دستمالی
دست دست . دست دست . دستانم کو ؟ این چیست در جیب چپم ؟ این بطری سمت راست من در دست کیست ؟ اصلن بی دست می شود چپ شد یا راست ؟ پس این تلو تلوخوردن ها برا ی چیست ؟ صاف بایست روبروی خودت ، دستی دست و پا کن و محکم بزن توی گوش خودت . باید بپرد . خجالت آور است . بال درآورده اند دستان ِ سابق براین مال من . پریده اند . بزن ، بزن . باید بپرد . می پرد . پرید . همین کافی است . دست دست . باید بیایم وسط . وسط کجاست ؟ پاهایم ؟ ویچلر است یا نعش کش این مبلی که در آن فرو ... رفته ام ؟ پس بالهایم کو ؟ خیام کو که با این بطری بگوید کوکو ؟ کو کوزه گر و کوزه خر و...خر نشو ، خودتو جمع کن لعنتی . بلند شو . ده تا پله بیشتر نیست . آبی به سر و صورتت می زنی و کمی بعد ... خوبه ، چیزی نمونده تا پله ها . پله ی اول رو رد کردی . پله ی دوم . سوم . چهارم . چهارم . چهارم . چهارم . چهار تو بودیم . اولی من روی پله ی اول ایستاده بود . دومی روی پله ی چهارم . سومی داشت توی دستشویی آبی به صورتش می زد . چهارمی آمده بود وسط . دست دست . دست دست . کدام یکی باشم خوب است ؟ ...خوبم ... ممنون ... شما بفرمایید ... بله فکر کنم رفت ، من هستم فعلن . بله موبایل منه ... بازم ممنونم ... میام الان ... حتمن ...گور پدرت ، کجا بیایم بی دست ؟ دست بزنم با دست هایی که ندارم برای وسط بودنت ؟ احمق کدام دست ؟ بال است این که در جیبم ...پریده ام رفته ام بالا آبی بزنم به صورتم ، شاید هم سیلی ، کسی چه می داند ؟ چپ و راست می خواهد وسط بودن ام . راست را گذاشته ام در کوزه ، چپ کرده ام روی پله ی چهارم . کافی است دهان باز کنم و بگویم پنج تا ولو شوم روی پله ی پنجم . من ایستاده است روی پله ی ششم . لبخند می زند . گاله را نمی ببند . دستم را می گیرد . حالا ایستاده ام روی پله ی ششم . لبخند می زنم به وسط ِ آن پایین که دست دست . دست ! دستانم آن وسط است ، باید برگردم و دستانم را پس بگیرم . بال هایم را در اتاق بالا درآورده ام . بال می خواهد کوزه فورش ، دست کوزه گر . هفت . می لرزد جیب سمت راستم ...الو سلام قربان ...ممنوم ، شما خوبی ؟ ... بله ... بله ... منم خوبم ... شکر خدا ... بله ، یکم شلوغه ، اما شما بفرمایید .. امرتون ... امشب ؟ ... بله بله ... بگید خالی کنند تا من برسم ... نه.. مشکلی نیست ... چشم...راستی یه عرضی داشتم...بله... می بینمتون ... چشم... خداحافظ ...جیب راستم آرام می رود سرجایش .. جا نیست خراب شده ، سه پله ی دیگر ، من از کنارم عبور می کند ، تنه میزند به تن ام . حالی است این تنه خوردن ، حافظ می داند ... خواهش می کنم . پرت می شوم روی هشت ، بلند میشوم روی نه . یک آن پایین داد می زند ده . صدایش را نمی شنوم . صدا به صدا نمی رسد این وسط ، اگر راست می گوید بیاید دست بردارد این وسط از سر ِ دستانم . دستگیره ها را تا در آخر بگیرم و بپرم از خودم . چپ و راست آدم شبیه من این وسط چه کار می کند ؟ ده . ده . دو رقمی شده ام . پاس . مشروط . پا قرض بدهید از آن پایین برای این سه قدم ِ نرفته ام ، رفته ام سر کار ، حقوق مکفی ، آینده ی درخشان ، چپ و راست ِ تیره و تار . راست راست ...بله... درب سمت راست ...زود میام.. بله..ده پله مانده تا بالا آوردنم روی این آینه ی خوش خط و خال ...اِهم... قفل کرده ام روی خودم بدبخت ... حالا هی دستگیره را بالا بیاور و پایین ، باز نمی شوم تا ده .. چند است ساعت ؟ .. دست راستم کو ؟ ساعتش ؟ انگار راست است این بی خودی بودن دست دست . بال بال . آب آب می زند در آینه دوست زیر گوشم زیباست این صابون... این حوله ی آغشته به بالهای من .. این چاه ِ تا چند لحظه بعد پر از من . دست بردار از این دستگیره ، باز نمی شوم . شده ام همین که می بینی در آن طرف در را که نمی بینی . .. جانم .. اگه کارت فوری نیست چند لحظه بعد میام بیرون... ممنوم ، خوبم ، چیزی نیست .. لازم نیست نگرانم باشی عزیزم .. می فهمم .. فهم دارد این دستشویی ، آغوش ، می کشد صورتم را روی کف سفید اش . بزن بیرون ، بزن بیرون ، تا ده فرصت داری ، یک ............................................................................. دست راستم را از جیب چپم بیرون می آورم و به شانه ام می آویزم ، دست چپم همینطور روی کول این بطری بماند بهتر است ... ببخشید ، خوبم.. ممنون .. شمرنده معطل شدید .. بفرمایید ...کاری نداشت این ده بار جان دادن ... ده ، نه ، هشت ، هفت ، شش ، پنج ، چهار ، سه ، دو ، از روی یک بپر ، دستی آن وسط نیست ، دستهایم را از آویخته اند از جالباسی ، این کت کیست ؟ ...آن وسط بالهای کیست ؟ پر بزنید . پر پر ! پر پر ! دستانم پس بدهید ، راننده بال بال میزند برای آمدنم .. نه .. ممنون ... خیلی خوش گذشت .. کاری پیش اومده.. شمرندم ... ه ه .. بله .. منظورم شرمنده بود .. به هر حال ببخشید زحمت دادم ... اوه اصلن یادم نبود .. میشه صداش کنید بگید بهش باید بریم ؟... بگید جلوی در منتظرم ... چرا می خندید ؟ از لای در ِ بی دست گیره من دیده می شود ولو روی پله ی چهارم زنی بی من می رود صدایش می کند بلند شود بیاید برویم ..بلند می شود می رود وسط .. بی خیال راست ، بی خیال چپ . چپ چپ نگاهش می کنم تا حساب کار دستش بیاید . راست راست زل می زند تو چشمانم و می گوید نه .. آفرین به زن ، می زند زیر بغلش و می آوردش تا من... ممنوم ... بدون این کلاه حس می کنم سر ندارم ... درد می کند این کلاه ...کهنه شده است این سر ... سر وقت باید برسم ... بی دست فرمان به کجا می برم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۳ ساعت 16:5 توسط علی
|