تذکراتی به یک افسر جوان

1

تمام زندگی به ظاهر پر از خوشبختی و شادکامی ، که قبل از این دوران داشته ای و بعد از این نیز خواهی داشت ، از نظر ماهیتی هیچ تفاوت خاصی با این دوران ندارد

2

تو چیزی غیر از دست ها و پاهایت نیستی ، و البته سرت ، اگر به موقع و درست پرتاب شود

3

درس اول : قانون چیزی نیست جز شکلی پیچیده و افراطی از بی قانونی ، این نکته درباره ی نظم نیز صادق است

4

درس دوم : احترام ، درهر شکل اش بخصوص احترامات نظامی ، شیوه ای مودبانه برای تحقیر ِ طرف ِ مقابل است

5

این جمله از فلوبر را همیشه در ذهن داشته باشید : فرم ارزشمند است

6

تو هرگز خودت نبوده ای ، این دوران مثال بارز این امر است : تو یک سری علائم و لباس و اتیکت هستی ، لباسی هستی بر جان آدمیت

7

بخصوص در این حوزه ، تمام آنها که در کارشان موفق اند ، و صد البته ترقی می کنند ، به طرزی دیوانه وار عاقل اند ، درست تر بگویم : به عاقلانه ترین شکل ممکن دیوانه اند

8

در دنیا تنها یک فرمول کلی برای لذت بردن وجود دارد : قانون شکنی . تنها کسی واقعن حرمت قانون را نگاه خواهد داشت که آن را زیر پا بگذارد

9

برای درک کامل موقعیت ، دو راه پیشنهاد می شود . اول : برهنه رژه رفتن جلوی آینه ای قدی . دوم : دراز کشیدن و خوابیدن با لباس کامل نظامی

10

به شیوه ای نیوتونی ، هرگز انتظار تمام شدن این دوران یا خلاص شدن از آن را نداشته باش ، نظامی گری واقعی دوران پس از نظامی گری است

اژدر زاپاتا ، فرانک زاپا


 

 

انسان معاصر در جسمش زندگی می کند ، جسمی که به فرمانش نیست و با او دشمنی می ورزد –بنیامین

روح زندان بدن است - فوکو

 

 

 

برای فهم صحیح این کلیشه که " موسیقی غذای روح است " ، از نظرمکانی ، هیچ کجا مناسب تر از شهرهای امروزی نیست ، شهرهایی که دیگر یک رستوران یا فست فود به جزیی جدانشدنی از هر خیابان اصلی و محله تبدیل شده است . فضاهای آنان همانقدر به یکدیگر شبیه است که غذاهایشان ( ردی بر کلیشه ای دیگر ، که معتقد است رقابت و بازار آزاد منجر به تنوع و خلاقیت می شود ) و البته مشتریانشان . اگر غذا خوردن زمانی نوعی فعالیتی شخصی بود که در آن فرد غذایی را مصرف می کرد که خودش یا نزدیکانش آن را تولید کرده بودند ، حالا اما به یک تجارت موفق تبدیل شده است که در آن فاصله ی فرد با محصول مصرفی اش بسیار بیشتر از قبل است . در اکثر این فست فود ها جایی برای نشستن وجود ندارد ، غذا باید در جایی غیر از محل پخت اش "میل " شود . محل طبخ غذا توسط شیشه ای ضخیم از مشتریان جدا شده است ، شیشه ای شفاف که باعث می شود مشتریان تمام مراحل طبخ را زیر نظر بگیرند ( مقایسه کنید با فضاهای ملاقات در زندان ) و تنها زمانی آن را بدست آورند که " بسته بندی اش " کامل شده باشد . این " زیر نظر گرفتن " حالا به لذت اصلی غذا خوردن تبدیل شده است ، و البته  مقایسه ی محصول نهایی یا همان " ساندویچ " با " لقمه " که از مد افتاده  بسیار پر معناست ، اگر لقمه از نظر زمانی کاملن حال است ، ساندویچ اما به آینده ای بدون آینده ارجاع می دهد . لقمه بی شباهت به شیوه ی تولید صنایع سنتی نیست ، اما ساندویچ یادآور یک خط تولید است . در نهایت نباید فراموش کرد که هدف تمام اینها نه بقا ، بلکه " دفع کردن " است ، روحانیت ِ چنین فعالیت هایی البته گفتن ندارد . 

درباره ی شعر



آسمان اش را

طوری در آغوش گرفته است

که انگار قرار است لحظه ای بعد

زمین دهان باز کند

و ببلعد مشتی ستاره و ابر و خالی فرسوده را


بی آنکه صدایش در بیاید

رعد و برق        مخفیانه

می خزد درون جیب های بارانی اش


لبخند اش

از افق هایی دور حکایت می کند

افق هایی که عمیقن بی روایت اند



بگذریم از چتر

که در دست من و

بالای سرش قرار دارد !