.سرخط
جلوی در ورودی تعمیرگاه کانکس کوچکی بود که پرویز را در آن نشانده بودند . شصت و پنج سال داشت و بعد از بازنشسته شدن به اینجا آمده بود . تحمل خانه نشستن و سر و کله زدن با زنش را نداشت . این کار را هم پسرش برایش جور کرده بود تا همه از شر بد اخلاقی ها و بهانه گیری هایش خلاص شوند . کار ساده بود و مسئولیت خاصی نداشت و مهمتر از همه سرش را گرم می کرد . می نشست و ورود و خروج ماشین ها را ثبت می کرد و برای آن دسته شان که کارشان بیشتر از یک روز طول می کشید برگه ی پذیرش صادر می کرد . روزانه حاکثر بیست ماشین را پذیرش می کرد و ورود و خروج پنجاه تای دیگر را هم ثبت می کرد . از کار راضی بود ، بخصوص که می توانست در لحظات بیکاری ، که کم هم نبود ، بنشیند و زل بزند به ماشین های عبوری و به چیزهایی فکر کند که مردهایی به سن و سال او برایشان جذاب است . زیاد اهل معاشرت نبود ، حوصله ی حرف زدن و نداشت و بدتر از آن حرفی برای گفتن . هر روز شش صبح آنجا بود ، شبها دیگر یکی دو ساعت بیشتر نمی خوابید ، جارویی را برمی داشت و کف کانکس را تمیز می کرد . بعد دستمالی را تر می کرد و با آن گرد و غبار روی میز را پاک می کرد . این ها تا شش و نیم طول می کشید و بعداز آن بود که کم کم سر و کله ی ماشین ها پیدا می شد . پذیرش تا ساعت سه بعداز ظهر بود و بعد از آن به آسایشگاه می رفت و تا شش دراز می کشید و تلویزیون ، حالا هر برنامه ای بود ، تماشا می کرد . بعد از آن به خانه می رفت و اگر حوصله ی دوساعت ترافیک را نداشت می رفت پیش عباس که صافکار بود و او را تماشا می کرد . تعمیرگاه بزرگی بود . از در که تو می آمدی جلویت کانکس پرویز بود . بعد از کانکس محوطه ی طویل و بازی بود که دوطرف اش جرثقیل ها و ماشین های تعمیری را چیده بودند . سمت راست محوطه سوله ای بود که تعمیرگاه ماشین های سنگین محسوب می شد و سمت چپ کارواش . محوطه در انتها توسط ساختمان اداری دو شاخه می شد ، سمت چپ محل صافکار ها و برق کار ها و سمت راست کمی که بالا می رفتی غذاخوری و آسایشگاه کارمندان . پرویز اکثر روز پشت به محوطه بود و رویش به در . از در که بیرون می رفتی بعد از پیاده روی پهن خیابان بود و آن طرف خیابان دکه ی روزنامه فروشی که هر روز پرویز از آن یک روزنامه ی اطلاعات می خرید . در طول روز کم می شد از کانکس اش بیرون بیاید مگر برای دستشویی یا سیگار کشیدن . آنروز پنجشنبه بود و پنجشنبه ها تعمیرگاه تا ساعت دوازده باز بود و خلوت تر از باقی روزها . ساعت هشت صبح پرویز خوابش گرفت ، و این اتفاقی نادر محسوب می شد . دیشب را در تعمیرگاه مانده بود و حول و حوش ساعت نه وسط یک سریال خوابش برده بود . طبق معمول حدود چهار صبح بیدار شده بود و تا شش زل زده بود به تخت بالایی که عباس وقت هایی که خانه نمی رفت روی آن می خوابید . عباس رفته بود . شش از جایش بلند شده بود و آمده بود پایین سر کارش ، این پنجشنبه به نظر می آمد خلوت تر از حتا باقی پنجشنبه ها بود . گاهی اوقات می شد که حدود ساعت ده خوابش بگیرد ، اما هشت کمی بعید بود . با خودش گفت که موقتی است و کمی که تحمل کند خواب آلودگی اش برطرف خواهد شد ، اما یک ساعت نگذشت که احساس کرد دیگر بیشتر از این نمی تواند بیدار بماند . کارگر شهرداری داشت