درباره ی شعر
آسمان اش را
طوری در آغوش گرفته است
که انگار قرار است لحظه ای بعد
زمین دهان باز کند
و ببلعد مشتی ستاره و ابر و خالی فرسوده را
بی آنکه صدایش در بیاید
رعد و برق مخفیانه
می خزد درون جیب های بارانی اش
لبخند اش
از افق هایی دور حکایت می کند
افق هایی که عمیقن بی روایت اند
بگذریم از چتر
که در دست من و
بالای سرش قرار دارد !
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۱۰/۰۳ ساعت 18:23 توسط علی
|