نظربازی

 Over  the mountain ,  watching the watcher

Roger waters

 

فرض کن کتابی در دست گرفته ای و شروع به خواندن این داستان کرده ای . کتاب کم حجم است و نویسنده اش را نمی شناسی ، نمی دانی چند سال دارد و حتا عکسی هم از او ندیده ای و این اولین چیزی است که از او می خوانی ، طرح روی جلد به نظرت جالب نیامده است و این داستان اولین داستان این کتاب است . فرض کن ساعت شش صبح جمعه است . از پنج خوابت نبرده ، بلند شده ای و کمی تلویزیون تماشا کرده ای ، یک سریال آمریکایی ، یک موزیک ویدئو ی عربی و یک استریپ تیز ایتالیایی . همه ی اینها ده دقیقه طول کشیده اند . بعد به سرت زد که به بروی و نان بگیری و صبحانه بخوری . فرض کن ماشینت را جلوی در پارک می کنی . روشنش کرده ای و از اولین نانوایی سر راه سه نان خریده ای ، ساعت پنج و نیم شده بود . ترجیح دادی کمی در خیابان ها بگردی . جلوی یک موسسه ی خیریه ده ها زن و مرد را دیده ای که ایستاده اند . جلویشان دو پسر بچه یک پلاکارد را در دست گرفته اند . فرض کن روی پلاکارد نوشته شده است : برنامه ی پیاده روی خانوادگی ِ موسسه ی فلان . از ماشین پیاده شدی و در انتهای صف به آنها ملحق شدی . چند قدم بیشتر نرفتی که گریه ات گرفت . برگشتی و سوار ماشین شدی و تا خانه به این فکر کردی که چرا باید گریه کنی ، اما دلیلی برایش نیافتی . به خانه که برگشتی ضبط را روشن کردی ، روی تخت دراز کشیدی و این کتاب را در دست گرفته ای . فرض کن حالا که به این کلمه رسیده ای نوبت به گروه تیامت رسیده است و آنها دارند آهنگی قدیمی را دوباره اجرا می کنند ، به خاطر نمی آوری این سی دی را چگونه بدست آورده ای ، آهنگ  به نظرت جالب می آید . همین جا کتاب را می بندی و شروع به گوش کردن می کنی

