با افتخار می گوید : در زندگی ام همه کار کرده ام ، از جمله زندگی کردن


دو کارگر در یک فاحشه خانه با هم گپ می زنند : دست ها فقط به درد مردن می خورند ، این چشم ها هستند که می توانند قدر زندگی را بدانند


در رزومه ی کاری اش تنها این جمله به چشم می خورد : من همان اسبی هستم که سی سال شلاق خورد ، و هیچ نیچه ای دور و برش نبود


بیماری روانی به "دیدگاه" بستگی دارد . حتی بیماری روانی نیز چندان روانی نیست


او خسته است : اندامش را منفعلانه ترین شکل ممکن حس می کند 


تنها می توان در انتظار زندگی بود . کسی که فکر می کند در انتظار مرگ است ، نمی داند انتظار کشیدن چگونه است 


او وراج است : در درونش کسی به طرز خجالت آوری ساکت است