تمام گارد های یک نویسنده
به بهانه ی مجموعه ی باگارد باز نوشته ی حسین سناپور
با گارد باز
مجموعه ی داستان
حسین سناپور
نشر چشمه – چاپ اول زمستان 1383
نوشتن اشغال موقعیتی است توسط نویسنده که به او امکان می دهد تا از این جایگاه به رازورزی درباره ی جهان ، آن گونه که او جهان را کشف می کند ، بپردازد . این جنبه ی راز ورزی در متون ادبی و شعر آشکارا از سوی مخاطب پیش فرض قرار می گیرد و در متون علمی سعی می کند خود را با مفاهیمی چون حقیقت و واقعیت خویشاوند نشان دهد و رازآلودگی خویش را پنهان کند . اتخاذ چنین موقعیتی بسته به چگونگی نویسنده اش جنبه های مختلفی از هستی او را آشکار و جنبه های دیگری را مخفی می کند . این بازی آشکار کردن و پنهان داشتن که فی النفسه جنبه ی هستی شناسیک دارد به دو شکل رخ می دهد . حجم عظیمی از آن ناخودآگاه اتفاق می افتد و قسمتی از آن محصول تاملات و خردورزی نویسنده درباره ی اثر است ، نظریه ی ادبی و نقد ادبی به ساحت دوم تعلق دارد و تلاش می کند تا موقعیت نویسنده را در سخنی که برگزیده با وضوح بیشتری نشان دهد ، اما خود نقد و نظریه نیز از آنجا که اشغال موقعیتی توسط نویسنده است حتا اگر متمایل به اثر دیگری باشد باز هم رازآلودگی خود را حفظ می کند و در نتیجه صحبت از حقانیت یا نزدیکی اش به واقعیت سخنی گزاف است . با این همه کمترین ثمره ی نقد نشان دادن امکاناتی است که متن مورد نقد در موقعیت خودش آنها را داراست و یا می تواند دارا باشد و البته بررسی آن مناسباتی که به یاری آنها یک متن در قالب از پیش تعیین شده ای قرار گرفته است .
این نکته بدیهی است که گرایش های مختلف ادبیات و هنر از یکسو از دل این مناسبات بیرون می آیند و از سوی دیگر شورشی بر علیه ساختار مسلط آنها محسوب می شوند و بدون این دیالکتیک نوآوری در هنر و ادبیات یکسر غیرممکن می نمود . در ادبیات داستانی زاویه ی دید یکی از بحث انگیز ترین و شاید مهمترین ِ این مناسبات است . چرا که از یک سو و از همان ابتدا جنبه ی هستی شناختی متن را آشکار می کند و از سوی دیگر مانند هر انتخابی چشم بر دیگر زوایا و نتیجتن امکانات باقی دیدگاه ها می بندد . این متن فارغ از داوری ارزشی درباره اش تلاش می کند در حد موقعیتی که اشغال کرده است با نیم نگاهی به کتاب با گارد باز به بحث درباره ی این زوایای دید و ظرفیت ها و توانایی های هر یک بپردازد . شاید بسیاری از مواردی که در ادامه می آیند قبلن مورد بحث قرار گرفته اند یا بارها درباره شان کاوش صورت گرفته است ، و یا با مواردی که تاکنون مسلم فرض می شده اند مغایرت داشته باشند با این همه هر متن صاحب موقعیتی یکه است که به او این اجازه را می دهد تا از آنجایی که ایستاده هستی را همانطور که دوست دارد ببیند ، ولو تکراری باشد یا از منظر کسانی که جنبه ی راز آمیز نوشتن را نادیده میگیرند غلط به نظر بیاید
زاویه ی دید خداگونه یا سوم شخص نامحدود شاید در ادبیات و بخصوص ادبیات کلاسیک بیشترین بسامد وقوع را دارا باشد . دراین دیدگاه راوی فارغ از دنیایی که شرحش می دهد و بالاتر از آن نشسته است و با وجود آگاهی اش به تمام وقایع رخ داده و حتا اتفاقات رخ نداده در دنیایی که همزمان هم روایتش می کند و هم آن را می آفریند دخل و تصرفی نمی کند . در واقع دخل و تصرف او به جایگاهی که در آن قرار گرفته محدود است . این خدای خاص تماشاگر جهانی است که روایتش می کند و از آنجا که محدودیتی در سرک کشیدن ندارد برای روایت یک داستان سهل الوصول ترین دیدگاه هاست . این