***

فرض کن آهنگ همین جا روی این کلمه تمام شده است . در انتهای آهنگ تماشاگران کف می زنند ، یک نفرشان زوزه ای می کشد و چند لحظه بعد یکی دیگر با لهجه ی غلیظ ایرلندی نام پینک فلوید را فریاد می زند و این حسابی کفرت را در می آورد ، این حرکت تماشاگر برایت از کرامات شیخ ما این است را یادآوری می کند . به این فکر می کنی که آن احمق فکر کرده است فقط خودش بوده که فهمیده این آهنگ از تیامت نیست و خواسته این را جار بزند . خودت را جای خواننده ی تیامت می گذاری و کاری که می کنی این است که چند فحش آبدار نثار آن تماشاگر نابغه کنی . فرض کن تا اینجای داستان برایت بسیار خسته کننده است ، بنابراین همانطور که این کلمات را دنبال می کنی شروع می کنی به فکر کردن به چیزهای دیگر . از وارنینگ ابتدای فیلم ها گرفته تا چیزی که دیروز پشت در یک توالت عمومی خوانده ای   ، فرض کن حالا دوباره سعی می کنی حواست را به این داستان متمرکز کنی . فکر می کنی باید به چند سطر قبل برگردی و آنهایی را که سرسری خوانده ای دوباره مرور کنی ، می توانم به تو این اطمینان را بدهم که این کار لزومی ندارد ، اما اگر واقعن می خواهی این کار را بکنی اصرار نمی کنم . حالا به اینجا رسیده ای . لحظه ای چشم از این سطر ها بر می داری و به دیوار روبرویت نگاه می کنی . فرض کن روی دیوار روبرویت هیچ چیز نیست و تو محو این سپیدی شده ای . دوباره به خواندن ادامه می دهی واین داستان همینجا تمام می شود . بلند می شوی و به سرت می زند که حمام کنی . وارد حمام می شوی ، فرض کن حمام کوچکی است با عرض کم که در انتهایش یک توالت فرنگی قرار دارد . واردش می شوی و لباسهایت را درمی آوری ، می روی و وسط حمام می ایستی ، مانده ای با این حجم برهنه چه کار کنی . به سرت می زند بروی و یک عکس دو نفره با دوش بگیری . از فکرت خنده ات می گیرد ، در ذهنت تمام آشنایانت را مرور می کنی و کسی را پیدا نمی کنی که بتوانی به او بگویی، و تازه اگر هم گفتی او بخواهد بیاید و این عکس را بگیرد . دستانت را دو طرف آینه ی قدی به دیوار می زنی و خودت را در آینه تماشا می کنی  ، فرض کن در آینه برای خودت شکلک درمی آوری ، سرانجام حوصله ات سر می رود و با وجود آنکه پاکیزه ای دوش را باز می کنی . زیرش می ایستی و از خلال چشمان خیس شده ات خودت را در آینه نگاه می کنی . چند دقیقه بعد داری خودت را خشک می کنی . حالا از حمام بیرون زده ای و به گذشته ی نه چندان دورت فکر می کنی و به سرت می زند صبحانه بخوری اما باز هم پشیمان می شوی ، به اتاق برمی گردی و تصمیم می گیری به دیوار روبروی تخت چیزی آویزان کنی ، تصمیم می گیری نقاش شوی و یکی از تابلوهای خودت را روی دیوار آویزان کنی . فرض کن این فکر گرسنه ات می کند و وقتی دوباره می فهمی که فکر احمقانه ای است باز اشتها نداری . یکدفعه شک می کنی که در ماشین را قفل کرده ای یا نه ، می روی و دزدگیر ماشین را برمی داری و از صدایی که از داخل خیابان می آید می فهمی که ماشینت در امنیت کامل است . می نشینی لبه ی تخت و دستانت را روی سرت می گذاری و با خودت فکر می کنی که حالا باید چه کار کنی ، فرض کن به سرت می زند یک داستان بنویسی ، سعی می کنی موضوعی برای نوشتن بیابی اما چیزی به ذهنت نمی رسد ، بعد از چند دقیقه به سرت می زند اتفاق های روزانه ات  را داستان کنی ، مطمئنی که مزخرف از آب در می آید . یک ساعت بعد دستانت را از روی سرت بر می داری . با لبخند به دیوار روبروی تخت نگاه می کنی و بلند می شوی تا بروی صبحانه را آماده کنی . در این یک ساعت به سرت زده است تمام دار و ندارت را بفروشی ، به غرب اروپا بروی و یک کارآگاه خصوصی استخدام کنی و از او بخواهی آن تماشاگری را که در کنسرت داد کشیده بود را برایت پیدا کند ، وقتی که پیدایش کردی می روی و یک تف به صورتش می اندازی و آنجا فکر می کنی که باید باقی زندگی ات چه کار کنی . فرض کن حالا به این سطر رسیده ای . تمام فرضهای قبلی را کنار بگذار و خیال کن سین ِ صدای درونت که مشغول خواندن این سطرهاست می زند ، صدایت را بیاور پایین تر ، راه زیادی تا آشپزخانه در پیش نداری

 

ناشتا

 ..

همه ی جهان را تسخیر می کنیم

پیش از آن که از بستر به در آییم

اما بیدار می شویم و می بینیم هوا گرفته است

بیدار می شویم و می بینیم هوا عجیب است

فرناندو پسوا

 

 

 

...یکدفعه از خواب می پرد . نگاه می کند به زنی که کنارش هنوز در خواب است . عرق های روی پیشانی اش را پاک می کند . به پهلو دراز می کشد کنار زن و موهای زن را از روی پیشانی اش کنار می زند . شروع می کند به بوسیدن زن ، پیشانی ، گونه ها ، لب...زن بیدار می شود . لبخند می زند و مرد را در آغوش می کشد . چند بار اسم مرد را زمزمه می کند . سر مرد را از روی شانه هایش بلند می کند و به او خیره می شود

-پس روز اول ازدواج که می گن اینه !

مرد لبخند می زند . دوباره پیشانی زن را می بوسد و خیره نگاهش می کند .

-پشیمون شدی ؟

زن خنده اش می گیرد . می گیرد دست های مرد را و لبخندش را ادامه می دهد

-دیوونه ، بعد از سه سال ...

