تمام گارد های یک نویسنده

 

به بهانه ی مجموعه ی باگارد باز نوشته ی حسین سناپور

 

با گارد باز

مجموعه ی داستان

حسین سناپور

نشر چشمه – چاپ اول زمستان 1383

 

نوشتن اشغال موقعیتی است توسط نویسنده که به او امکان می دهد تا از این جایگاه به رازورزی درباره ی جهان ، آن گونه که او جهان را کشف می کند ، بپردازد . این جنبه ی راز ورزی در متون ادبی و شعر آشکارا از سوی مخاطب پیش فرض قرار می گیرد و در متون علمی سعی می کند خود را با مفاهیمی چون حقیقت و واقعیت خویشاوند نشان  دهد و رازآلودگی خویش را پنهان کند . اتخاذ چنین موقعیتی بسته به چگونگی نویسنده اش جنبه های مختلفی از هستی او را آشکار و جنبه های دیگری را مخفی می کند . این بازی آشکار کردن و پنهان داشتن که فی النفسه جنبه ی هستی شناسیک دارد به دو شکل رخ می دهد . حجم عظیمی از آن ناخودآگاه اتفاق می افتد و قسمتی از آن محصول تاملات و خردورزی نویسنده درباره ی اثر است ،  نظریه ی ادبی و نقد ادبی به ساحت دوم تعلق دارد و تلاش می کند تا موقعیت نویسنده را در سخنی که برگزیده با وضوح بیشتری نشان دهد ، اما خود نقد و نظریه نیز از آنجا که اشغال موقعیتی توسط نویسنده است  حتا اگر متمایل به اثر دیگری باشد باز هم رازآلودگی خود را حفظ می کند و در نتیجه صحبت از حقانیت یا نزدیکی اش به واقعیت سخنی گزاف است . با این همه کمترین  ثمره ی نقد  نشان دادن امکاناتی است که متن مورد نقد در موقعیت خودش آنها را داراست و یا می تواند دارا باشد و البته بررسی آن مناسباتی که به یاری آنها یک متن در قالب از پیش تعیین شده ای قرار گرفته است .

 این نکته بدیهی است که گرایش های  مختلف ادبیات و هنر از یکسو از دل این مناسبات بیرون می آیند و از سوی دیگر شورشی بر علیه ساختار مسلط آنها محسوب می شوند و بدون این دیالکتیک نوآوری در هنر و ادبیات یکسر غیرممکن می نمود . در ادبیات داستانی زاویه ی دید یکی از بحث انگیز ترین و شاید مهمترین ِ این مناسبات است . چرا که از یک سو و از همان ابتدا  جنبه ی هستی شناختی متن را آشکار می کند و از سوی دیگر مانند هر انتخابی چشم بر دیگر زوایا و نتیجتن امکانات باقی  دیدگاه ها می بندد . این متن فارغ از داوری ارزشی درباره اش تلاش می کند در حد موقعیتی که اشغال کرده است با نیم نگاهی به کتاب با گارد باز  به بحث درباره ی این زوایای دید و ظرفیت ها و توانایی های هر یک بپردازد . شاید بسیاری از مواردی که در ادامه می آیند قبلن مورد بحث قرار گرفته اند یا بارها درباره شان کاوش صورت گرفته است ، و یا با مواردی که تاکنون مسلم فرض می شده اند مغایرت داشته باشند  با این همه هر متن صاحب موقعیتی یکه است که به او این اجازه را می دهد تا از آنجایی که ایستاده هستی را همانطور که دوست دارد ببیند ، ولو تکراری باشد یا از منظر کسانی که جنبه ی راز آمیز نوشتن را نادیده میگیرند غلط به نظر بیاید

