طالع بینی

 

 

فروردین : به مشکلی در زندگی شخصی تان برخورده اید ، این مشکل باعث شده است تا در کارتان نیز تمرکز لازم را نداشته باشید ، جای نگرانی وجود ندارد ، به جای نشستن و غصه خوردن سعی کنید مشکل تان را عمیق تر کنید تا در نهایت از کار بیکار شوید. پس از بیکار شدن در بزرگترین میدان شهر بایستید و به صورت عابران تف کنید

اردیبهشت : یک دوست قدیمی که مدت هاست او را ندیده اید را خواهید دید ، بر خلاف تصور شما به کاندیدای مورد نظر شما رای نداده است ، با مشت نیمه ی چپ صورتش را از ریخت انداختن راه به جایی نمی برد ، تلاش کنید این کار را با نیمه ی راست صورتش انجام دهید ، سپس از او عذر خواهی کرده و یک سیلی به هر طرف صورتش که خواستید بزنید

خرداد : مدت هاست بی آنکه بدانید چرا  دچار غم و اندوه شده اید ، برای رهایی از این امر سعی کنید معتاد شوید ، هرویین برای مشکلات شما بهترین راه حل است . بدانید که هر تلاش دیگری برای رفع ناراحتی شما بی نتیجه است . بعد از تزریق سعی کنید بلند شوید و در خیابان جلوی خودروهای عبوری را گرفته و از آنها بخواهید به شما فحش دهند

تیر : به تیر غیب گرفتار می شوید ، یک روانی بدون هیچ دلیل خاصی از پنجره ای مشرف به پیاده رویی که شما از آن در حال عبورید شروع به تیراندازی می کند و شما زخمی می شوید ، کوشش کنید خودتان را به گوشه ی پیاده رو رسانیده و زیر لب یکی از آهنگ های محبوبتان را زمزمه کنید ، بعد از آمدن آمبولانس از راننده بخواهید شما را به یک کافی شاپ ببرد

مرداد : دستشویی دارید ، به اولین پارک مراجعه کنید و درب دستشویی را باز کنید ، بعد شلوارتان را پایین کشیده و کارتان را انجام دهید ، موقع بیرون آمدن مردی را می بینید که منتظر است شما بیرون بیایید ، زودتر این کار را بکنید ، بعد از پارک بیرون آمده و به این فکر کنید که با باقی عمرتان قرار است چه غلطی بکنید ، به نتیجه نمی رسید ، خودکشی کنید

شهریور : شما آدم احساساتی و بی غل و غشی هستید و این موضوع برای اطرافیانتان قابل درک نیست . سعی کنید وسیله ای اختراع کنید یا وارد یک حزب سیاسی شوید ، بعد از ورود به حزب نام تان را به آشوویتس تغییر دهید ، بعد از اخراج  از حزب به اولین  نانوایی رفته و در کوره اش خودتان را بسوزانید ، به زبان ساده تر : شما هیچ گهی نبوده و نیستید

مهر : مردی که اورا نمیشناسید به شما نزدیک شده و خودش را یک دوست قدیمی معرفی می کند ، او را به جا نمی آورید . با مشت خدمت نیمی از صورتتان می رسد ، به او یادآوری کنید که این خدمت را در حق نیمه ی راست صورتتان انجام دهد . از او تشکر کنید و شب ماجرا را با خنده برای همسرتان تعریف کنید ، از سیلی خوردنتان چیزی نگویید

آبان : دارید راه خودتان را می روید که یکباره مردی به صورتتان تف می اندازد ، سعی کنید آرامشتان را حفظ کنید ، به کوچه ی فرعی بپیچید ، در آنجا مردی ایستاده است ، پس از خرید به خانه تان برگردید و از پنجره بدون آنکه کس خاصی مد نظرتان باشد به سوی عابران تیراندازی کنید ، پس از تمام شدن خشاب فریاد بزنید که : کافی شاپ فراموش نشود

آذر: امروز در تلویزیون مردی را میبینید که نوعی کتاب اختراع کرده است که نیازی به خواندنش نیست ، در تنها حزب مملکت عضو شوید و سعی کنید او را از حزب بیرون بیاندازید ، یک هفته بعد در دفاع از این عمل این جمله از فریدمن را نقل کنید : آشوویتس عاقلانه بود اما معقول نبود . از این به بعد سعی کنید از سنگکی کنار حزب نان نخرید

