خیابان شهید خلوت
یک خیابان راه دارم برای رفتن . بارها از این خیابان عبور کرده ام اما همیشه سوار بر یک خودروی سواری بوده ام و این اولین باری است که پیاده آن را طی می کنم . خیابان نسبتن خلوتی است با پیاده روهای تقریبن عریض که ماشین ها گویی منظم تر از دیگر خیابان ها در آن رفت و آمد می کنند . شاید من هم زمانی که پشت ماشینم بوده ام ناخودآگاه در این خیابان رانندگی ام بهتر میشده است . جالبترین نکته ی این خیابان برایم این است که نامش را نمی دانم . نمی دانم چند وقت است که به این موضوع پی برده ام . مدت هاست که هر وقت گذرم به این خیابان می افتد به دقت به دیوارهایش توجه می کنم تا تابلویی ببینم که نام خیابان را رویش نوشته اند ، اما هرگز چیزی ندیده ام . چند باری هم که سوار تاکسی از این خیابان عبور کرده ام ، وقتی از راننده ها اسمش را پرسیده ام آنها هم اظهار بی اطلاعی کرده اند . راستش یک بار هم در نرم افزار جدیدی که نقشه ی این شهر را با جزییات نشان می دهد به دنبال نام این خیابان گشتم اما باز هم چیزی پیدا نکردم . حالا که پیاده از آن عبور می کنم به سرم می زند که خیابان را به نامم کنم . برای این کار می بایست شهید شوم در راه میهنم . اگر دانشمندی بزرگ یا هنرمندی جاودانه هم شوم شاید بتوانم دفعه ی بعد که از این خیابان عبور می کنم تابلویی را ببنیم که رویش نوشته شده است : خیابان ِشهید خلوت . فامیلی مرسومی نیست ، می دانم . دوست دارم لحظه مرگم چنین باشد : در یک سنگر نشسته ام و اسلحه ام را در بغلم فشار می دهم . چند ساعت قبل تمام گردان عقب نشینی کرده اند و من به دلایلی که بعدن برایم معلوم می شود این کار را نکرده ام . از بیرون سنگر صدای دشمن بگوش می رسد که انگار سنگر به سنگر مشغول پیشروی هستند . به سرعت شروع به نوشتن یک وصیت نامه می کنم . در وصیت نامه قید می کنم که این خیابان را به نام من بزنند، احتمالن مجبور می شوم کروکی آن را هم بکشم . نوشتنم تمام می شود و سر اسلحه را در دهانم می گذارم و در حالی که پیشانی ام عرق کرده است و دستانم می لرزند سعی می کنم ماشه را بچکانم . قبل از این که این اتفاق بیفتد یک نارنجک از در سنگر سر می خورد داخل و جلوی پایم متوقف می شود . من به سرعت وصیت نامه را از سنگر بیرون می اندازم و قبل از مرگ حتا فرصت نمی کنم که فریادی بزنم . به دلایلی که دیگر به من مربوط نمی شود وصیت نامه به دست نیروهای خودی می رسد و آنها در یک مراسم رسمی خیابان را به نام من می کنند ، تمام آشنایانم در این مراسم حضور پیدا می کنند و بهترین لباس هایشان را می پوشند . هنوز نیمی از خیابان برای طی شدن مانده است ، از فکر شهید شدن می زنم بیرون ، به دردسرش نمی ارزد ، به اینکه یکبند نامم را ببرند . تا به حال به درختانش دقت نکرده بودم . بله ، به معنی واقعی کلمه زیبا هستند و به این خیابان می آیند ، همه شان در فواصلی یکسان کاشته شده اند و در پیاده رو و در میان فاصله ی بین دو درخت یک تیر برق کوتاه به پیاده رو منظره ای زیبا بخشیده است . این طور پیاده رو ها به این درد می خورند که در آنها با کسی که تا به حال ملاقاتش نکرده ای قرار بگذاری . طرف کمی تاخیر کند و تو در فاصله ی بین دو درخت دائمن قدم بزنی ، انگار که نگهبان در