به تنم خسته که می سوزد درهیبت تب

هست شب

آری، شب

نیما یوشیج

 

 

می لرزند . می لرزند . می لرز.... چراغ  دستشویی را روشن می کنم . می ایستم رخ به رخ آینه ای که او هم نمی داند کدام یک از ما بیشتر آن یکی را تحمل کرده است . صدای شلاق می آید . پاهایم تاول زده اند . اما نمی توانم بایستم . صدای شلاق...حلقه ی آتش مرا گر گرفته است . باید بپرم . کسی نمی سوزد . قول هایم را می دهم سرایدار اما شارژ این ماه ... صدای شلاق می آید از آینه . نعره بلد نیستم . داد. هرچه هم بلند ، فریادم نمی رسد به گوش کسی که جلوی آینه ایستاده است . چند بار اینجا مسواک زده باشم خوب است ؟ صد ؟ هزار ؟ چند بار بالا آورده باشم در اینجا بی صدا...؟ صدای شلاق می آید  . آینه اما هرگز رم نمی کند . مطیع ، زل زده است به حلقه ی آتش و تماشاگران که میوه هایشان را برایم پرت می کنند . چند هزار من نشسته باشد به دیدن آینه خوب است ؟ آینه شلاق می خورد و من هر لحظه می پرم از درون حلقه ی ...پس این کیست که دیوارها را خط خطی می کند ؟ این گورخرها در دستشویی من چه می کنند ؟ این طویله...سرایدار ! قولهایت هنوز جلوی در ایستاده اند و " چشم قربان " می گویند . تاول ها می گویند باید بپرم . آینه می گوید باید . چشم هایم تارها را می بینند . در گوشه و کنار تنم عنکبوتی است ک مثل بلبل فارسی حرف می زند . به قبل می گوید پیشتر . پیشتر که حالا به خواب رفته است . خواب هایم در آینه چه می کند ؟ من اینجا .. ؟ دندانهایم را مسواک زده ام ؟ صدای شلاق می خورد روی کمرم و پاهایم می پرند از دستشویی بیرون . چراغش را خاموش باید کرد . اسراف مردی است که آینه را با خودش اشتباه نمی گیرد . خاموش می شود چراغ و هزاران من کف می زنند برای من . اینجا را به خاطر می آورم . اینجا زندگی می کنم . اینجا زندگی من است . این تخت من است . این کیف من است . و اینجا درست روبروی آینه این من ِ من است . صدایتان را پایین بیاورید وگرنه صدای شلاق را خبر می کنم . اسمتان را که به من نمی گویید . بگویید باید خودم را به چه نامی صدا بزنم تا برایم کف بزنید . کافی است . تاول ها خوب شده اند . مسواک من را زده است مثل تاج خار روی سر ... این سیرک تا اطلاع ثانوی تعطیل است . به خودم می گویم بروم سیفون را می کشم . می گویم چشم .  می گوید چشم . چشم می دوزم به خودم که دارد غرق می شود . هوایی که تنفس می کنم دیگر مرا به یاد نمی آورد . من اما به اید می آورم حلقه ای را که آتش گرفت و من تنها تاول زدن از پاهایم بر می آمد . بخندید . بخندید . هر چه می خواهید بکنید اما به قبل نگویید پیشتر . قبل از من کسی اینجا بوده است که سطر به سطرم را برایتان از حفظ فراموش می کرد . ورق . ورق . این ورق درست است یا صفحه ؟ کتاب  شده ام . درس هاتان را خوب بخوانید من های من تا در آینده مثل من نشوید . هر چه کتاب بخواهید من هستم . کتاب نه ، کتابخانه ای شده ام که از شلاق ساخته شده است . تولستوی همین گوشه کنار ها ایستاده کنار آخرین صفحه اش و ملتمسانه می خواهد کتاب را نبندم . سفارت روسیه لانه ی جاسوسیه . باز می مانم خیالتان راحت . را حت تر از شیری که یالهایش میان خنده ی تماشاگران به باد نه ، به آتش رفت . رفت و آمد می کنم میان قفسه هایم . کتاب های کودکان هنوز مشتری دارد . یک روز من به دیدن مرغی رفت که تخم هایش را خودش بی صدا سر راه می گذاشت . من نوک زدم . نوک زدم و بیرون آمدم . خودم را دیدم که ایستاده کنار دیوار . مشت می زند به خاکی که بر سر مرغ تخم طلا شده است . آی سرایدار ! کارتن بیاور . ده . صد . هزار . بسته بندی ام کن بر اساس موضوع یا نام مولفان . چه کسی جرات می کند من را بنویسد که از دستشویی می آیم بیرون . لباس می پوشم . به خیابانی می زنم که جایی در دوردست به نقطه ی کوری ختم می شود . می شود ؟ این یکی را بسوزان . مخاطبش مردی است که شلاق را می آویزم از گردنم : خاطر خوام کردی و دلمو بردی وقتی کراواتمو بستی . نازی . نازی . میو میو می کند من . شیر می خواهد . پنجول می کشد من  به کتاب ها . به کتابخانه . به من . به من حسو دی اش می شود . حسو دی ام را واکس می زنم . گره شلاق ام را صاف می کنم . بغض ها ی مجعد رو ی پیشانی ام را بالا می دهم . این کتابخانه مرد متشخصی است همسایگان عزیز . به قبل می گوید قبل . به سیرکی که هستند می گوید شما . و به سرایدار . چه شد کارتن ها ؟ از اینجا می روید قربان ؟ گاهی قدم می زنم در خودم . خودم را می زنم به کوچه ای که چپ چپ نگاه می کند اما باز از کتابخانه ای که هستم سر در می آورم . تبریک بگویید . بعد از سی سال خدمت صادقانه همراه با کار وجدانی حالا سری در میان سرهایم در آورده ام . شما دستتان را که درد نمی کند به من قرض می دهید ؟ دست کم آورده ام برای خه کردن گردن هایم . علاقه مندان به فرهنگ و مطالعه ! به کتابخانه ای بی نوا کمک کنید . با خودش حرف می زند . کتاب ها که شلاق بخورند به حرف می آیند . این مردک را بزندی . هزاران من میریزند وسط سیرک و کتابخانه را نابود می کنند . هنوز من در دستشویی ایستاده است . چراغ را روشن می کنم . چشمم روشن !  این همه من اینجا چه...؟ تنهایم . این را کتابی در گوش کتابی دیگر زمزمه می کند . این مرتیکه نره خر اینجا چه غلطی می کنه ؟ خودم را نشان می دهم و این را در گوش خودم می گویم . از کوچه صدای ترمز شدید می آید . آن دور دور ها که به نقطه ی کوری ختم می شود روی هوا چند کاغذ شناورند . برای من چه فرق می کند که فردا روزنامه ها تیتر بزنند شب قبل کتابخانه ای زیر ماشین رفت یا شب پیشتر من ...  نمیه شب شده باشد . باید هر چه زودتر به این اتاق بیایم . فردا سگی است که از دور صدای پارس اش روی کمرم می خورد . باید از جایم بلند شوم . همین نزدیکی ها کتابخانه ای است که تمام دردهایم را خوب ِ خوب ِ خوب ِ بد می کند . نامش چه بو ؟ دیاز چه ؟ کلد استاپ ؟ بروفن ؟ معده ی یکی از کتاب ها می سوزد . آن یکی خوابش می آید . یک کتابخانه با هزاران دلقک در وسط سیرک و همه ی این ها در اتاق من ... گرم است . فردا هار شده . پاچه می گیرد . گرم است و حلقه ی آتش تمام کتاب را می سوزاند