دی : شما آدم حساسی هستید . امروز با مردی برخورد می کنید که یکباره به سمت شما می آید و از شما می خواهد که به او هرویین بدهید . هر چه سعی می کنید به او ثابت کنید که ساقی نیستید باورش نمی شود . یک هفته به این فکر می کنید که مرد متشخصی مثل شما چرا باید با یک بی سر و پا اشتباه گرفته شود . به نتیجه ای نمی رسید . بعد از دو هفته در حالی که هنوز مشغول تعمق در این باره هستید مردی را میبینید که با عابران شلیک می کند . باز هم به نتیجه ای نخواهید رسید

بهمن : شما زیای خوبید و به نسبت هم سن و سال هایتان جوانتر به نظر می آیید ، با این همه چیزی در وجودتان شما عذاب می دهد . سعی کنید اعتماد به نفس تان را بازیابید و برای باقی عمرتان برنامه ریزی کنید . فکرهای احمقانه را از سرتان بیرون کنید . اگر واقعن می خواهید مشکلی که در وجودتان شما را عذاب میدهد را حل کنید کافی است به یک توالت عمومی در یک پارک بروید

اسفند : فهم اینکه آدم خوشبختی هستید نیاز به شجاعت و جسارت دارد . جسور باشید و خودتان را همان گونه که هستید ببینید . همیشه به خودتان یادآوری کنید که زندگی سعادتمندی دارید . سعی کنید با مشکلاتتان کنار آمده بپذیرید که همه قرار نیست زندگی خوب شما را تحسین کنند . جایی برای حسادت آشنایان باقی بگذارید . امروز در ترافیک پسرتان را میبینید که جلوی خودروها را می گیرد و از آن ها می خواهد که به او فحش بدهند . شما لبخند بزنید .

تاملاتی درباره ی تالمات به خط شدن – قسمت اول

 

 

 

1

یک صف چیست ؟ آیا صف ها بسته می شوند ؟ هر گونه بسته شدن گونه ای صف محسوب می شود

2

شاید دنیا صحنه ی تئاتر نباشد ، اما هر نوع صف بستن نوعی نمایش است

3

یک جشن واره ، برای انتخاب بهترین صف بندی باید رژه رفت ، هرنوع مسابقه یک نوع رژه رفتن است ، نوعی صف که نمی خواهد عریان بسته شود

4

صف شیر ، صف بانک ، صف سینما ، صف رای ، صف مدرسه ، صف موزه ، به طور خلاصه : صف سربازان

5

برای چه یک صف بسته می شود ؟ چه چیز ِ به خط شدن  لذت بخش است ؟ جزنیاز به انتظار . نیاز . انتظار

6

به خط شدن به رخ کشیدن نظم است ، اما این نظم برای چه کسی به رخ کشیده میشود ؟ همان کسی که به این نظم نیازی ندارد جز تامین نیازهای اعضای صف

7

جلوی مغازه ، بانک ، پای صندوق ، قبل از رفتن سر کلاس ، این رژه باید به چشم بیاید ، در این به چشم آمدن آنچه اهمیت دارد به چشم آمدن نیاز است ، شیر ، پول و الی آخر ، و از همه مهمتر ، نیاز به  نشان دادن نیاز

8

همبستگی ، اتحاد ، اهداف مشترک ، صف به شدت لذت بخش است ، اما همه ی این ها زمانی حقیقت دارند که کسی به صف نگاه کند

9

چه کسی به صف نگاه می کند و نتیجتن به صف هویت می بخشد ؟ کسی که بیرون از صف ایستاده ، صف تشکیل شده تا او ببیند . او تنها باید کلیت صف را ببیند ، هر جزیی که به چشم بیاید ناکارامد است ، اجزا برای این که به چشم بیایند باید از خودشان چشم بپوشند

10

نوشتن بیرون زدن از صف مردگان است – نبوغ کافکا در این است که شرافت خودش را به دیگران بسط می دهد

کف زنی  (آفتابی که ز ما پنهان بود ) با صدای شاملو خوانده شود

بدبختی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

بگا رفتنش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانه فشنگی

به سکسی نکرده می ماند

 

دولول سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به قتل های پنهان و

شلیک های بر زبان نیامده

 

در این دولول

حقیقت ما نهفته است

حقیقت من

و من

هات

 

 

