از خودم

دیوانگی ام را کجا جار بزنم

تا از دهان کوچه نیفتم

به کنج سلولی خلوت      پر از من

***

نظرتان چیست ؟

از بغض هایم عکس بگیرم

بیاویزم از بزرگترین بیلبوردهای شهر

از آنها که تنها

با برندهای معتبر همبستر می شوند

***

***

پشت این میز

پوشیده از کلمات

می ایستم روبروی برهنگی ام

و این سطرها زاده می شوند

سرمایه داری : یک سکس دسته جمعی

گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود نه تقلبی ساخت چین در همین لحظه از چهار و پنجاه و نه به پنج می پرد . از خواب می پرد . گوشی را ساکت می کند . کمی در رختخواب می ماند . با تخم هایش بازی می کند و پشم های بالای آلتش . به زن کنار دستش نگاه می کند و می گوید : نانی پاشو چایی بذار من برم

نانی انگار که هنوز در خواب است جواب می دهد :

نانی کدوم خریه ؟

فاطی بلند می شوند و کتری را روی آب می گذارد . آب جوش آمده ، مرد لباس پوشیده و آماده ی رفتن است . چای را نصفه و نیمه بالا می دهد و از خانه بیرون می زند . ده دقیقه ای تا سر اتوبان پیاده می رود و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . خسته می شود و روی گارد ریل ها ی کنار اتوبان می نشیند ، چیزی نمی گذرد که اتوبوس می رسد . سوار می شود . تقریبن خالی است . راس ساعت هفت از محل سابق عوارضی رد شده است ...

 

****

 گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود و نه اصل از ساعت شش و پنجاه و نه به هفت می پرد . از خواب می پرد . کمی با موهای بالای آلتش بازی می کند . گوشی اش را ساکت می کند و به رو به آذین می گوید : آذین پاشو تا دیر نشده . بلند می شود و چای ساز را روشن می کند . نیم ساعت بعد هر دو سوار بر ماشین شان از خانه بیرون می زنند . آذین را روبروی موسسه ی زبان های خارجه پیاده می کند و به مسیرش ادامه می دهد . حدود هشت به میدان سوم تهرانپارس می رسد

 

***

ساعت آویزان شده جلوی اتوبوس هشت را نشان می دهد که در میدان سوم تهرانپارس پیاده می شود .  می رود و گوشه ای به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . سرانجام مردی شیشه ی ماشین را پایین می دهد تا بگوید به پنج کارگر احتیاج دارد . او را جزو پنج نفر انتخاب می کند . می گوید ماشینی اجاره کنند و دنبالش به راه بیفتند . می افتند . نیم ساعت بعد به کارگاه می رسند . تا صبحانه ای بخورند و آماده شوند نیم ساعت دیگر طول می کشد  مردی که انتخابش کرده است به دیوار ی پر از کاشی اشاره می کند و به او می گوید :

این کاشیا باید تیشه ای بشن ، تیشه جواب نمیده  ، اون کلنگ رو ور دار و شروع کن . این دیوار رو امروز تموم نکنی از مزد خبری نیست

اینها را می گوید و می رود در کانکسی که همان نزدیکی است

کلنگ را بر می دارد . به دیوار نگاه می کند  . به فاطی که در خواب شب قبل اسمش نانی بود و بسیار زیباتر . می داند که یک روزه کار دیوار تمام نمی شود . کلنگ را کمی بالا می برد و  روبروی صورتش به دیوار می کوبد . باز کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . لحظه ای می ایستد و عرق پیشانی اش را پاک می کند . دوباره کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . . کمی خستگی در می کند . مرد دوباره می آید . به دیوار نگاه می کند و در حالی که یک دستش را به کمرش زده می گوید :

سیزده بدر که نیومدی همولایتی ! بجنب بابا این طوری که پیش میری یه هفته طول  میکشه . کار چند ساعته اگه لفت ندی ... گوشی اش زنگ می خورد : سلام آذین جان .... و به کانکس بر می گردد . دوباره کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . یک دیگر از آن پنج نفر سیگار می خواهد . دو نخ سیگار در می آورد و شروع می کنند به دود کردن . تمام می شود . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . ساعت یازده شده است

