چشم باز می کند . بلند میشود . لحظه ای می ایستد کنار تخت . به بدنش کش و قوس می دهد . یکفعه مثل یک خواننده راک که می خواهد روی استیج برود به سمت دستشویی می رود . شلوار پایش نیست . چند ثانیه بعد سیفون را می کشد . شیر آب گرم را باز می کند . دست و صورتش را می شوید . آینه را بخار گرفته است . با دستش بخارها را پاک می کند . به خودش در آینه لبخند می زند . با لحنی شبیه به آلن دلون به خودش در آینه می گوید : سلام دوست من . جوابی نمی شنود . در آینه خودش است که لبخند میزند . می آید بیرون . گشتی در اتاق میزند . دوباره می ایستد کنار تخت . زل می زند به قاب عکس کنار تخت  . پسری در عکس می خندد . لبهایش را غنچه می کند و بوسه ای برای پسر در عکس پست می کند . سریع می رسد . تلفن زنگ می زند . جواب نمی دهد . کسی پیغام می گذارد . برنده ی یک خانه با تمام اثاثیه اش شده است . مردی از بانک تماس گرفته است . گوشی را بر می دارد . خوشحالی اش را نشان نمی دهد . نه . انگار شوخی نیست .  گوشی را می گذارد . مثل یک طرفدار مست راک در کنسرتی باشکوه بالا و پایین می پرد . از خوشحالی نمی داند چه کار کند . می نشیند روبروی میز توالت . به خودش لبخند می زند و می گوید : سلام عشق من . چند بار این جمله را تکرار می کند . نگاهش را هل می دهد سمت نوشته ی قاب شده بالای تخت : هر آنچه مرا از پای در نیاورد قوی ترم می سازد * . این بار مثل دختربچه ای که بعد از چند ماه بالاخره عروسک مورد علاقه اش را برایش خریده اند خوشحالی می کند . دوباره به آینه نگاه می کند . شروع می کند به آرایش کردن .  ابتدا کرم مرطوب کننده می زند . سپس  پن کک . حالا نوبت مداد کشیدن روی ابروهاست . بعد پشت پلک ها را سایه می زند . خط چشم می کشد  .  تمام این ها را با چنان هنری انجام می دهد که گویی ادوارد مونش مشغول کشیدن جیغ است . تلفن زنگ می زند . جواب می دهد . در حین صحبت با تلفن به پسر نگاه می کند . همان پسر با لبخند قاب شده اش کنار تخت . خبر را می دهد . قرار می شود شب با هم جشن بگیرند . دوستت دارم . من هم همینطور . چشم هات چطورند ؟ . دست هات ؟ موهات ؟ . همه خوبند . پسر همچنان در قاب می خندد . لبخند از همان دستشویی بر لبش است . تخت خوابم بویت را می دهد . صبح کی رفتی که نفهمیدم . حالا دارد به جمله ی قاب شده نگاه می کند . با مادرم صحبت کردم .  با قرار خواستگاری جمعه موافقند  . من سه پسر می خواهم کپ خودم . سعی می کند پسر در قاب صدا ی خنده اش را نشنود . من هم هشت دختر کپ مادرت . صدا ی خنده ی پسر در اتاق می پیچد . می نشیند روی تخت . به ملافه ها نگاه می کند . خودش را تصور می کند در شب قبل . هستی ؟ هست . باید بروم رییس صدایم می کند . خیلی دوستت دارم با نون اضافه . خنده اش را پسر می شنود . خسته نباشی . خداحافظ . خدافظ . به قاب عکس نگاه می کند . لبخندش پر رنگ تر می شود .  بلند می شود تا لباس بپوشد ابتدا شلوار . سپس تاپ مورد علاقه اش .  نارنجی نارنجی . پرده را کنار می زند .  اتاق پر از پاییز می شود . پاییز می آید و می نشیند روی پیراهنش . آب جوش آمده است . یادم نمی آید کی کتری را روی آب گذاشته است . پیری است و هزار درد . به خصوص اگر زنت ترکت کرده باشد . احتمالن زمانی که داشتم به جمله ی " چند ثانیه بعد سیفون را می کشد " فکر می کردم این کار را کرده است . زنم با مردی فرار کرد که سه سانت از من کوتاهتر ، ده کیلوگرم چاق تر و البته چند صفر بیشتر در حساب بانکی اش داشت . اما اینها چه اهمیتی دارند ؟ . نسکافه اش را آماده می کند . از قفسه ی کتاب ها مجله ای قدیمی را پیدا می کند . همینطور که می نوشد مجله را ورق می زند . یکدفعه یاد زندگیش می افتد و دوباره لبخند می زند . مانتویش را به تن می کند . روسری اش را سر . می ایستد روبروی آینه ی کنار در . کیفش را بر می دارد و روی شانه هایش می اندازد . زل می زند به آینه . زیر لب می گوید : این من چه زیباست . زیباست . کفش هایش را به پا می کند . پاشنه هایش  او را چند سانتی متری بیشتر به آسمان نزدیک کرده اند . دست یبرد سمت دستگیره ی در که تلفن زنگ میزند . جواب نمی دهد . مردی دیگر است . تاکید می کند برای گرفتن جایزه اش بیاید . دستگیره را پایین می آورد . یکدفعه بر می گردد . نگاه می کند به صندلی وسط اتاق . دوباره به در نگاه می کند . دستگیره را ول می کند . بین صندلی و در ده بیست سی چهل می کند . خدا خدا می کند به در بیافتد . هفتاد صندلی . هشتاد در . نود صندلی . صد در . لبخندش را دوباره در می آورد و به صورتش می زند . دوباره دستش را روی دستگیره ی در می گذارد . اما باز می ایستد . به در اشاره می کند و می گوید : تو رفتی بیرون . می رود سمت صندلی و خودش را دار می زند . قوی تر نمی شود . از پا در می آید . روی یکی از دیوارها تابلویی  جیغ می زند . آخرین لبخند این سطرها را ادوارد می زند .