اژدر زاپاتا ، فرانک زاپا
انسان معاصر در جسمش زندگی می کند ، جسمی که به فرمانش نیست و با او دشمنی می ورزد –بنیامین
روح زندان بدن است - فوکو
برای فهم صحیح این کلیشه که " موسیقی غذای روح است " ، از نظرمکانی ، هیچ کجا مناسب تر از شهرهای امروزی نیست ، شهرهایی که دیگر یک رستوران یا فست فود به جزیی جدانشدنی از هر خیابان اصلی و محله تبدیل شده است . فضاهای آنان همانقدر به یکدیگر شبیه است که غذاهایشان ( ردی بر کلیشه ای دیگر ، که معتقد است رقابت و بازار آزاد منجر به تنوع و خلاقیت می شود ) و البته مشتریانشان . اگر غذا خوردن زمانی نوعی فعالیتی شخصی بود که در آن فرد غذایی را مصرف می کرد که خودش یا نزدیکانش آن را تولید کرده بودند ، حالا اما به یک تجارت موفق تبدیل شده است که در آن فاصله ی فرد با محصول مصرفی اش بسیار بیشتر از قبل است . در اکثر این فست فود ها جایی برای نشستن وجود ندارد ، غذا باید در جایی غیر از محل پخت اش "میل " شود . محل طبخ غذا توسط شیشه ای ضخیم از مشتریان جدا شده است ، شیشه ای شفاف که باعث می شود مشتریان تمام مراحل طبخ را زیر نظر بگیرند ( مقایسه کنید با فضاهای ملاقات در زندان ) و تنها زمانی آن را بدست آورند که " بسته بندی اش " کامل شده باشد . این " زیر نظر گرفتن " حالا به لذت اصلی غذا خوردن تبدیل شده است ، و البته مقایسه ی محصول نهایی یا همان " ساندویچ " با " لقمه " که از مد افتاده بسیار پر معناست ، اگر لقمه از نظر زمانی کاملن حال است ، ساندویچ اما به آینده ای بدون آینده ارجاع می دهد . لقمه بی شباهت به شیوه ی تولید صنایع سنتی نیست ، اما ساندویچ یادآور یک خط تولید است . در نهایت نباید فراموش کرد که هدف تمام اینها نه بقا ، بلکه " دفع کردن " است ، روحانیت ِ چنین فعالیت هایی البته گفتن ندارد .