زاویه ی دید خداگونه یا سوم شخص نامحدود شاید در ادبیات و بخصوص ادبیات کلاسیک بیشترین بسامد وقوع را دارا باشد . دراین دیدگاه راوی فارغ از دنیایی که شرحش می دهد و بالاتر از آن نشسته است و با وجود آگاهی اش به تمام وقایع رخ داده و حتا اتفاقات رخ نداده در دنیایی که همزمان هم روایتش می کند و هم آن را می آفریند دخل و تصرفی نمی کند . در واقع دخل و تصرف او به جایگاهی که در آن قرار گرفته محدود است . این خدای خاص تماشاگر جهانی است که روایتش می کند و از آنجا که محدودیتی در سرک کشیدن ندارد برای روایت یک داستان سهل الوصول ترین دیدگاه هاست . این زوایه ی دید با وجود منش خدایی اش دارای تناقضی حل ناشدنی است چرا که از یک سو خودش را برکنار از داستان نشان می دهد و سعی می کند خودش را بیطرف نشان داده و قضاوت را به مخاطبان واگذارد و  از سوی دیگر با جستجو و روایت پنهانی ترین احساسات و اعمال دست به قضاوت می زند . قضاوتی که شاید در نگاه اول به چشم نیاید اما در جای جای متن می توان آن را رصد کرد . هر انتخابی دارای بار ارزشی و زاده ی نوعی قضاوت آگاهانه یا ناآگاهانه است و از این نظر هر متنی دارای بار اخلاقی و ارزشی است .  صد البته چنین خدایی که تصمیم می گیرد کدام واقع یا احساس را در شخصیت ها یا رویداد ها ابراز کند مجبور می شود بر خلاف نام و جایگاهش بی طرفی را کنار بگذارد و بجای منش خدایی منش یک قاضی را پیشه کند ، حتی اگر خودش به چنین تغییر جایگاهی آگاه نباشد ، که معمولن این ناآگاهی  در اکثر داستانهایی که با این زوایه ی دید روایت می شوند مشاهده می شود . مخاطب نیز هنگام ورود به جهان چنین متونی از خدای خالق اثر تبعیت می کند ، مخاطب صرفن احکام صادر شده در مورد وقایع و شخصیت ها را از راوی می شنود و منفعلانه تمام آنها را تایید می کند . از این نظر کنش مخاطب و پراکسیس وی در برخورد با چنین داستان هایی به پایین ترین حد ممکن تقلیل می یابد . چنین نظرگاهی شاید برای مثل ها و حکایات اخلاقی مناسب باشد اما بعید بتوان از این زوایه در جهان امروز داستان خوبی روایت کرد .

داستان ماه و پروین در کتاب با گارد باز از چنین شیوه ی نظارتی سو می جوید . خانواده ای را توصیف می کند و هرازچندگاهی به درون آنها نقب می زند و از خلال رویدادها احکامی را درباره ی شخصیت ها صادر می کند . با توجه به مضمون اصلی داستان و البته کنش اصلی اش می طلبید که راوی در بی طرفی ممکن به حوادث و شخصیت ها نگاه کند که زاویه ی دید خداگونه به سبب دوری اش از وقایع مطروحه و نگاه از بالایی که به داستان دارد از انجام این امر عاجز است .

زاویه ی دید سوم شخص محدود شاید واکنشی این بی عدالتی باشد ، بی عدالتی ای که به نام خدا در داستان رخ می دهد و از انسان ( مخاطب ) می خواهد تا به ده ها فرمان خدای خود عمل کند . در این زاویه ی دید گویی  روایتگر از جایگاه خدایی اش نزول می کند و کنار شخصیت ها و حوداث می ایستد . و قضاوت را ولو به شکل ظاهری به مخاطبان اثر واگذار می کند . اینجا نقش مخاطب پررنگ تر است چرا که این زاویه دید در قیاس با زاویه ی دید خداگونه حکم صادر نمی کند و قضاوت را به خواننده ی اثر تفویض کرده است . مخاطب جای بیشتری برای خود در اثر میابد و حق دارد هر کجای این جهان که می خواهد بایستد . مخاطب می تواند کنار راوی و در جهان حوادث جایی برای خود دست و پا کند و نویسنده نیز می تواند از اشاره ی مستقیم به برخی رویداد ها یا جنبه هایی از شخصیت بپرهیزد و کشف آنها را به مخاطب واگذار کند . در قیاس با زاویه ی دید قبلی اینجا کنش مخاطب بسیار با اهمیت تر است ، گویی که در خلق اثر با نویسنده اش همراه است و خواننده است که نقطه ی پایان را در داستان قرار می دهد . در هر دوی این زوایا به دلیل فاصله ای که کم یا زیاد بین روایتگر و داستان وجود دارد امکان نمادین شدن وقایع و اتفاق ها و شخصیت ها وجود دارد