 

****

 

گوشی نوکیا ان نود و نه سفارشی مزین به نگین های اصل یازده را نشان می دهد . از خواب می پرد . اندام تناسلی اش در بزرگترین اندازه ی ممکن اش است .  صدای ملایم موسیقی از هال شنیده می شود . کمی صبر می کند تا بخوابد . وقتی که خوابید بلند می شود و به هال می رود زنی را می بیند که رو به حیاط روی صندلی نشسته است و کتابی می خواند . به طرفش می رود :

صبح بخیر مریم جان

می بوسدش و کمی روی دسته ی صندلی کنارش به حیاط خانه نگاه می کند . ساعت دوازده شده است که از خانه بیرون می زند

 

***

کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد که انگار خبری می شود .  می ایستد و نگاه می کند  

***

ساعت یک به کارگاه می رسد ، چند مرد  از درون  کانکس به استقبالش می آیند . گزارش کارها را به او می دهند و دنبالش در کارگاه به راه  می افتند . گشتی در کارگاه می زنند و همگی به درون کانکس بر می گردند

 

***

 

کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . ساعت مچی من هفت را نشان می دهد که دیوار تمام می شود . مرد از کانکس بیرون می آید . خسته نباشیدی می گوید و دستمزدش را می دهد . ساعت هشت شده است که به میدان سوم تهرانپارس می رسد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . ساعت نه آزادی رسیده است . کلنگ را بالا می برد و به دیوار... ماشین را عوض می کند و به جاده می زند . کلنگ را بالا می برد... ساعت ده  به خانه رسیده است . کلنگ را بالا...  یازده می خوابند  . کلنگ ...

 

****

یازده می خوابند . کانکس...

***

یازده می خوابند... هیچ...

***

ته قبری افتاده است . بالای قبر چند کلنگ استاده اند . کلنگ ها به جانش می افتند . فاطی جیغ می زند و خودش را روی او می اندازد . یکباره شروع می کنند به کردن . کلنگ ها همچنان تکه پاره شان می کنند . حسابی که نابود شدند کلنگ ها می روند و چند بیل رویشان خاک می ریزند . گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود نه تقلبی ساخت چین در همین لحظه از چهار و پنجاه و نه به پنج می پرد . از خواب می پرد . ...

 

***

ته قبری افتاده است . پنج مرد ، کلنگ به دست  بالای قبر ایستاده اند . یکباره با کلنگ ها به جانش می افتند . آذین کنار قبر ایستاده . جیغ می زند و کمک می خواهد . حسابی که نابود شد . مردها بیل می آورند و رویش خاک می ریزند و قربان صدقه ی  آذین می روند  . گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود و نه اصل از ساعت شش و پنجاه و نه به هفت می پرد . از خواب می پرد ...

 

***

ته قبری افتاده است . پنج مریم بالای قبر ایستاده اند و به نوبت شروع می کنند به درآوردن لباهایشان . قبر را فراموش می کند و زل می زند به مریم ها . حالا همگی تنها لباس زیر به تن دارند . یکباره از شرت ها و سینه بندهایشان . کلنگ بیرون می آورند . مریم ها رفته اند و شده اند چند مرد که از کانکس بیرون آمده بودند . حسابی که نابود شد مردها خاک رویش می ریزند . گوشه ی قبر . مریم روی صندلی نشسته و چای می نوشد و به قبر نگاه می کند . لباس تنش نیست ، قبر را فراموش می کند و به مریم زل می زند . گوشی نوکیا ان نود و نه سفارشی مزین به نگین های اصل یازده را نشان می دهد . از خواب می پرد

عقل های عاریتی (1)

 یگانه عشقم یکتا نفرتم بود

شکسپیر

 