زوایه ی دید با وجود منش خدایی اش دارای تناقضی حل ناشدنی است چرا که از یک سو خودش را برکنار از داستان نشان می دهد و سعی می کند خودش را بیطرف نشان داده و قضاوت را به مخاطبان واگذارد و از سوی دیگر با جستجو و روایت پنهانی ترین احساسات و اعمال دست به قضاوت می زند . قضاوتی که شاید در نگاه اول به چشم نیاید اما در جای جای متن می توان آن را رصد کرد . هر انتخابی دارای بار ارزشی و زاده ی نوعی قضاوت آگاهانه یا ناآگاهانه است و از این نظر هر متنی دارای بار اخلاقی و ارزشی است . صد البته چنین خدایی که تصمیم می گیرد کدام واقع یا احساس را در شخصیت ها یا رویداد ها ابراز کند مجبور می شود بر خلاف نام و جایگاهش بی طرفی را کنار بگذارد و بجای منش خدایی منش یک قاضی را پیشه کند ، حتی اگر خودش به چنین تغییر جایگاهی آگاه نباشد ، که معمولن این ناآگاهی در اکثر داستانهایی که با این زوایه ی دید روایت می شوند مشاهده می شود . مخاطب نیز هنگام ورود به جهان چنین متونی از خدای خالق اثر تبعیت می کند ، مخاطب صرفن احکام صادر شده در مورد وقایع و شخصیت ها را از راوی می شنود و منفعلانه تمام آنها را تایید می کند . از این نظر کنش مخاطب و پراکسیس وی در برخورد با چنین داستان هایی به پایین ترین حد ممکن تقلیل می یابد . چنین نظرگاهی شاید برای مثل ها و حکایات اخلاقی مناسب باشد اما بعید بتوان از این زوایه در جهان امروز داستان خوبی روایت کرد .
داستان ماه و پروین در کتاب با گارد باز از چنین شیوه ی نظارتی سو می جوید . خانواده ای را توصیف می کند و هرازچندگاهی به درون آنها نقب می زند و از خلال رویدادها احکامی را درباره ی شخصیت ها صادر می کند . با توجه به مضمون اصلی داستان و البته کنش اصلی اش می طلبید که راوی در بی طرفی ممکن به حوادث و شخصیت ها نگاه کند که زاویه ی دید خداگونه به سبب دوری اش از وقایع مطروحه و نگاه از بالایی که به داستان دارد از انجام این امر عاجز است .
زاویه ی دید سوم شخص محدود شاید واکنشی این بی عدالتی باشد ، بی عدالتی ای که به نام خدا در داستان رخ می دهد و از انسان ( مخاطب ) می خواهد تا به ده ها فرمان خدای خود عمل کند . در این زاویه ی دید گویی روایتگر از جایگاه خدایی اش نزول می کند و کنار شخصیت ها و حوداث می ایستد . و قضاوت را ولو به شکل ظاهری به مخاطبان اثر واگذار می کند . اینجا نقش مخاطب پررنگ تر است چرا که این زاویه دید در قیاس با زاویه ی دید خداگونه حکم صادر نمی کند و قضاوت را به خواننده ی اثر تفویض کرده است . مخاطب جای بیشتری برای خود در اثر میابد و حق دارد هر کجای این جهان که می خواهد بایستد . مخاطب می تواند کنار راوی و در جهان حوادث جایی برای خود دست و پا کند و نویسنده نیز می تواند از اشاره ی مستقیم به برخی رویداد ها یا جنبه هایی از شخصیت بپرهیزد و کشف آنها را به مخاطب واگذار کند . در قیاس با زاویه ی دید قبلی اینجا کنش مخاطب بسیار با اهمیت تر است ، گویی که در خلق اثر با نویسنده اش همراه است و خواننده است که نقطه ی پایان را در داستان قرار می دهد . در هر دوی این زوایا به دلیل فاصله ای که کم یا زیاد بین روایتگر و داستان وجود دارد امکان نمادین شدن وقایع و اتفاق ها و شخصیت ها وجود دارد
داستان آب دهان ِ این مجموعه بدرستی از ظرفیت ها ی این امکان روایی بهره برده است و داستان برای مخاطب نقشه ی راهنمایی است که به این لغت برسد : اعدام . داستان شرح لحظات زنی قبل از اعدام است و ما در هیچ کجای متن با این لغت موجه نمی شویم . گویی مخاطب کنار راوی ایستاده است و مشغول تماشاست و انگار وقتی داستان به انتها می رسد گویی خواننده راوی را کنار زده و خود به مشاهده ی آنچه در خیال و افزون بر داستان متصور می شود می پردازد