 داستان آب دهان ِ این مجموعه بدرستی از ظرفیت ها ی این امکان روایی بهره برده است و داستان  برای مخاطب نقشه ی راهنمایی است که به این لغت برسد : اعدام . داستان شرح لحظات زنی قبل از اعدام است و ما در هیچ کجای متن با این لغت موجه نمی شویم . گویی مخاطب کنار راوی ایستاده است و مشغول تماشاست و انگار وقتی داستان به انتها می رسد گویی خواننده راوی را کنار زده و خود به مشاهده ی آنچه در خیال و افزون بر داستان متصور می شود می پردازد

اما در داستان دشمن انتخاب این زاویه به داستان ضربه وارد کرده است . راوی سوم شخص در اینجا کنار نشسته است و صرفن به شرح ماوقع می پردازد بی آنکه مخاطب را درگیر در موقعیت اثر کند ، داستان را به معنایی خاص تقلیل می دهد گویی که داستان فقط برای انتقال این معنی نوشته شده است و کنش مخاطب  که همان امکان تاویل های گوناگون است را محدود می کند . در اینجا این زاویه ی دید داستان را به مثل نزدیک می کند چراکه انگار همه چیز برای کشف معنا گرد هم آمده است ، شاید یک راوی اول شخص می توانست اثر را تاثیرگذارتر کند

زاویه ی دید اول شخص مفرد بدلیل منیت اش نزدیکی مخاطب را به اثر ، در صورت وجود وجوه مشترک بین اثر و خواننده  ،  تسهیل می کند . خواننده خود را به عنوان من اثر در نظر می گیرد و همراه با کشف اثر آن را می آفریند . دیدگاه سوبژکتیو راوی این نوع داستان و همذات پنداری احتمالی  مخاطب با وی از شدت احکام این خدای شکست خورده می کاهد و ذوق کسی را کور نمی کند . در این نوع روایت نویسنده برای غریب گردانی و آشنایی زدایی از شخصیت ها وبخصوص شخصیت خود راوی دستان بازتری دارد و از نظر زبانی نیز استفاده از تکنیک های شعری بدلیل وجه پررنگ سوبژکتیو این راوی قابل قبول تر می نماید و در برخی موارد نیز از آنجا که در این نوع زاویه کشف و آفرینش جهان متن برای خواننده همزمان اتفاق می افتد می تواند برای ایجاد ابهام و حتا هراس ابزار  مناسبی باشد

در کتاب با گارد باز و در داستان نسبتن خوب میان خرده ریزهای جهان راوی اول شخص بدرستی انتخاب شده است چرا که وی از نظر زبانی و نوع نگاه به جهان دارای جهان بینی آشنایی زدایی است که در این نوع روایت پذیرفته تر می شود . از تکنیک تشخیص یا جان بخشیدن و برخی تکنیک های دیگر که در نظریه های ادبی کلاسیک به شعر نسبت داده می شوند در این داستان بصورت برجسته ای استفاده شده است و کاملن نیز جا می افتند

در داستان شب نیز زاویه ی اول شخص مکمل فضا و مضمون است و از این نظر بجا و درست انتخاب شده است . می توان از داستان های روح اش با ماست و محاصره نیز یاد کرد که در داستان اخیر زاویه ی دید به ایجاد ابهام و هراس در متن کمک می کند

 سه زاویه ی دیدی که از آنها بحث شد شاید بیشترین استفاده را در ادبیات داستانی داشته باشند . با این همه مایلم به دو زاویه ی دید دیگر نیز بپردازم . زاویه ی دید اول شخص جمع با وجود استفاده ی کمی که از آن می شود دارای ظرفیت ها و توانایی هایی است که قابل بحث هستند . در این زاویه ی دید اجتماعی نظاره گر و روایتگر داستان است و این بظاهر در تناقض با تنهایی مخاطب است . مخاطب که بطور معمول خواندن جزو امور فردی اش قلمداد می شود ناگهان با هجوم راویانی مواجه می شود که تنهایی او را بهم می زنند . این هجوم بیشتر از آنکه مخل انزوای مثبت خواننده ی کتاب باشد نوعی بسط  و تکثیر تنهایی وی در هنگام مطالعه است . گویی همزمان چند تن که همگی خودش هستند مشغول خواندن می شوند و این امر خود وجه هنری لذت بخشی را ایجاد می کند و به مخاطب در امکان  تجربه ی جدیدی از هنر و زندگی یاری می رسانند . این نوع زاویه ی دید به همراه زاویه ی دید اول شخص مفرد دارای وجهی اعراف گونه نیز می شوند که از جنبه ی سوبژکتیو آن ، خواه فردی و خواه جمعی ، ناشی می شود .