به خودت مسلط باش مرد . از تو بعید است . کارمند نمونه ی بزرگترین کتابخانه ی شهر مثل احمق ها شده است . به خودت تکانی بده . بلند شو . قرص و کپسول در یخچال هست . این وقت شب این کی است که زنگ می زند ؟

- بله

- قاسمم آقا

زود لباس بپوش . دستی به موهایت بکش .

- بله

- سلام آقا . ببخشید دیر وقت مزاحم شدم
- نه خواهش می کنم . جانم قاسم جان ؟

- والله مرضیه داشته  از جلو خونه تون رد می شده شنیده داشتین با خودتون حرف می زدین .. راستش .. خوب یه کم ترسیده .. تو این ساختمون یه نفر باشه که رو به را باشه شمایین .. گفتم بیام ببینم حالتون چطوره ... الحمدلله سر حال به نظر میاین ... فک نکنین فضوله ها .. هم من ومرضیه و هم بچه ها خیلی به شما ارادت  دا...

- ممنون قاسم جان ، یه کم سرما خوردم فقط . کمی هم تلفن حرف زدم . مشکلی نیست . ممنون که به یادم بودی . از مرضیه خانم هم تشکر کن . شبت خوش

در را باید آرام تر می بستی . شاید خیال کند ناراحت شدی . صدای خودت را نمی شنیدی ؟ مهم نیست . سریعتر سعی کن بخوابی . تو تنها کارمندی هستی که هرگز دیر سر کار نیامده . بلند شو . زیاد قرص نخور . خوب خوابیدن بهترین داروست . یک پتو از کمد بیاور . دست هات را نگاه کن . می لرزند . استراحت کن . تا فردا صبح خوب می شوی و از به یاد آوردن امشب می خندی . بخواب . بخواب . صبح یادت باشد پیراهن سفید رنگ را بدهی خشکشویی . بخواب . سر  راه به بانک سر بزنی و در مورد وام ... بخواب دیگر . بخواب . جلوی سفارت یادت باشد به لئو سلام کنی . دوباره شروع نکن احمق . بخواب دیگر