اما در داستان دشمن انتخاب این زاویه به داستان ضربه وارد کرده است . راوی سوم شخص در اینجا کنار نشسته است و صرفن به شرح ماوقع می پردازد بی آنکه مخاطب را درگیر در موقعیت اثر کند ، داستان را به معنایی خاص تقلیل می دهد گویی که داستان فقط برای انتقال این معنی نوشته شده است و کنش مخاطب که همان امکان تاویل های گوناگون است را محدود می کند . در اینجا این زاویه ی دید داستان را به مثل نزدیک می کند چراکه انگار همه چیز برای کشف معنا گرد هم آمده است ، شاید یک راوی اول شخص می توانست اثر را تاثیرگذارتر کند
زاویه ی دید اول شخص مفرد بدلیل منیت اش نزدیکی مخاطب را به اثر ، در صورت وجود وجوه مشترک بین اثر و خواننده ، تسهیل می کند . خواننده خود را به عنوان من اثر در نظر می گیرد و همراه با کشف اثر آن را می آفریند . دیدگاه سوبژکتیو راوی این نوع داستان و همذات پنداری احتمالی مخاطب با وی از شدت احکام این خدای شکست خورده می کاهد و ذوق کسی را کور نمی کند . در این نوع روایت نویسنده برای غریب گردانی و آشنایی زدایی از شخصیت ها وبخصوص شخصیت خود راوی دستان بازتری دارد و از نظر زبانی نیز استفاده از تکنیک های شعری بدلیل وجه پررنگ سوبژکتیو این راوی قابل قبول تر می نماید و در برخی موارد نیز از آنجا که در این نوع زاویه کشف و آفرینش جهان متن برای خواننده همزمان اتفاق می افتد می تواند برای ایجاد ابهام و حتا هراس ابزار مناسبی باشد
در کتاب با گارد باز و در داستان نسبتن خوب میان خرده ریزهای جهان راوی اول شخص بدرستی انتخاب شده است چرا که وی از نظر زبانی و نوع نگاه به جهان دارای جهان بینی آشنایی زدایی است که در این نوع روایت پذیرفته تر می شود . از تکنیک تشخیص یا جان بخشیدن و برخی تکنیک های دیگر که در نظریه های ادبی کلاسیک به شعر نسبت داده می شوند در این داستان بصورت برجسته ای استفاده شده است و کاملن نیز جا می افتند
در داستان شب نیز زاویه ی اول شخص مکمل فضا و مضمون است و از این نظر بجا و درست انتخاب شده است . می توان از داستان های روح اش با ماست و محاصره نیز یاد کرد که در داستان اخیر زاویه ی دید به ایجاد ابهام و هراس در متن کمک می کند
سه زاویه ی دیدی که از آنها بحث شد شاید بیشترین استفاده را در ادبیات داستانی داشته باشند . با این همه مایلم به دو زاویه ی دید دیگر نیز بپردازم . زاویه ی دید اول شخص جمع با وجود استفاده ی کمی که از آن می شود دارای ظرفیت ها و توانایی هایی است که قابل بحث هستند . در این زاویه ی دید اجتماعی نظاره گر و روایتگر داستان است و این بظاهر در تناقض با تنهایی مخاطب است . مخاطب که بطور معمول خواندن جزو امور فردی اش قلمداد می شود ناگهان با هجوم راویانی مواجه می شود که تنهایی او را بهم می زنند . این هجوم بیشتر از آنکه مخل انزوای مثبت خواننده ی کتاب باشد نوعی بسط و تکثیر تنهایی وی در هنگام مطالعه است . گویی همزمان چند تن که همگی خودش هستند مشغول خواندن می شوند و این امر خود وجه هنری لذت بخشی را ایجاد می کند و به مخاطب در امکان تجربه ی جدیدی از هنر و زندگی یاری می رسانند . این نوع زاویه ی دید به همراه زاویه ی دید اول شخص مفرد دارای وجهی اعراف گونه نیز می شوند که از جنبه ی سوبژکتیو آن ، خواه فردی و خواه جمعی ، ناشی می شود .