در داستان صخره نشین ما با چنین زاویه ی دیدی مواجهیم ، و با این کارکرد خاص که در موقعیت این داستان کارکرد اعتراف گونه  جنبه ی تصنعی می یابد ، جامعه ای از عذاب وجدان خود نسبت به یک فرد خاص سخن می گوید و در این کار چنان در محکومیت اعمال خود وضوح و آگاهی دارد که دادگاه های اخیر محکومان سیاسی را به یاد می آورد ! اما در داستان اعلامیه این عنصر اعتراف گونه بدلیل اتفاقات داستان  کمرنگ تر است چراکه در آن گروهی از افراد به مشاهده ی خود و گروهی دیگر ، فارغ از قضاوت های آشکار ، می پردازند

اما  در دو داستان بسیار خوب این مجموعه ، یعنی داستان های با گارد باز و دیگر باور نمی کنم  از زاویه ی دید دوم شخص سود برده شده است . وجه خطابی و مکالمه گون این نوع روایت ، خواه مکالمه ای درونی باشد و خواه مکالمه ی با شخصی دیگر که می تواند حاضر یا غایب باشد ، نزدیکترین نوع زاویه ی دید را به کنش مخاطب در هنگام  مطالعه داراست . مخاطب هنگام خواندن یک متن در واقع با اثر مشغول مکالمه می شود و اثر به مثابه موجودی انسانی و مستقل خود را بازمی نمایاند . شاید بتوان این اتفاق را به کنش کودکان شبیه کرد که بسیاری از آنان هنگام بازی کردن به تنهایی با خود یا اسباب بازی هایشان مشغول گفتگو می شوند . در داستان دیگر باور نمی کنم انتخاب این زوایه ی دید بسیار حساب شده و درست بوده است و با معنای اثر نیزهمخوانی دارد این نوع زاویه دید از انجا که خطابی و مکالمه گون است ناخودآگاه جنبه ی تنهایی و انزوای راوی برجسته می شود . در عین حال راوی کودکی است که در جریان شرح زندگی اش ما با دید غیر متعارف وی در قیاس با جهان بزرگسالان از دنیا و خانواده اش و بالاخص پدرش آشنا می شویم و تمام اینها از خلال تنهایی وی بر خواننده آشکار می شود . تنهایی ای که با دیالوگ همکلاسی وی در پایان داستان ادامه دار بنظر می رسد . اما در خود داستان با گارد باز ، این خود زاویه ی دید است که قسمت درخشان اثر را برای خواننده رقم می زند . در این داستان مهمترین وجه آشنایی زدایی و لذت بخش اثر همین انتخاب زاویه ی دید دوم شخص است . یک بوکسور در حین مبارزه مشغول یک گفتگوی درونی با حریفش می شود . در عصری که فیلم های بسیاری درهمین زمینه ساخته شده و مخاطبان ناخودآگاه در هنگام خواندن داستان آنها را بیاد می آورند ، این داستان نشان می دهد که ادبیات هنوز در قیاس با تصویر مجهز به ابزارهایی است که توانایی شوکه کردن مخاطب را ، بدون استفاده از جلوه های ویژه ! ، دارا هستند

پازلی به بهانه ی ولنتاین

0

توی جمع خوارم کن ، کنج خلا ماچم کن . در ولنتاین با خلاف این ضرب المثل  مواجهیم

1

کلیشه ای در فیلم های کمدی- رمانتیک هالیوودی وجود دارد ، در ابتدا دختر و پسر با هم آشنا می شوند ، سپس در طول فیلم اختلافات و مشکلاتی بروز می کند ، سپس در انتها دختر و پسر بهم می رسند و یکی از آن دو عشقش را به آن یکی ابراز می کند . این ابراز عشق معمولن برخلاف مشکلات و اختلافات قبلی ِ پیش آمده در جمع رخ می دهد ، گویی عده ای باید شاهد وجود این احساسات باشد ، چنین مکان اجتماعی ای در بسیاری از این فیلم ها فرودگاه است . در اینجا هم  اتفاقی برخلاف ضرب المثل قسمت اول رخ می دهد : توی خلا خوارم کن ، توی جمع ماچم کن

