آقای خرسند در حمام چیزهای عجیبی می شنود
چه بسیار فخر فروخته اند به من
مردانی کهنه تر از هر مریض خانه
زنانی فرسوده تر از هر ضرب المثل
مایاکوفسکی
نمی دانم کجا به دنیا آمده ام و از چه ، طبیعی بوده ام یا مصنوعی .از وقتی که یادم می آید همین جا بوده ام و همین : یک سطل آشغال در گوشه ی حمام . رنگم سرمه ای ست ، دستگیره ام سفید . آن پایین ها برایم اهرمی گذاشته اند ، هر کس می خواهد چیزی درونم بریزد آن را فشار می دهد و در باز می شود . زیاد تنوع ندارند : نواربهداشتی ، پشم های اضافی بدن ، شامپوهای مختلف - شامپو بدن را ترجیح می دهم ، خوش بو تر است – تیغ های مصرف شده ، نطفه های از کار افتاده ، پیچیده در دستمال های کاغذی . روبروی من یک توالت فرنگی است . چند سانت بیشتر با من فاصله ندارد . موجود شریفی است ، با من اما حرف نمی زند . اینجا یک آینه ی وراج هم وجود دارد که همه از دستش عاصی شده اند . خانه برای زن و مردی است که ده سال از ازدواج شان می گذرد – این را وقتی فهمیدم که مرد همین هفته ی پیش مشغول دستشویی بود ، زنش از هال داد می کشید و او زیر لب گفت : چطور می شود این همه خوشبختی را ده سال تحمل کرده باشم ؟ - زن زیباست و مرد شکیبا ، زن خوش قیافه است ، هیکلش حتا دریچه ی حمام را تحریک می کند ، مرد همچنان شکیباست . بیکار که می شوم کاشی های حمام را می شمارم ، سر به سر آینه می گذارم و سعی می کنم از توالت فرنگی حرف بکشم . لام تا کام حرف نمی زند . چند ماهی است که صابون لوکس استفاده می کنند . دور ریزش کمتر است و این باعث می شود جای کمتری از من اشغال شود . ارزو دارم موهای خیسشان را درونم نریزند . اگر هم میریزند درونم دستمال کاغذی نباشد ، این ترکیب در دلم آشوبی به پا می کند . معمولن هفته ای یکبار من را خالی می کنند . کارگری می آید که بوی دستهایش را می پسندم . چهره اش به دزدها می خورد اما تا به حال از من چیزی کف نرفته است . همیشه وقتی شروع می کند به تمیز کردن ِ حمام من اول صف هستم ، کیسه ی پلاستیکی ِ درونم را که پر از آشغال شده بر می دارد ، داخلم را آب می گیرد ، اگر رویم قطره های آب خشک شده باشد و لکه ایجاد کرده باشد با یک سیم به جانم می افتد ، همین باعث شده کمتر از قبل سرمه ای باشم . خودم را هرگز ندیده ام ، اینها را آینه می گوید . زن هم تایید می کند ، گاهی از نگاهی که به من می اندازد حدس می زنم روزهای آخری است که اینجا هستم ، آینه می گوید قدیمی شده ام و از مد افتاده ، لوکس هم همین نظر را دارد .وقتی که اینها را می گویند توالت فرنگی تنها نگاهشان می کند . توالت همیشه تنها نگاه می کند . راستش بدم نمی آید مرا بیرون بیندازند . این سکوت خفه ام می کند . این ندیدن . این که مجبورم همه چیز را درونم بریزم ، یک همصحبت ِ همدرد باید چیز جالبی باشد ، حتا زن هم همین نظر را دارد ، همین آرزو را ، وقتهایی که نشسته است روی توالت و حرف می زند با دوستانش . با این همه از خودم رضایت دارم ، برای هیچ کس دردسری درست نکرده ام . کسی را نرنجانده ام و حتا اگر به حساب غرورم نگذارید مفید فایده بوده ام . اعتراف می کنم مایلم سرمه ای تر باشم ، کمی کنج تر ، از آنجا و از خلال دریچه آسمان مشهود است . امروز مرد به من تف کرد ، تعجب کردم ، همیشه آب دهانش را کف حمام می انداخت ، چند وقتی است حس می کنم مبادی آداب شده است ، همسرش را می بوسد و شب بخیر می گوید . حتا چند بار شده دهانم باز بماند و او ببندد . در کل و از جایی که من هستم مرد نازنین ست . همسرش هم اکثر اوقات با من موافق است . فکر می کنم اینجا خانه ی دلپذیری است و من به این حمام می آید ، به این سکوت فرنگی ، وراجی جیوه ای و چیزهای دیگر . اما اینها باعث نمی شوند که به تناسخ اعتقاد نداشته باشم
مرد خواهم شد ، موهای تنک ام را بالا میزنم . کت و شلوار می پوشم . دکترای روانشناسی ، مطبی خواهم داشت در مرکز شهر ، دیگر هیچ کس با آینه حرف نخواهد زد . زنی خواهم داشت به زیبایی همین زن که دارد حمام می کند . دوستش دارم و او هم من را ستایش می کند . بچه دار خواهیم شد ، خانه ی بی بچه حتا در و دیوارهایش هم شروع به حرف زدن می کنند . دوستی دارم ، همکار ، جمعه ها با او بیلیارد می زنیم ، شراب می اندازیم ، کوه می رویم و درد دل می کنیم و نگاه که بچه هایمان چه زود رشد می کنند . هر ماه یک ماشین عوض می کنم ، مدل های دهه ی 60 . پنجشنبه شب ها به خیابان می زنیم و ضبط اش را تا آخر زیاد می کنیم ، می چسبد . سرمه ای دیگر تنها یک رنگ است نه بیشتر . سعی می کنیم هر چه زودتر پیر شویم ، می شویم . می میریم و دیگر زنده نمی شویم