در داستان صخره نشین ما با چنین زاویه ی دیدی مواجهیم ، و با این کارکرد خاص که در موقعیت این داستان کارکرد اعتراف گونه جنبه ی تصنعی می یابد ، جامعه ای از عذاب وجدان خود نسبت به یک فرد خاص سخن می گوید و در این کار چنان در محکومیت اعمال خود وضوح و آگاهی دارد که دادگاه های اخیر محکومان سیاسی را به یاد می آورد ! اما در داستان اعلامیه این عنصر اعتراف گونه بدلیل اتفاقات داستان کمرنگ تر است چراکه در آن گروهی از افراد به مشاهده ی خود و گروهی دیگر ، فارغ از قضاوت های آشکار ، می پردازند
اما در دو داستان بسیار خوب این مجموعه ، یعنی داستان های با گارد باز و دیگر باور نمی کنم از زاویه ی دید دوم شخص سود برده شده است . وجه خطابی و مکالمه گون این نوع روایت ، خواه مکالمه ای درونی باشد و خواه مکالمه ی با شخصی دیگر که می تواند حاضر یا غایب باشد ، نزدیکترین نوع زاویه ی دید را به کنش مخاطب در هنگام مطالعه داراست . مخاطب هنگام خواندن یک متن در واقع با اثر مشغول مکالمه می شود و اثر به مثابه موجودی انسانی و مستقل خود را بازمی نمایاند . شاید بتوان این اتفاق را به کنش کودکان شبیه کرد که بسیاری از آنان هنگام بازی کردن به تنهایی با خود یا اسباب بازی هایشان مشغول گفتگو می شوند . در داستان دیگر باور نمی کنم انتخاب این زوایه ی دید بسیار حساب شده و درست بوده است و با معنای اثر نیزهمخوانی دارد این نوع زاویه دید از انجا که خطابی و مکالمه گون است ناخودآگاه جنبه ی تنهایی و انزوای راوی برجسته می شود . در عین حال راوی کودکی است که در جریان شرح زندگی اش ما با دید غیر متعارف وی در قیاس با جهان بزرگسالان از دنیا و خانواده اش و بالاخص پدرش آشنا می شویم و تمام اینها از خلال تنهایی وی بر خواننده آشکار می شود . تنهایی ای که با دیالوگ همکلاسی وی در پایان داستان ادامه دار بنظر می رسد . اما در خود داستان با گارد باز ، این خود زاویه ی دید است که قسمت درخشان اثر را برای خواننده رقم می زند . در این داستان مهمترین وجه آشنایی زدایی و لذت بخش اثر همین انتخاب زاویه ی دید دوم شخص است . یک بوکسور در حین مبارزه مشغول یک گفتگوی درونی با حریفش می شود . در عصری که فیلم های بسیاری درهمین زمینه ساخته شده و مخاطبان ناخودآگاه در هنگام خواندن داستان آنها را بیاد می آورند ، این داستان نشان می دهد که ادبیات هنوز در قیاس با تصویر مجهز به ابزارهایی است که توانایی شوکه کردن مخاطب را ، بدون استفاده از جلوه های ویژه ! ، دارا هستند