آقای مجید مجیدی ، کارگردان مطرح ژانر " بدبختی آسیایی " – ژانری که تلاش می کند بدویت ، بدبختی و حماقت را واجد ارزش و فضیلت نشان دهد -  چندی پیش از نگرانی هایشان در باب از بین رفتن هویت و اصالت تهرانشان و بی توجهی اداره کنندگان شهر به خصوص در زمان کرباسچی به این موضوعات سخن گفته اند . بگذریم ازاین نکته که  ته مانده ی تمام آنچه ایشان شکوه و هویت می نامند با یک زلزله ی شش ریشتری نابود می شود ، به نظر می رسد بسیاری مقولات در تهران ایشان به همان سبک و سیاق گذشته  باقی مانده اند و تنها تا حد کمی تغییر  شکل یا تغییر کاربری داده اند ، برای نمونه می توان به سقا خانه ها اشاره کرد ، این نمایندگی خدا در هر محل و کوچه ، نماد سراب عمومیت بخشیدن به همه چیز  .  جایی برای بیرون ریختن ایمان در خیابان . نذری و شمعی و آرامش خاطر . مکانی برای اثبات این نکته که نمی توان از خدا رهید (2) . اکثر ما برای تصور کردن یک سقاخانه در ذهنمان آن را در شب تخیل می کنیم تا بتوانیم نوری را که از سقاخانه بر تاریکی خیابان پرتو می افکند را هم  در آن بگنجانیم ، نوری که نمادی است از معنویت و خلوص این خداپرداز های همگانی .  در شکل و شمایل قدیمی اش احتمالن خواهند گفت که در تهران امروز دیگر تعداد کمی از این سقاخانه ها باقی مانده اند و این دم دستی ترین مکان برای خلوت با خدا و درخواست برای استجابت نیازها  حالا بسیار بیشتر از گذشته نایاب شده است . اما فکر می کنم در این مورد بخصوص می توان تغییر شکلی را تشخیص داد که در این اماکن مقدس همگانی  رخ داده است

شکل ها و رسوم اجتماعی که به شکل آیینی در جامعه های اولیه اعمال می شد بتدریج جنبه ی غیر مذهبی و دنیوی پیدا می کنند و بدین ترتیب " ذوب می شوند " و در معرض تغییر احتمالی و تعامل ارتباطی آگاهانه تر قرار می گیرند (3)

شاید به همان تعداد سقاخانه های قدیمی  و حتا بیشتر  امروزه خودپرداز های بانک دیده می شوند . با شکل و شمایلی نزدیک به اجداد نه چندان قدیمی ترشان اما تقریبن با همان کاربرد و خصلت  . خصوصن با همان نور که بر تاریکی ما می تابد .  حتا وارداتی بودن این پدیده هم از این شباهت نمی کاهد

بر همه ی زمین کفری نیست که در زیر ایمانی و طاعتی نیست که در زیر آن معصیتی بزرگتر از آن و اختیار کنج و عبودیتی نیست که در زیر آن ترک حرمتی و ادعای محبتی نیست که در زیر آن بی ادبی نباشد (4)

خدای سقاخانه مهمترین ویژگی اش سکوت پر ابهامش است  (5).  خدایی که هیچ  معلوم نیست که کی و چگونه بندگانش را از بلایا و مشکلاتشان نجات می بخشد .  خدای خودپرداز اما  رک تر است . حرفش را صریح می زند ، چقدر می خواهی  تا از مشکلاتت رها شوی ؟ و سریع می گوید که آیا بنده ی مومنی بوده ای یا نه ، می توانی از حسابت برداشت کنی یا مجبوری چند روز دیگر هم به عبادت بپردازی  .  همان لحظه به بندگانش خواهد گفت به ازای عبادتی که در حق وی انجام داده اند چقدر از نعمات وی بهره مند می شوند . خدای سقاخانه اگر برای رفع احتیاجات  دوستدارانش به شمعی بسنده می کند خدای خودپرداز اما تمام زندگی فرد را طلب می کند . خدای سقاخانه بر خلاف همگانی و هرجایی بودنش همچنان خدای آسمان هاست . خدای خودپرداز اما زمین را به تصرف خویش درآورده است : همه ی افراد به هنگام آمدن به سر کار خود در صبح ، پیش از آغاز به کار دست هایشان را بشویند ، کارشان را به خداوند تقدیم کنند ، صلیب بکشند و کار را شروع کنند (6) . اما هر دوی این خدایان بندگانشان را از نور معنوی به خصوص در شب بی نصیب نمی گذارند  .  آیا این همان ید بیضا نیست که جهان را در نوردیده است ؟