مرد نمی گذارد جمله ی زن تمام شود ، کمی جا به جا می شود . حالا سرش درست روبروی سر زن است

-معلومه چقدر احساس خوشبختی می کنم ؟ می تونی تصور کنی چقدر در انتظار این لحظه بودم ؟

زن دستهایش را دور مرد حلقه می کند و او را به خودش می فشارد . چند بار دیگر نام مرد را زمزمه می کند و شروع به بوسیدن شانه هایش

-بعضی لحظه ها هستن که دلت می خواد تا ابد کش بیان ،  مگه نه ؟ دیشب خوب خوابیدی ؟

-شب نبود ، تقریبن صبح شده بود

هر دو می خندند ، هر دوسعی می کنند ساعتی بیابند و بفهمند چه موقع از روز است . تقریبن همزمان نگاهشان به ساعت می افتد

-آره ، یه خواب دیدم که الان یادم نیست ، الان جز تو دیگه هیچی یادم نیست

یک ساعت بعد نفس نفس زدن های زن تمام می شود . مرد کنارش می افتد و نفسی عمیق می کشد . یک ساعت بعد زن رو به مرد می کند و می گوید :

-تو گشنه ت نیست ؟

مرد به شلواری که پایش نیست اشاره می کند :

-چرا ، اما کارای واجب تری دارم

زن می خندد :

-پس تا تو به کارای واجب ترت برسی من میرم یه چیزی واسه صبحانه آماده کنم

زن می رود . مرد رد اندامش را در اتاق دنبال می کند . زن کش می آید . رفتن اش کند تر می شود . مرد محو این لحظه لبخند می زند . با پرشی ناگهانی از جایش بلند می شود . سعی می کند قدم هایش را درست در جای قدم های زن بگذارد . چد لحظه بعد جلوی حمام است . لباس هایی را که بر تن ندارد به چوب رختی پشت در آویزان می کند . یکی دو قدم پیش می رود و شیر آب را باز می کند . سعی می کند نگاهش را روی قطره ای متمرکز کند و رد آن قطره را تا زمانی که روی کف حمام سقوط می کند دنبال کند . چند لحظه بعد زیر دوش ایستاده است ، سعی می کند از لا به لای قطره ها و بخارها خودش را در آینه ی روبرو ببیند . می بیند . با لحنی جدی ، انگار که یک گزارش اداری را برای رییس اش می خواند ، زیر لب زمزمه می کند :

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان

می چکد بر بام خانه

...

کمی بعد شیر آب را می بندد . در انتهای حمام یک توالت فرنگی است . می رود و می ایستد روبرویش . درش را بر می دارد . روبروی توالت فرنگی زانو می زند و  به تصویر خودش در آب نگاه می کند و شروع می کند به احوالپرسی کردن :

-سلام ، چطوری ؟ منم دلم برات تنگ شده . چه خبر ؟ آره عالیه ، این بهترین تصمیم زندگیمه ، هیچ ، سلامتی ، دیشب یه خواب بد دیدم ، هنوز جلوی چشامه ، خواب دیدم جای دست و پام عوض شده ، شدم یه عقربه ، عقربه ی ساعت ، تو یه ساعت عظیم الجثه . اونم ثانیه شمار شده ، دست و پاهاش سرجاشونه  ، می خوام بیشتر طول بکشه اما نمیشه

صدایی از بیرون اعلام می کند صبحانه آماده است . مرد از حمام بیرون می زند ، زندگی ادامه دارد

 

آقای خرسند در حمام چیزهای عجیبی می شنود

چه بسیار فخر فروخته اند به من

مردانی کهنه تر از هر مریض خانه

زنانی فرسوده تر از هر ضرب المثل

مایاکوفسکی

 

 

 

 

