برای ندیدنش ، برای بهتر دیدنش . جایی قایم نشده بود ، درست روبرویم در جنده ترین کافه ی شهر نشسته بود و حرفهایش عجیب شبیه شعرهای مایاکوفسکی بود که بالای سرش به قهوه خوردن من زل زده بود .  تا قبل از اینکه چشم بگذارم به او زل زده بودم : کسی که هجرتش  مبدای تاریخ من محسوب می شد :  یکبار پنج تا ده سالگی همسایه مان بود ، تا هجده سالگی ندیدمش ، چهار سال هم دانشگاهی بودیم و تا الان که سی و دو ساله ام باز قایم شده بود ، مثل همان شش هفت سالگی ای که برای من همین دیروز بود ، این بازی برای من فراتر از یک بازی بود ، با تمام وجود سعی می کردم پلک نزنم ، اینبار نباید قایم می شد و من نباید چشم می گذاشتم ، سعی کرد پیش دستی کنم و برای یک بار هم که شده این من باشم که قایم می شوم ، اما فایده نداشت ، یادم افتاد مدت هاست تلاش می کنم پنهان شوم  و همیشه ی خدا  جز کتی که بر تن دارم و  طرز حرف زدن رسمی ام جایی را برای قایم شدن پیدا نمی کنم .   همان ابتدا پرسید :  می خواهم چشم  هایت را ببینم ، عینکی را که بر چشم نداشتم برداشتم . لبخند زد ، گفت هیچ عوض نشده ای ، نفهمیدم منظورش در قیاس با پنج سالگیست یا سالهای آخر دانشگاه . همیشه همه چیز را با یک نگاه می فهمید ، هیچ عوض نشده ام ، هرگز نمی خواستم چشم بردارم . این را می دانست و شکنجه ام می کرد ، من باید چشم می گذاشتم تا او بتواند چند سالی قایم شود ، موشک باران که شروع  شد پدرش خانه شان را فروخت ، گفت می رود قایم شود و من ِ چشم بسته ی از همه جا بی خبر ندیدم که پدرش زودتر از من پیدایش کرده بود و سوار ماشینش سکوت داشت قهوه های روی میز را سرد می کرد که بی مقدمه گفت : راستی ، دارم شوهر می کنم . من به مایاکوفسکی نگاه کردم ، طوری که توجه او را هم جلب کرد ، می دانستم شعر دوست ندارد و نمی داند همین مردی که مثل محافظی  قابل اعتماد بالای سرش در قاب جا خوش کرده عین همین سطرها را در شعری گفته است . بکن ، به درک . بقیه ی شعر را برایش نخواندم . او زیاد داشت شوهر می کرد ، از همان ترم اول دانشگاه شوهر های زیادی را بدبخت کرده بود ، با خیلی ها قرار بود ازدواج کند اما همیشه این پدرش بود که او را به دانشگاه می رساند . گفتم : کیه این جوون خوشبخت ؟ . در جواب گفت : جک لندن ، عشق ، پول ، ماجراجویی . یخ زدم ، من از آن آدم هایی هستم که معتقدم آدم ها هرگز عوض نمی شوند ، اما عوض شده بود ، به من لبخند زد و خطاب به آن مردکه ی روس ِ از خدا بی خبر گفت : ببخشید پشتم به شماست استاد . عوض شده بود . من هم انگار داشتم عوض می شدم ، احساس می کردم  دیگر از هرچه شاعراست  متنفرم . بالحنی جدی ادامه داد : اما واقعن دارم شوهر می کنم . کاملن جدی جواب دادم  : بکن ، به درک . من همیشه مضحک ترین  جدیت ها را از خودم نشان داده ام ، مثل همان هفت سالگی ام که تا صبح تمام کوچه را وجب به وجب دنبالش گشته بودم او همان نزدیکی های غروب به خانه رفته بود . به حرفم خندید و گفت که دوست داشت من بیشترتعجب کنم تا اینکه در صف طویل عشاقش جا بگیرم . راستش من از این حرفها سردرنمی آورم . تنها می دانم آنطرف میز کسی در جلد او قایم شده و من باید پیدایش کنم . کسی که تمام مسکن های آخر شبم را در لبخندی حل می کند و قبل خواب به من می زند ، کافی است چشم بر ندارم تا بتواند مرا ببیند ، تا بتواند ببینمش . گفت داماد را می شناسی ، گفتم من در تمام مجالس عروسی ای که شرکت کرده ام فامیل داماد بوده ام و دوست سابق عروس  . لبخند زد ، لبخندی به قدرت یک بسته قرص خواب آور ، از هوش رفتم ، تنها شنیدم که گفت : باز که چشم گذاشتی . چشم که برداشتم قایم شده بود . مایاکوفسکی روی میز تحریر  اتاقم نشسته بود و او با آن لبخند معروفش در قاب عکسی کوچک کنار ولادیمیر قایم شده بود . اگر می دانستید من شوهرش شده ام پایان بهتری رقم می خورد . من پیدایش کرده ام ، هر روز ، هر ساعتی که بخواهم . اما  بدبختانه دیگر به جایش نمی آورم ، نه خودش را ، نه لبخندش را و نه حتا صدایش را دیگر نمی شناسم .  جایی همین گوشه کنار قایم شده است ، به هر حال هر که هست همبازی کودکی ِ کش آمده ی من این زن نیست که ده سال آزگار کنار من خواب می بیند . باید چشم بگذارم ، او اینجاست و خودم جایی قایم شده است  . چشم هایم را می بندم و بر می گردم به جنده ترین کافه ی شهر . سلام ولادیمیر ، من مایاکوفسکی هستم