2

در تقویم مناسبت های مختلف در روزهای خاصی تجسد می یابند ، روز کارگر ، روز عشاق ، روز آزادی ، و حتی  روز ملی شدن صنعت نفت ، این تفاوت در نامگذاری روزها نباید ما را به اشتباه بیندازد ، تمام این صفات وطبقات  در یک نکته با هم مشترکند : آنها به تاریخ تعلق دارند ، آنها چیزی منقرض شده ، باستانی و بدون حضور در اکنون هستند ، چنین روزهایی بجای آنکه پاسداری  و زنده کردن دوباره ی  میراثی قدیمی باشند در حکم موزه ای برایشان هستند

3

کادوهای ولنتاین : روز بنجل فروشی ، روز بازیافت تمام چیزهای بدردنخور. آنها عینیت یافتن توهمی ذهنی هستند  به قول شیمبورسکا ، اگر اشتباه نکرده باشم ، عشق واقعی در هر قرن یک یا دو بار رخ می دهد . چیزی که درون انسان ها وجود ندارد در این روز به شکل خرس ، قلب و عروسک هایی دیگر بروز بیرونی می یابد . توهم حضور چیره می شود . قلبی که در سینه نمی تپد اما به رنگ قرمز خوشایندش به شریک تقدیم می شود . از این رو ولنتاین ایدئولوژی کاذب احساسات است . نام کتاب  فلوبر  تربیت احساسات بود  . امروز بحث بر سر مدیریت آن است

4

یکسان سازی پیروزی اصلیش را نه در تلویزیون ، نه در پوشاک ونه در موسیقی ، بلکه در چنین روزی احساس می کند ، گویی همگان تکثیر یک زوج آرمانی هستند ، با همان رفتاری که از فیلم ها و تلویزیون  آموخته اند ، با همان هدایایی که همه جا به یک شکل در دسترس است ، کلیتی کاذب که حقیقی می شود . اصالت مصرف در احساسات نیز خودش را نشان می دهد . عشق به اتفاقی  اجتماعی ، عینی و پفکی تبدیل می شود .

5

سپندارمزگان : بسیاری در به در یافتن الگویی ایرانی برای این روز بوده اند و آن را یافته اند : ما در گذشته ی پربارمان چنین روزی را قبل از دیگران داشته ایم . کمتر پدیده ی غیر اینجایی است که برای توجیح اش عده ای دنبال یافتن ما به ازای ایرانی یا اسلامی اش نباشند .  هویت بخشیدن به اتفاقی ذاتن بی هویت . احمدی نژاد ظهور چنین تفکری در سیاست است

6

درباره ی رنگ ها : قرمز در چنین روزی مسلط است . در تقویم های بسیاری روزهای تعطیل را با رنگ قرمز مشخصی می کنند و روز های غیر تعطیل را بارنگ آبی . ولنتاین روزی آبی است اما  جایی برای استقلال کسی باقی نمی گذارد .  

۷

 بازگشت به قسمت اول : این عمومیت یافتن موضوعی خصوصی ، همه گیر شدن امری استثنایی و عینیت یافتن ذهنیت ها  نتیجه ی نهایی اش را در زبان فارسی بهتر نشان می دهد : خلاء . قسمت آخر چون عربی است حذف میشود : خلا ، سوراخ توالت یا حفره ای درون  روان آدمی ؟

شب دگرگون

 

به تنم خسته که می سوزد درهیبت تب

هست شب

آری، شب

نیما یوشیج

 

 