برای نصب کولر گازی اومدم

در بهترین دانشگاه کشور مکانیک خوانده باشی و کارت شده باشد نصب کولر گازی . همیشه وقتی زنگ آیفونی را می زنم و مرد یا زنی از آن سو دلیل آمدنم را می پرسند همین جمله را می گویم : برای نصب کولر گازی اومدم . دیگر اهمیتی نمی دهم . همین هم به هزار بامبول و دردسر جور شده است . کمی طول می کشد تا جواب بدهد . آیفون تصویری است . سعی می کنم در ذهنم زن را تصویر کنم . یک دستش را زیر چانه اش زده است و دارد فکر می کند من شبیه یک قاتل زنجیره ای هستم یا نه . نه . دیگر دارد زیادی طول می دهد . " اون در لعنتی رو وا می کنی یا نه ؟ تا شب که معطل شما نیستم " . نمی گویم . دیگر دارم خیال می کنم که زن این وقت را برای لباس پوشیدن صرف کرده است . دو دقیقه می گذرد . یک بار دیگر زنگ را می زنم . " می تونم فردا هم بیام ، فقط هزینه ی ایاب و ذهاب رو باید پرداخت کنید " . جوابی نمی آید . کیف ام را از روی زمین بر می دارم . هنوز به سمت خیابان نچرخیده ام که صدایش دوباره کوچه ی خلوت را پر می کند : ببخشید معطل شدید . بفرمایید . طبقه ی چهارم واحد سمت چپ . یاد حرف مسعود می افتم که دو ساعت قبل از من برای تحویل کولر به اینجا آمده بود : شوهر عجیب غریبی داره ، خودشم یه نمه خل می زنه . مسعود همیشه وقتی به مورد عجیب و غریبی برخورد می کند با آب و تاب تمام و با ذکر کلیه جزییات داستانش را روایت می کند . این بار اما همین را گفت و رفت . از نطر مسعود تقریبن تمام آدمها دیوانه اند . حق دارد .  فلسفه خوانده است ، در یکی از بهترین دانشگاه های مملکت ، و هر روز تز های جدیدی درباره ی نیسان اش می دهد . طبقه ی چهارم سمت چپ بالای سرم است . صدای باز شدن در از بالا می آید . در سراسیمه باز شده است . این را از ضربه ی کلیدها می شود فهمید . به طبقه ی بالا که می رسم در کامل باز است . کسی برای استقبال نیست . نه زن و نه شوهرش . چند قدم نرسیده به در توقف می کنم ، شاید این من هستم که باید از آنها بترسم نه آنها از من . چند ثانیه بعد جلوی در می رسم . خانه ی کوچکی است . از همین جا می توانم تمام خانه را ببینم . روی تابلوی روبروی در این شعر را نوشته اند : " تنها صداست که می ماند " لحظه ای یاد خاطرات دانشگاه می افتم ، لحظه ای . ضربه ای به در می زنم . صدایی از داخل یکی از دو اتاق جواب می دهد : " بفرمایید داخل ، الان خدمت می رسم " . می روم سر وقت جعبه ی کولر گازی که تقریبن وسط هال قرار گرفته است . شیر جایی باز است . صدای آب خانه را برداشته است . جعبه را کامل باز نکرده ام که زن سر می رسد . رنگش پریده و به وضوح معذب است . به زور ببخشیدی می گوید و سلام و علیکی می کند . به زور جوابی می دهم و می پرسم دوست دارند کجا نصب شود . همانطور که با دست گوشه ای از هال را نشان می دهد می گوید که همسرش حمام است و به زودی می آید . زن نمی داند با دست هایش باید چه کار کند . لحظه ای آنها را کنار بدنش آویزان نگاه می دارد . سپس با سرعت آنها را لای موهایش پنهان می کند . لحظه ای بعد دستانش به کمک زبانش آمده اند : "هر چقدر بالا تر بهتر " و هنگام گفتن این جمله طوری دستانش را تکان می دهد که گویی مشغول تفهیم مطلبی گنگ به کودکی احمق است . سر تکان می دهم و به کارم مشغول می شوم .