 اگر خدای سقاخانه نوید جهانی بهتر را می دهد ، خدای خودپرداز اما خود را از بار چنین مسئولیتی نیز خلاصی بخشیده است . او حلال مشکلات فعلی  بشریت است و نه حلال آرزوهای  غیر اینجایی آنان . هر چند که کاگزارانش برای حل چنین مشکلاتی نیز روانشناسی را پیشنهاد می کنند .   شاید مهمترین تفاوت این دو در نوع برخوردشان با مومنان است ، اگر خدای سقاخانه ها می توانست همزمان چند تن از آنان را بحضور بپذیرد و به راز ها و نیاز هایشان گوش فرا دهد ، خدای سکولار خودپرداز همانند دنیای شگفت انگیز تازه اش  فردی تر شده است و بندگانش باید به نوبت در صف به انتظار بایستند : تمام مکتب ها  مذهبهای اشرافی در طول تاریخ ، مکتبهای انزوا و  خلوت پرستی است (7) .  آقای مجیدی احتمالن اشتباه می کنند . کافی است در شب های موسوم به " شام غریبان "  به خیبان های تهران سری بزنند ، آن هنگام که " جوانان " در خودپردازهای بانک شمع روشن می کنند

 - ترکیب از سنایی است ، در حدیقه الحقیقه : این همه عقل های عاریتی است ...

2-اخبار حلاج : حلاج را در بازار قطعیه ی بغداد گریان دیدم که سه بار با فریاد گفت : ای مردم مرا از دست خدا برهانید ... او مرا از خودم بازستانیده و به خویشتنم باز نمی گرداند

3- مایکل پیوزی – یورگن هابرمارس – نشر هرمس

4-اخبار حلاج

5- مهمانسرای دو دنیا – اریک امانوئل اشمیت : چرا خدا انقدر ساکته ؟ نکنه اون بالا همه رفتن تو اغما ؟ چرا جواب نمی دن ؟ ضربه مغزی شدن ؟ خب بیدارشون کنین ! یه کاری بکنین ! قرن  هاست که همه وقت خواب با اونا حرف می زنن ...