می لرزند . می لرزند . می لرز.... چراغ  دستشویی را روشن می کنم . می ایستم رخ به رخ آینه ای که او هم نمی داند کدام یک از ما بیشتر آن یکی را تحمل کرده است . صدای شلاق می آید . پاهایم تاول زده اند . اما نمی توانم بایستم . صدای شلاق...حلقه ی آتش مرا گر گرفته است . باید بپرم . کسی نمی سوزد . قول هایم را می دهم سرایدار اما شارژ این ماه ... صدای شلاق می آید از آینه . نعره بلد نیستم . داد. هرچه هم بلند ، فریادم نمی رسد به گوش کسی که جلوی آینه ایستاده است . چند بار اینجا مسواک زده باشم خوب است ؟ صد ؟ هزار ؟ چند بار بالا آورده باشم در اینجا بی صدا...؟ صدای شلاق می آید  . آینه اما هرگز رم نمی کند . مطیع ، زل زده است به حلقه ی آتش و تماشاگران که میوه هایشان را برایم پرت می کنند . چند هزار من نشسته باشد به دیدن آینه خوب است ؟ آینه شلاق می خورد و من هر لحظه می پرم از درون حلقه ی ...پس این کیست که دیوارها را خط خطی می کند ؟ این گورخرها در دستشویی من چه می کنند ؟ این طویله...سرایدار ! قولهایت هنوز جلوی در ایستاده اند و " چشم قربان " می گویند . تاول ها می گویند باید بپرم . آینه می گوید باید . چشم هایم تارها را می بینند . در گوشه و کنار تنم عنکبوتی است ک مثل بلبل فارسی حرف می زند . به قبل می گوید پیشتر . پیشتر که حالا به خواب رفته است . خواب هایم در آینه چه می کند ؟ من اینجا .. ؟ دندانهایم را مسواک زده ام ؟ صدای شلاق می خورد روی کمرم و پاهایم می پرند از دستشویی بیرون . چراغش را خاموش باید کرد . اسراف مردی است که آینه را با خودش اشتباه نمی گیرد . خاموش می شود چراغ و هزاران من کف می زنند برای من . اینجا را به خاطر می آورم . اینجا زندگی می کنم . اینجا زندگی من است . این تخت من است . این کیف من است . و اینجا درست روبروی آینه این من ِ من است . صدایتان را پایین بیاورید وگرنه صدای شلاق را خبر می کنم . اسمتان را که به من نمی گویید . بگویید باید خودم را به چه نامی صدا بزنم تا برایم کف بزنید . کافی است . تاول ها خوب شده اند . مسواک من را زده است مثل تاج خار روی سر ... این سیرک تا اطلاع ثانوی تعطیل است . به خودم می گویم بروم سیفون را می کشم . می گویم چشم .  می گوید چشم . چشم می دوزم به خودم که دارد غرق می شود . هوایی که تنفس می کنم دیگر مرا به یاد نمی آورد . من اما به اید می آورم حلقه ای را که آتش گرفت و من تنها تاول زدن از پاهایم بر می آمد . بخندید . بخندید . هر چه می خواهید بکنید اما به قبل نگویید پیشتر . قبل از من کسی اینجا بوده است که سطر به سطرم را برایتان از حفظ فراموش می کرد . ورق . ورق . این ورق درست است یا صفحه ؟ کتاب  شده ام . درس هاتان را خوب بخوانید من های من تا در آینده مثل من نشوید . هر چه کتاب بخواهید من هستم . کتاب نه ، کتابخانه ای شده ام که از شلاق ساخته شده است . تولستوی همین گوشه کنار ها ایستاده کنار آخرین صفحه اش و ملتمسانه می خواهد کتاب را نبندم . سفارت روسیه لانه ی جاسوسیه . باز می مانم خیالتان راحت . را حت تر از شیری که یالهایش میان خنده ی تماشاگران به باد نه ، به آتش رفت . رفت و آمد می کنم میان قفسه هایم . کتاب های کودکان هنوز مشتری دارد . یک روز من به دیدن مرغی رفت که تخم هایش را خودش بی صدا سر راه می گذاشت . من نوک زدم . نوک زدم و بیرون آمدم . خودم را دیدم که ایستاده کنار دیوار . مشت می زند به خاکی که بر سر مرغ تخم طلا شده است . آی سرایدار ! کارتن بیاور . ده . صد . هزار . بسته بندی ام کن بر اساس موضوع یا نام مولفان . چه کسی جرات می کند من را بنویسد که از دستشویی می آیم بیرون . لباس می پوشم . به خیابانی می زنم که جایی در دوردست به نقطه ی کوری ختم می شود . می شود ؟ این یکی را بسوزان . مخاطبش مردی است که شلاق را می آویزم از گردنم : خاطر خوام کردی و دلمو بردی وقتی کراواتمو بستی . نازی . نازی . میو میو می کند من . شیر می خواهد . پنجول می کشد من  به کتاب ها . به کتابخانه . به من . به من حسو دی اش می شود . حسو دی ام را واکس می زنم . گره شلاق ام را صاف می کنم . بغض ها ی مجعد رو ی پیشانی ام را بالا می دهم . این کتابخانه مرد متشخصی است همسایگان عزیز . به قبل می گوید قبل . به سیرکی که هستند می گوید شما . و به سرایدار . چه شد کارتن ها ؟ از اینجا می روید قربان ؟ گاهی قدم می زنم در خودم . خودم را می زنم به کوچه ای که چپ چپ نگاه می کند اما باز از کتابخانه ای که هستم سر در می آورم . تبریک بگویید . بعد از سی سال خدمت صادقانه همراه با کار وجدانی حالا سری در میان سرهایم در آورده ام . شما دستتان را که درد نمی کند به من قرض می دهید ؟ دست کم آورده ام برای خه کردن گردن هایم . علاقه مندان به فرهنگ و مطالعه ! به کتابخانه ای بی نوا کمک کنید . با خودش حرف می زند . کتاب ها که شلاق بخورند به حرف می آیند . این مردک را بزندی . هزاران من میریزند وسط سیرک و کتابخانه را نابود می کنند . هنوز من در دستشویی ایستاده است . چراغ را روشن می کنم . چشمم روشن !  این همه من اینجا چه...؟ تنهایم . این را کتابی در گوش کتابی دیگر زمزمه می کند . این مرتیکه نره خر اینجا چه غلطی می کنه ؟ خودم را نشان می دهم و این را در گوش خودم می گویم . از کوچه صدای ترمز شدید می آید . آن دور دور ها که به نقطه ی کوری ختم می شود روی هوا چند کاغذ شناورند . برای من چه فرق می کند که فردا روزنامه ها تیتر بزنند شب قبل کتابخانه ای زیر ماشین رفت یا شب پیشتر من ...  نمیه شب شده باشد . باید هر چه زودتر به این اتاق بیایم . فردا سگی است که از دور صدای پارس اش روی کمرم می خورد . باید از جایم بلند شوم . همین نزدیکی ها کتابخانه ای است که تمام دردهایم را خوب ِ خوب ِ خوب ِ بد می کند . نامش چه بو ؟ دیاز چه ؟ کلد استاپ ؟ بروفن ؟ معده ی یکی از کتاب ها می سوزد . آن یکی خوابش می آید . یک کتابخانه با هزاران دلقک در وسط سیرک و همه ی این ها در اتاق من ... گرم است . فردا هار شده . پاچه می گیرد . گرم است و حلقه ی آتش تمام کتاب را می سوزاند