از صداهای پشت سرم حدس می زنم دارد چایی یا شربتی آماده می کند . صدا نشان از دستپاچگی می دهند . کمی بعد صداها قطع شده اند و یک سینی روبرویم گرفته شده است . دست ها نمی لرزند . تشکری می کنم و بلند می شوم . لیوان را در دستم می گیرم و زل می زنم به در ورودی که همچنان باز است . زن زل زده است به جعبه ی کولر ، انگار که می خواهد مسئله ای حل کند . صدای آب از حمام می آید و می رود از پله ها پایین . زن یکدفعه رو به من می کند و می گوید : " جدن عجیبه " نگاهی به جعبه ی کولر می کنم و می پرسم : " چی عجیبه " . زن بی آنکه نگاهی به من بیاندازد می گوید : " من یه جست و جوی شخصی کردم . از وقتی که این کولر ها به بازار اومدند هوا در سطح کشور به طور میانگین ده درجه گرمتر شده " با خنده جواب می دهم : " و به نظر شما دسیسه ای در کاره ؟ یه جور همدستی ؟ " زن با همان جدیت لحظه ای من را نگاه می کند و دوباره به جعبه زل می زند : " نمی دونم ، شاید ، هنوز به یه نتیجه ی قطعی نرسیدم " از خنده ام خجالت می کشم و کار را ادامه می دهم . زن هنوز به جعبه زل زده است که صدایی به غایت  مردانه از حمام می آید : " کیه ؟ " زن هراسان به سمت حمام می دود : " برای نصب کولر اومدن نادر جان " صدا با تاخیری بیش از اندازه جواب می دهد : " اومدم " شدت صدا آنقدر زیاد است که انگار زن کنار من بوده است . زن بر می گردد . کمی خیس شده است . روزهای اول در این کار چنین مناظری جذاب هستند اما به تدریج جزیی از کار می شوند . برای نصب کولر مجبورم تابلو ی شعر را بردارم . هنوز تابلو را کاملن از دیوار پایین نیاورده ام که صدای زن از پشت به گوش می رسد " بدینش به من " تابلو را بر می دارد تکیه اش می دهد به یک مبل راحتی . نیم ساعتی مشغول بودم که مرد دوباره از حمام فریاد زد : " ساعت چنده ؟ " زن در این مدت روی یک مبل نشسته بود . دوباره می پرد سمت حمام و این بار او هم با صدایی بلند جواب می دهد : "دوازده نادر جان " . از حمام صدای قهقهه می آید : " اون دو تا لعنتی باز رو هم افتادن ، دیر شد " زن دوباره رویت می شود . به وضوح صورتش سرخ بود . زیر چشمی نگاهی به من انداخت و دوباره به جای سابق اش برگشت . من را نگاه می کرد ؟ پشت به او بودم و در باز آپارتمان حسابی کلافه ام کرده بود . چیزی نگذشته بود که دوباره مرد از حمام صدایش بلند شد : " دوست دارم آشغال ، به همین سادگی به همین خوشمزگی ، ماچ ". زن فی الفور رفت طرف حمام . نشنیدم چه جوابی داد . بعد از آن دیگر صدای مرد درنیامد و تمام آن مدت که آنجا بودم کسی از حمام خارج نشد . طرف های غروب به نمایندگی برگشتم . مسعود در حیاط پشت فرمان نیسان اش نشسته است . یک پایش را از ماشین بیرون انداخته و کتابی می خواند . من را که دید کتاب را بست . شروع کرد به مالیدن میان پاهایش و با لبخند گفت : " حق با اون زنه س " پرسیدم  از چه بابت و جواب داد که " حرارت " راهم را گرفته بودم که بروم . مسعود دستم را کشید و نشاند کنار خودش . ننشستم .گفتم" دیرم شده است ، با فروغ قرار دارم " خندید و گفت پدر عاشقی بسوزد . فحشی غلیظ به دهانم می آید که مناسب اینجا نیست . خوردم اش . کمی دیگر هم کنارش ماندم و گپ زدم . گفت که نیم ساعت بعد بیایم پایین . من را می رساند . گفتم باشد . راهم را گرفته بودم که بروم بالا داخل اتاق رییس شرکت . از پشت سر مسعود طوری بلند گفت که صدایش تمام حیاط را پر کرد : " راستی الکی منتظر بودی که اون مرده از حموم بیاد بیرون " می خندم و بر می گردم رو به مسعود و آرام می گویم : " اون مرده تازه قراره بره حموم " مسعود خندید و دوباره به کتاب خواندن اش ادامه داد . یک ساعت بعد من را گوشه ای از یک اتوبان پیاده کرد . از آنجا نیم ساعتی راه بود . این جور مواقع قدم زدن می چسبد ، انگار تمام اضطراب از پاهای آدم بیرون می رود .