از اتوبان ِ پشت ِخانه ام

یک راه کشیده اند به تختخواب من

صد و بیست کیلومتر در ساعت

می آیند و می روند

دوستان دوران کودکی

تمام توپ های پنچرم

دختران دوران دبیرستان

-که بعد از پانزده سال

همچنان شانزده ساله اند-

فیلسوفان خانه ی دانشجویی

و شاعران هفتصد ساله ای

که پا به پا ی ما تا صبح بیدار می ماندند

 

ساعت خواب می ماند

اتوبان زنگ می زند

و تخت از پشت پنجره

نا امید

برایم دست تکان می دهد

 

پشت به فرمان نشسته ام و

راه را به جایی نمی برم