ورودی یک ساختمان مهم باشی ، و هر سه دوری که قدم می زنی یکبار زیر تیر برق بایستی و ساعتت را نگاه کنی . در یکی از این ساعت نگاه کردن ها غریبه سر برسد و بابت تاخیرش پوزش بخواهد ، سریع راه بیفتید و چشمتان دنبال اولین کافه یا سینمایی باشد که در این خیابان می بینید . یادم نمی آید چنین مکان هایی را قبلن در این خیابان دیده باشم . اکثر مغازه هایش لوازم ورزشی می فروشند و بیشترشان لوازم تنیس . راکت ها با مارک های مختلف به دیوار ویترین ها تکیه داده اند و توپ های سبز رنگ کف ویترین ولو شده اند . برای کسی مثل من که مجبور است تمام این خیابان را پیاده تا آخر برود منظره ی کسل کننده ای است . به خصوص اگر به تنیس و ورزش های فردی علاقه نداشته باشید و چیزهایی مثل فوتبال آمریکایی را ترجیح بدهید . کارهای بسیار دیگری می شد در چنین خیابانی پا بگیرند ، کتاب فروشی ، رستوران هایی که میزهایشان را در پیاده رو برپا کرده اند ، شاید هم لوازم بهداشتی و آرایشی . نباید زیاد پر توقع بود . همین دختر ها و پسرهای جوان که از این مغازه بیرون می آیند و جلوی ویترین مغازه ی بعدی می ایستند هم به اندازه ی کافی جذابند . دیگر مسیر زیادی تا انتهای خیابان نمانده است . پانزده بیست مغازه ، شاید هم کمتر . کاری نمی شود کرد . راه از آنچه فکر می کردم طولانی تر است . چنین خیابان زیبایی با طول نسبتن زیادش جان می دهد برای تظاهرات کردن . دوست دارم ببینم مغازه دارها را که با دیدن جمعیت به سرعت کرکره ها را پایین می دهند و از پشت در به خیابان چشم می دوزند . یکی از رهبران ِ ائتلاف مخالفان چند روز قبل در این خیابان به طرز مشکوکی به قتل رسیده است . آمده بود برای دخترش لباس تنیس بخرد . یک بنز با شیشه های دودی رنگ لحظه ای کنار پیاده رو ایستاده است ، اینها را دخترش به خبرنگاران گفته است . سرنشین صندلی عقب شیشه اش را پایین داده و رهبر مخالف را فراخوانده است . رهبر مخالف که به نزدیکی ماشین رسیده است صدای سه تیر خیابان را در سکوت فرو می برد . کمی بعد از سکوت بنز دودی رنگ به سرعت دور می شود . قبل از دور شدن سرنشین جلو ی بنز با این لفظ از رهبر مخالف خداحافظی کرده است : کمونیست کثیف ، یا لیبرال کثیف ، شاید هم رهبر مخالف یک متحجر کثیف بوده است ، یا یک غرب زده ی کثیف ، شرق زده هم داریم ؟ به هر حال فردایش طرفداران مقتول در این خیابان تجمع می کنند . تجمع به خشونت کشیده می شود . تا چند سال بعد در همین خیابان مراسم یادبود برگزار می شود . شاید من هم یک سال در این مراسم شرکت کردم . هوا تقریبن تاریک شده است . در پاهایم درد را حس می کنم . به سرم می زند کمی استراحت کنم اما چند قدم بیشتر به انتهای این خیابان نمانده است. ماشینی سیاه رنگ کنارم توقف می کند . فردی که جلو نشسته است با لبخندی رو به من می کند و می پرسد که لوازم ورزشی خلوت را در این خیابان می شناسم یا نه ، نه . عذر خواهی می کند و به راهش ادامه می دهد . لحظه ی آخر و در چشم به هم زدنی خودم را می بینم در صندلی عقب که کنار دست دخترم نشسته ام و اسلحه ای را میان پاهایم گرفته ام . خیابان تمام شده است و یادم نمی آید که قرار بود به کجا بروم . به هر حال ، این ، آن پایانی نیست که برای چنین داستانی می خواستم