6- مراقبت و تنبیه - ماده ی یک مقررات کارخانه ی سن مور – میشل فوکو

7- دکتر علی شریعتی

امروز ، نخستین روز از باقی عمر اوست

چشم باز می کند . بلند میشود . لحظه ای می ایستد کنار تخت . به بدنش کش و قوس می دهد . یکفعه مثل یک خواننده راک که می خواهد روی استیج برود به سمت دستشویی می رود . شلوار پایش نیست . چند ثانیه بعد سیفون را می کشد . شیر آب گرم را باز می کند . دست و صورتش را می شوید . آینه را بخار گرفته است . با دستش بخارها را پاک می کند . به خودش در آینه لبخند می زند . با لحنی شبیه به آلن دلون به خودش در آینه می گوید : سلام دوست من . جوابی نمی شنود . در آینه خودش است که لبخند میزند . می آید بیرون . گشتی در اتاق میزند . دوباره می ایستد کنار تخت . زل می زند به قاب عکس کنار تخت  . پسری در عکس می خندد . لبهایش را غنچه می کند و بوسه ای برای پسر در عکس پست می کند . سریع می رسد . تلفن زنگ می زند . جواب نمی دهد . کسی پیغام می گذارد . برنده ی یک خانه با تمام اثاثیه اش شده است . مردی از بانک تماس گرفته است . گوشی را بر می دارد . خوشحالی اش را نشان نمی دهد . نه . انگار شوخی نیست .  گوشی را می گذارد . مثل یک طرفدار مست راک در کنسرتی باشکوه بالا و پایین می پرد . از خوشحالی نمی داند چه کار کند . می نشیند روبروی میز توالت . به خودش لبخند می زند و می گوید : سلام عشق من . چند بار این جمله را تکرار می کند . نگاهش را هل می دهد سمت نوشته ی قاب شده بالای تخت : هر آنچه مرا از پای در نیاورد قوی ترم می سازد * . این بار مثل دختربچه ای که بعد از چند ماه بالاخره عروسک مورد علاقه اش را برایش خریده اند خوشحالی می کند . دوباره به آینه نگاه می کند . شروع می کند به آرایش کردن .  ابتدا کرم مرطوب کننده می زند . سپس  پن کک . حالا نوبت مداد کشیدن روی ابروهاست . بعد پشت پلک ها را سایه می زند . خط چشم می کشد  .  تمام این ها را با چنان هنری انجام می دهد که گویی ادوارد مونش مشغول کشیدن جیغ است . تلفن زنگ می زند . جواب می دهد . در حین صحبت با تلفن به پسر نگاه می کند . همان پسر با لبخند قاب شده اش کنار تخت . خبر را می دهد . قرار می شود شب با هم جشن بگیرند . دوستت دارم . من هم همینطور . چشم هات چطورند ؟ . دست هات ؟ موهات ؟ . همه خوبند . پسر همچنان در قاب می خندد . لبخند از همان دستشویی بر لبش است . تخت خوابم بویت را می دهد . صبح کی رفتی که نفهمیدم . حالا دارد به جمله ی قاب شده نگاه می کند . با مادرم صحبت کردم .  با قرار خواستگاری جمعه موافقند  . من سه پسر می خواهم کپ خودم . سعی می کند پسر در قاب صدا ی خنده اش را نشنود . من هم هشت دختر کپ مادرت . صدا ی خنده ی پسر در اتاق می پیچد . می نشیند روی تخت . به ملافه ها نگاه می کند . خودش را تصور می کند در شب قبل . هستی ؟ هست . باید بروم رییس صدایم می کند . خیلی دوستت دارم با نون اضافه . خنده اش را پسر می شنود . خسته نباشی . خداحافظ . خدافظ . به قاب عکس نگاه می کند . لبخندش پر رنگ تر می شود .  بلند می شود تا لباس بپوشد ابتدا شلوار . سپس تاپ مورد علاقه اش .  نارنجی نارنجی . پرده را کنار می زند .  اتاق پر از پاییز می شود . پاییز می آید و می نشیند روی پیراهنش . آب جوش آمده است . یادم نمی آید کی کتری را روی آب گذاشته است . پیری است و هزار درد . به خصوص اگر زنت ترکت کرده باشد . احتمالن زمانی که داشتم به جمله ی " چند ثانیه بعد سیفون را می کشد " فکر می کردم این کار را کرده است . زنم با مردی فرار کرد که سه سانت از من کوتاهتر ، ده کیلوگرم چاق تر و البته چند صفر بیشتر در حساب بانکی اش داشت . اما اینها چه اهمیتی دارند ؟ . نسکافه اش را آماده می کند . از قفسه ی کتاب ها مجله ای قدیمی را پیدا می کند . همینطور که می نوشد مجله را ورق می زند . یکدفعه یاد زندگیش می افتد و دوباره لبخند می زند . مانتویش را به تن می کند . روسری اش را سر . می ایستد روبروی آینه ی کنار در . کیفش را بر می دارد و روی شانه هایش می اندازد . زل می زند به آینه . زیر لب می گوید : این من چه زیباست . زیباست . کفش هایش را به پا می کند . پاشنه هایش  او را چند سانتی متری بیشتر به آسمان نزدیک کرده اند . دست یبرد سمت دستگیره ی در که تلفن زنگ میزند . جواب نمی دهد . مردی دیگر است . تاکید می کند برای گرفتن جایزه اش بیاید . دستگیره را پایین می آورد . یکدفعه بر می گردد . نگاه می کند به صندلی وسط اتاق . دوباره به در نگاه می کند . دستگیره را ول می کند . بین صندلی و در ده بیست سی چهل می کند . خدا خدا می کند به در بیافتد . هفتاد صندلی . هشتاد در . نود صندلی . صد در . لبخندش را دوباره در می آورد و به صورتش می زند . دوباره دستش را روی دستگیره ی در می گذارد . اما باز می ایستد . به در اشاره می کند و می گوید : تو رفتی بیرون . می رود سمت صندلی و خودش را دار می زند . قوی تر نمی شود . از پا در می آید . روی یکی از دیوارها تابلویی  جیغ می زند . آخرین لبخند این سطرها را ادوارد می زند .