به خودت مسلط باش مرد . از تو بعید است . کارمند نمونه ی بزرگترین کتابخانه ی شهر مثل احمق ها شده است . به خودت تکانی بده . بلند شو . قرص و کپسول در یخچال هست . این وقت شب این کی است که زنگ می زند ؟

- بله

- قاسمم آقا

زود لباس بپوش . دستی به موهایت بکش .

- بله

- سلام آقا . ببخشید دیر وقت مزاحم شدم
- نه خواهش می کنم . جانم قاسم جان ؟

- والله مرضیه داشته  از جلو خونه تون رد می شده شنیده داشتین با خودتون حرف می زدین .. راستش .. خوب یه کم ترسیده .. تو این ساختمون یه نفر باشه که رو به را باشه شمایین .. گفتم بیام ببینم حالتون چطوره ... الحمدلله سر حال به نظر میاین ... فک نکنین فضوله ها .. هم من ومرضیه و هم بچه ها خیلی به شما ارادت  دا...

- ممنون قاسم جان ، یه کم سرما خوردم فقط . کمی هم تلفن حرف زدم . مشکلی نیست . ممنون که به یادم بودی . از مرضیه خانم هم تشکر کن . شبت خوش

در را باید آرام تر می بستی . شاید خیال کند ناراحت شدی . صدای خودت را نمی شنیدی ؟ مهم نیست . سریعتر سعی کن بخوابی . تو تنها کارمندی هستی که هرگز دیر سر کار نیامده . بلند شو . زیاد قرص نخور . خوب خوابیدن بهترین داروست . یک پتو از کمد بیاور . دست هات را نگاه کن . می لرزند . استراحت کن . تا فردا صبح خوب می شوی و از به یاد آوردن امشب می خندی . بخواب . بخواب . صبح یادت باشد پیراهن سفید رنگ را بدهی خشکشویی . بخواب . سر  راه به بانک سر بزنی و در مورد وام ... بخواب دیگر . بخواب . جلوی سفارت یادت باشد به لئو سلام کنی . دوباره شروع نکن احمق . بخواب دیگر