باغچه های جلوی در را آبیاری می کرد و موسا نگهبان در از او خواسته بود که شلنگ اش را داخل بیاورد و جلوی در تعمیر گاه را هم تمیز کند ، کارگر نه نگفته بود و داشت جلوی کانکس را تمیز می کرد ، صدای قطره های آب که به کانکس می خورد چرت پرویز را پاره کرد ، کارگر با لبخندی نصفه و نیمه سلام و عذرخواهی کرد و پرویز با اصواتی نامشخص جوابش را داد . موسا که تماشاگر این صحنه بود حال پرویز را فهمید و گفت : " امروز ناخوشی عمو پرویز ؟ " نبود ، همین را گفت و اضافه کرد که تنها کمی خسته است . موسا گفت که اگر می خواهد برود بالا و یکی دو ساعت چرت بزند . پیشنهادی بود که نمی شد رد کرد . از دکه بیرون آمد و سیگاری آتش کرد و تا سیگارش تمام شود کنار موسا ایستاد و هر دو نگاهشان به کارگر شهرداری بود که حالا شلنگ اش را سمت دیواره ی کانکس گرفته بود . موسا داشت ملاقات دیشب اش را با رییس تعمیرگاه تعریف می کرد و اینکه برخی مکانیک ها یواشکی قطعه خارج می کنند و رییس به او دستور داده است که موقع خروج وسایل شان را بگردد و بدون اجازه اش وسیله ای خارج نشود . پرویز تنها گوش می داد و وقتی سیگارش تمام شد دکه و ورود و خروج ماشین ها را موسا سپرد ، موسا " خیالت تخت " ی گفت و پرویز به سمت آسایشگاه روانه شد . محوطه تقرین خالی بود ، در کارواش بنز سفید رنگی بود که جواد داشت موتور اش را می شست . جلوی سوله بیژن و مکانیک دیگری سرشان داخل موتور یک زانتیا بود . پرویز همانطور که به راه اش ادامه می داد سلام و عیلک کوتاهی کرد و دعوت بیژن را برای چایی رد کرد . خدا خدا می کرد که رییس را نبیند ، و ندید . جلوی در آسایشگاه محسن را دید که داشت درختان ِ انتهای تعمیرگاه را آب می داد . سلام وعیلک کوتاهی کرد و وارد آسایشگاه شد . در آسایشگاه یکی از مکانیک ها داشت با تلفن صبحت می کرد ، پرویز را که دید صحبت اش را تمام کرد و کمی با پرویز گپ زد و بعد رفت سراغ کارش ، پرویز تلویزیون را روشن کرد و رفت روی تخت اش دراز کشید . صدای تلویزیون برایش مثل لالایی بود . مدت زیادی نگذشت که خواب اش برد . خواب دید که سی ساله است و در آسایشگاه دراز کشیده است ، تلویزیون دارد سریال مورد علاقه اش را نشان می دهد ، یکدفعه نگاه اش به ساعت می افتد و نگران می شود که نکند رییس بخواهد برود و جلوی در ببیند که او نیست ، از موسا بپرسد که پرویز کجاست و موسا جواب بدهد خسته بود و رفت در آسایشگاه استراحت کند و آنوقت رییس ناراحت شود و شنبه صبح کلی سرش داد و بیداد کند . سی سالگی پرویز تصمیم گرفت سریعتر برگردد به کانکس اش ، از در که بیرون زد محسن کارش با باغچه ها تمام شده بود و داشت شلنگ را جمع را می کرد ، " خدا قوت " ی به او گفت و تعارف زد که اگر کمک می خواهد در خدمت است . از جلوی ساختمان اداری که رد می شد رییس را دید که پشت پنجره مشغول تلفن صحبت کردن است ، با سر سلام و علیکی کرد و ریسس هم با سر جواب اش را داد ، چند قدم بیشتر دور نشده بود که رییس صدایش کرد و گفت که 206 قرمز رنگ جز با اجازه ی کتبی او خارج نشود . سی سالگی پرویز گفت چشم و به راه اش ادامه داد . جلوی سوله بیژن و مکانیک تازه وارد کارشان با زانتیا تمام شده بود و داشتند چای می خوردند . پرویز باز دعوت شان را رد کرد و