نمی دانم کجا به دنیا آمده ام و از چه ، طبیعی بوده ام یا مصنوعی .از وقتی که یادم می آید همین جا بوده ام و همین : یک سطل آشغال در گوشه ی حمام . رنگم سرمه ای ست ، دستگیره ام سفید . آن پایین ها برایم اهرمی گذاشته اند ، هر کس می خواهد چیزی درونم بریزد آن را فشار می دهد و در باز می شود . زیاد تنوع ندارند : نواربهداشتی ، پشم های اضافی بدن ، شامپوهای مختلف - شامپو بدن را ترجیح می دهم ، خوش بو تر است – تیغ های مصرف شده ، نطفه های از کار افتاده ، پیچیده در دستمال های کاغذی . روبروی من یک توالت فرنگی است . چند سانت بیشتر با من فاصله ندارد . موجود شریفی است ، با من اما حرف نمی زند . اینجا یک آینه ی وراج هم وجود دارد که همه از دستش عاصی شده اند . خانه برای زن و مردی است که ده سال از ازدواج شان می گذرد – این را وقتی فهمیدم که مرد همین هفته ی پیش مشغول دستشویی بود ، زنش از هال داد می کشید و او زیر لب گفت : چطور می شود این همه خوشبختی را ده سال تحمل کرده باشم ؟ - زن زیباست و مرد شکیبا ، زن خوش قیافه است ، هیکلش حتا دریچه ی حمام را تحریک می کند ، مرد همچنان شکیباست . بیکار که می شوم کاشی های حمام را می شمارم ، سر به سر آینه می گذارم و سعی می کنم از توالت فرنگی حرف بکشم . لام تا کام حرف نمی زند . چند ماهی است که صابون لوکس استفاده می کنند . دور ریزش کمتر است و این باعث می شود جای کمتری از من اشغال شود . ارزو دارم موهای خیسشان را درونم نریزند . اگر هم میریزند درونم دستمال کاغذی نباشد ، این ترکیب در دلم آشوبی به پا می کند . معمولن هفته ای یکبار من را خالی می کنند . کارگری می آید که بوی دستهایش را می پسندم . چهره اش به دزدها می خورد اما تا به حال از من چیزی کف نرفته است . همیشه وقتی شروع می کند به تمیز کردن ِ حمام من اول صف هستم ، کیسه ی پلاستیکی ِ درونم را که پر از آشغال شده بر می دارد ، داخلم را آب می گیرد ، اگر رویم قطره های آب خشک شده باشد و لکه ایجاد کرده باشد با یک سیم به جانم می افتد ، همین باعث شده کمتر از قبل سرمه ای باشم . خودم را هرگز ندیده ام ، اینها را آینه می گوید . زن هم تایید می کند ،  گاهی از نگاهی که به من می اندازد حدس می زنم روزهای آخری است که اینجا هستم ، آینه می گوید قدیمی شده ام و از مد افتاده ، لوکس هم همین نظر را دارد .وقتی که اینها را می گویند توالت فرنگی تنها نگاهشان می کند . توالت همیشه تنها نگاه می کند . راستش بدم نمی آید مرا بیرون بیندازند . این سکوت خفه ام می کند . این ندیدن . این که مجبورم همه چیز را درونم بریزم ، یک همصحبت ِ همدرد باید چیز جالبی باشد ، حتا زن هم همین نظر را دارد ، همین آرزو را ، وقتهایی که نشسته است روی توالت و حرف می زند با دوستانش . با این همه از خودم رضایت دارم ، برای هیچ کس دردسری درست نکرده ام . کسی را نرنجانده ام و حتا اگر به حساب غرورم نگذارید مفید فایده بوده ام . اعتراف می کنم مایلم سرمه ای تر باشم ، کمی کنج تر ، از آنجا و از خلال دریچه آسمان مشهود است . امروز مرد به من تف کرد ، تعجب کردم ، همیشه آب دهانش را کف حمام می انداخت ، چند وقتی است حس می کنم مبادی آداب شده است ، همسرش را می بوسد و شب بخیر می گوید . حتا چند بار شده دهانم باز بماند و او ببندد .  در کل و از جایی که من هستم مرد نازنین ست . همسرش هم اکثر اوقات با من موافق است . فکر می کنم اینجا خانه ی دلپذیری است و من به این حمام می آید ، به این سکوت فرنگی ، وراجی جیوه ای و چیزهای دیگر . اما اینها باعث نمی شوند که به تناسخ اعتقاد نداشته باشم

مرد خواهم شد ، موهای تنک ام را بالا میزنم . کت و شلوار می پوشم .  دکترای روانشناسی ، مطبی خواهم داشت در مرکز شهر ، دیگر هیچ کس با آینه حرف نخواهد زد . زنی خواهم داشت به زیبایی همین زن که دارد حمام می کند . دوستش دارم و او هم من را ستایش می کند . بچه دار خواهیم شد ، خانه ی بی بچه حتا در و دیوارهایش هم شروع به حرف زدن می کنند . دوستی دارم ، همکار ، جمعه ها با او بیلیارد می زنیم ، شراب می اندازیم ،  کوه می رویم و درد دل می کنیم و نگاه که بچه هایمان چه زود رشد می کنند . هر ماه یک ماشین عوض می کنم ، مدل های دهه ی 60 . پنجشنبه شب ها به خیابان می زنیم و ضبط اش را تا آخر زیاد می کنیم ، می چسبد . سرمه ای دیگر تنها یک رنگ است نه بیشتر . سعی می کنیم هر چه زودتر پیر شویم ، می شویم .  می میریم و دیگر زنده نمی شویم

تردمیل (طی طریق )

بخت برگشته ام سر جای خودم

راه پاهایم را برمی دارد و

باز همین جایم

می دوم

می دوم

نمی رسم به خودم

 

 

اینطور که پیش می رود

دست و پا زدن بیهوده است

من

     از من

             تکان نمی خورد

 

پای ایستادنم راه شده است