ناشتا
..
همه ی جهان را تسخیر می کنیم
پیش از آن که از بستر به در آییم
اما بیدار می شویم و می بینیم هوا گرفته است
بیدار می شویم و می بینیم هوا عجیب است
فرناندو پسوا
...یکدفعه از خواب می پرد . نگاه می کند به زنی که کنارش هنوز در خواب است . عرق های روی پیشانی اش را پاک می کند . به پهلو دراز می کشد کنار زن و موهای زن را از روی پیشانی اش کنار می زند . شروع می کند به بوسیدن زن ، پیشانی ، گونه ها ، لب...زن بیدار می شود . لبخند می زند و مرد را در آغوش می کشد . چند بار اسم مرد را زمزمه می کند . سر مرد را از روی شانه هایش بلند می کند و به او خیره می شود
-پس روز اول ازدواج که می گن اینه !
مرد لبخند می زند . دوباره پیشانی زن را می بوسد و خیره نگاهش می کند .
-پشیمون شدی ؟
زن خنده اش می گیرد . می گیرد دست های مرد را و لبخندش را ادامه می دهد
-دیوونه ، بعد از سه سال ...
مرد نمی گذارد جمله ی زن تمام شود ، کمی جا به جا می شود . حالا سرش درست روبروی سر زن است
-معلومه چقدر احساس خوشبختی می کنم ؟ می تونی تصور کنی چقدر در انتظار این لحظه بودم ؟
زن دستهایش را دور مرد حلقه می کند و او را به خودش می فشارد . چند بار دیگر نام مرد را زمزمه می کند و شروع به بوسیدن شانه هایش
-بعضی لحظه ها هستن که دلت می خواد تا ابد کش بیان ، مگه نه ؟ دیشب خوب خوابیدی ؟
-شب نبود ، تقریبن صبح شده بود
هر دو می خندند ، هر دوسعی می کنند ساعتی بیابند و بفهمند چه موقع از روز است . تقریبن همزمان نگاهشان به ساعت می افتد
-آره ، یه خواب دیدم که الان یادم نیست ، الان جز تو دیگه هیچی یادم نیست
یک ساعت بعد نفس نفس زدن های زن تمام می شود . مرد کنارش می افتد و نفسی عمیق می کشد . یک ساعت بعد زن رو به مرد می کند و می گوید :
-تو گشنه ت نیست ؟
مرد به شلواری که پایش نیست اشاره می کند :
-چرا ، اما کارای واجب تری دارم
زن می خندد :
-پس تا تو به کارای واجب ترت برسی من میرم یه چیزی واسه صبحانه آماده کنم
زن می رود . مرد رد اندامش را در اتاق دنبال می کند . زن کش می آید . رفتن اش کند تر می شود . مرد محو این لحظه لبخند می زند . با پرشی ناگهانی از جایش بلند می شود . سعی می کند قدم هایش را درست در جای قدم های زن بگذارد . چد لحظه بعد جلوی حمام است . لباس هایی را که بر تن ندارد به چوب رختی پشت در آویزان می کند . یکی دو قدم پیش می رود و شیر آب را باز می کند . سعی می کند نگاهش را روی قطره ای متمرکز کند و رد آن قطره را تا زمانی که روی کف حمام سقوط می کند دنبال کند . چند لحظه بعد زیر دوش ایستاده است ، سعی می کند از لا به لای قطره ها و بخارها خودش را در آینه ی روبرو ببیند . می بیند . با لحنی جدی ، انگار که یک گزارش اداری را برای رییس اش می خواند ، زیر لب زمزمه می کند :
باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان
می چکد بر بام خانه
...
کمی بعد شیر آب را می بندد . در انتهای حمام یک توالت فرنگی است . می رود و می ایستد روبرویش . درش را بر می دارد . روبروی توالت فرنگی زانو می زند و به تصویر خودش در آب نگاه می کند و شروع می کند به احوالپرسی کردن :
-سلام ، چطوری ؟ منم دلم برات تنگ شده . چه خبر ؟ آره عالیه ، این بهترین تصمیم زندگیمه ، هیچ ، سلامتی ، دیشب یه خواب بد دیدم ، هنوز جلوی چشامه ، خواب دیدم جای دست و پام عوض شده ، شدم یه عقربه ، عقربه ی ساعت ، تو یه ساعت عظیم الجثه . اونم ثانیه شمار شده ، دست و پاهاش سرجاشونه ، می خوام بیشتر طول بکشه اما نمیشه
صدایی از بیرون اعلام می کند صبحانه آماده است . مرد از حمام بیرون می زند ، زندگی ادامه دارد