همانطور که میرفت دید که کارواش خالی است و جواد کنار درکارواش روی زمین نشسته است و سیگار می کشد . چند قدم بعد به کانکس رسید ، موسا داخل اش نشسته بود . از موسا پرسید در این مدت که نبوده است اتفاق خاصی افتاده است یا نه ، و موسا به سی سالگی پرویز جواب داد که " نه " ، کمی بعد موسا رفت و پرویز ِ سی ساله نشست سر جای همیشگی اش و زل زد به خیابان و دکه ی روزنامه فروشی که جلواش طبق معمول چند نفر مشغول خواندن تیتر های روزنامه ها بودند . همین جا بود که پرویزاز خواب پرید . صدای تلویزیون نمی آمد . سرش را کمی بلند کرد تا بتواند تلویزیون را ببیند ، در مدتی که خواب و سی ساله بود کسی آمده و آن را خاموش کرده بود . خواب آلودگی اش بر طرف شده بود و تنها به شدت احساس گیجی می کرد . بلند شد و لبه ی تخت نشست ، سرش را در دستانش گرفت و کمی در همین حالت ماند . بعد نگاهی به ساعت انداخت ، یازده بود . باید می رفت پایین ، شاید رییس زدوتر برود و خوب نیست که ببیند پرویز در کانکس نیست . بلند شد و کش قوسی به بدن اش داد . خواب ِ کوتاه اش او را سر حال آورده بود . از آسایشگاه که بیرون زد محسن کارش با باغچه ها تمام شده بود و داشت شلنگ ها را جمع می کرد ، هوا کمی خنک تر شده بود و خیلی دلپذیر تر . " خدا قوت " ی به محسن گفت و رفت که در جمع کردن شلنگ ها کمک اش کند . محسن که بیست سالی از او جوان تر بود اجازه نداد پرویز کمک اش کند . پرویز به سمت پایین آمد و در حین پایین آمدن حواس اش به پنجره ی اتاق رییس بود . پشت پنجره کسی نبود . جلوی سوله که رسید بیژن و مکانیک ِ جدید کنار در نشسته بودند و سیگار می کشیدند ، " بفرما " یی هم به پرویز زدند . رفت پیش آنها و یک نخ سیگار کشید . در مدت سیگار کشیدن نگاه اش به کارواش بود که در آن جواد داشت 206 قرمز رنگی را می شست ، ماشین حسابی کثیف شده بود و جواد داشت تمام تقلایش را می کرد . سیگارش که تمام شد می خواست کمی بایستد و با آن دو گپ بزند ، اما یادش آمد که باید هر چه سریعتر به کانکس برگردد ، با آنها خداحافظی کرد و رفت پایین ، موسا در کانکس جای او نشسته بود . پرسید در مدتی که خواب بوده اتفاق خاصی افتاده یا نه ، جواب موسا منفی بود . گفت که ماشین زیادی هم نیامده و همه چیز امن و امان است . پرویز از رییس پرسید و اینکه آیا رفته است یا نه . موسا گفت که نیم ساعت پیش پیاده از تعمیرگاه بیرون رفته و گفته است که بر می گردد . پرویز سوال کرد که درباره ی غیبت او هم چیزی گفته است یا نه . موسا گفت که رییس تنها سوال کرده است که پرویز کجاست ، و موسا گفته است که رفته است دستشویی و بر می گردد . پرویز تشکر کرد و موسا بلند شد تا برود . پرویز سر جای خودش نشست ، خیابان خلوت تر از همیشه بود . نگاه اش به دکه افتاد که طبق معمول چند نفر مشغول خواندن تیترهای روزنامه ها بودند . یکی از آنها رییس تعمیرگاه بود . برای لحظه ای ترسید اما بعد به خودش یادآور شد که دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد . پنجره ی کناری کانکس را باز کرد تا هوای خنک داخل شود . احساس جوانی می کرد ، روی صندلی اش یله شد و زل زد به ماشین های عبوری و شروع کرد به فکر کردن درباره ی چیزهایی که مردهایی در سن و سال او برایشان جذاب است .