حالا که سال ها از آن ماجرا گذشته است باید مطمئن شده باشیم که او با شغلش هیچ مشکلی نداشت . در واقع می توان با قاطعیت گفت که او هیچ مشکل خاصی نداشت . هر روز راس ساعت شش از خواب بیدار می شد . آبی به صورتش می زد ، لباس می پوشید و می ایستاد روبروی آینه ، به چهل پنجاه ادکلنی که روی میز توالت قرار داشت نگاه می کرد ، یکی را بر می داشت ، تا نصف آن را روی خودش خالی می کرد و بعد آن را در کیف دستی اش می گذاشت . همیشه لحظه ی آخر گره کراواتش را محکم می کرد . بعد بر می گشت و به همسرش که هنوز در خواب بود نگاهی می انداخت . بی صدا در را باز می کرد و از خانه ی نسبتن مجلل شان بیرون می زد . بعضی روزها سری هم داخل اتاق بچه ها می کرد و بعد خارج می شد . سه طبقه تا دم در راه داشت ، پله ها را آرام آرام پشت سر می گذاشت ، در را پشت سرش می بست و چند لحظه ای به آن تکیه می داد . بعد می رفت و می ایستاد آن طرف خیابان ، کنار یک سطل سیاه رنگ زباله . داخل سطل را نگاه می کرد ، معمولن تا نیمه پر بود از زباله ، از لغت آشغال تنفر داشت . کیفش را به آرامی گوشه ی سطل می گذاشت و خودش مثل یک گربه ی گرسنه نرم و آهسته به داخل سطل می پرید ، کیفش را بغل می کرد و تا زمانی که ماشین زباله از راه برسد چشم می دوخت به آسمان . زمان مشخصی نداشت ، گاهی چند دقیقه و گاهی چند ساعت و حتا یکی دو روز طول می کشید تا ماشین از راه برسد . به عنوان بازرس سازمان بازیافت یکی از وظایفش کنترل همین زمان کاری ماشین های حمل زباله بود . کم پیش می آمد اما گاهی در همین زمان برخی زباله هایشان را در آن سطل می ریختند ، از این برخی ، برخی او را می دیدند و با تعجب به او چشم می دوختند ، به عنوان جواب تنها می توانست لبخند بزند . تصور غالب این بود که دیوانه است چرا که هیچ کدام از آن عابرین کارتن خوابی را با آن سر و وضع ندیده بودند . هنگام انتقال زباله ها به داخل ماشین کیفش را زیرش می گذاشت و با دو دستش دیواره ها ی سطل را محکم می فشرد . معمولن یک روز و نیم کارش طول می کشید . عصر به در خانه می رسید . ادکلن اش را از کیفش درمی آورد و نصف دیگر را روی کت و شلوارش خالی می کرد . پله ها را یکی در میان طی می کرد و زنگ آپارتمان اش را فشار می داد . معمولن همسرش یا دختر بزرگش در را باز می کردند . در آغوششان می گرفت ، کیف را کنار در رها می کرد و اگر خریدی داشت آنها از او می گرفتند . می رفت داخل حمام . حمام کوچکی بود ...لباس هایش را در سبد مخصوص لباس های کثیف می گذاشت و دوش می گرفت . ده سال به همین منوال گذشت ، مشکلی نبود . تنها در یکی از اجتماعات خیابانی به اشتباه می خواستند سطلی را که او داخلش بود را آتش بزنند که به موقع او را دیدند و نجات یافت . بین آشنایان به عنوان پدری  رئوف و همسری مهربان شناخته شده بود . در اداره ی بازیافت همه منتظر بودند تا رییس کل به زودی بازنشسته شود و او جایش را بگیرد . در آن اداره رسم بر این بود که رییس از بین یکی از بازرسین وظیفه شناس و معتبر انتخاب شود و همه ی  اینها صفاتی  بود که حتا به اقرار بدخواهانش در او به چشم می آمد . خودش هم همیشه نظر اطرافیانش را داشت ، به نظرش چیزی باری نگرانی وجود نداشت ، شاید همین موضوع کم کم باعث نگرانی اش و باقی اتفاقات شد .

کسی دقیقن نمی داند که ماجرا از کجا آغاز شد ، با تخمینی نه چندان دقیق می توان گفت که حدود یازده سال از حضورش در آن خانه می گذشت . کم کم به نظر می آمد هنگام بازگشت به خانه خسته است .  اما سعی می کرد با خانواده اش بهترین رفتار ممکن را داشته باشد . میرفت و لباس هایش را در سبد مخصوص می گذشت و شیر آب را باز می کرد و این داشت برایش تبدیل به آغاز یک فاجعه می شد . اوایل ترسناک به نظر نمی آمد ، اما کم کم احساس می کرد که لا به لای صدای آب که از دوش سرازیر می شد او صدای جیغ و فریاد می شنود . ابتدا به نظرش خنده دار رسید . بعد از چند هفته اما موضوع جدی شد . برای اینکه مطمئن شود صدای جیغ و فریاد تنها اوهام ذهن اوست گاهی اوقات دوش را می بست و وقتی با قطع شدن صدای آب سر و صداها پایان می یافت او نیز آرام می گرفت . کم کم برایش حمام کردن به معضلی تبدیل شد ، چند بار سعی کرد با یک ادکلن اضافی مشکل را حل کند اما فایده ای نداشت . به سرش زد چند سطل را آب کند و در حمام بگذارد و هنگام پر شدن سطل ها بیرون بایستد اما باز هم او صدای فریاد و درخواست کمک می شنید  . صداها ابتدا کاملن گنگ می آمدند . اما انگار هر بار که می گذشت  واضح تر از قبل به گوش می رسیدند . چند ماهی از این ماجرا گذشته بود که خانواده اش نیز از این مشکل مطلع شدند . آن روز قبل از باز کردن دوش چند لحظه به شیرهای گرم و سرد خیره شد ، با خودش قول داد که این مشکل مسخره را حل کند و مطمئن بود که دیگر صدایی نمی شنود . اما این بار که شیر را باز کرد به نظرش رسید صدا ها از خانه اش و از بیرون حمام به گوش می رسند . با هراس در را باز کرد و همسرش و دو دختر و پسرش را با فریاد صدا کرد . دخترها خانه نبودند . همسرش که از خواب پریده بود نزدیکش شد و وقتی همسرش را دید نگرانی اش بر طرف شد . همینطور که می گذشت رفتارهایش عجیب و غریب تر می شد . یکبار در حالی که دوستان دخترش در خانه شان بودند خیس و سراسیمه از حمام بیرون زد و انگار که در حالت عادی است جویای احوال آنها شد . به پیشنهاد خانواده اش به چند دکتر مجرب برای درمان مراجعه کرد . داروهایی تجویز کردند و دستوراتی که معمولن پزشکان در این گونه موارد می دهند . اما فایده ای نداشت . روز آخر کمی زودتر از همیشه به خانه برگشت ، همه در خانه حاضر بودند . همسرش روزنامه ای به دست گرفته بود . پسرش در اتاق با تلفن مشغول صحبت بود و دو دخترش در حال تماشای تلویزیون . مثل همیشه بعد از چند دقیقه وارد حمام شد اما منصرف شد و بیرون آمد . صبر کرد تا شب شود و همه بخوابند . سپس آهسته از خانه بیرون زد و دو دبه ای که داخل سطل گذاشته بود را بالا آورد . تا یک هفته بنا به گفته ی همسایه ها محله شان بوی بنزین می داد ، رد بنزین تا پشت در حمام آمده بود . ایستاد زیر دوش و شیر باز کرد . امیدوار بود که دیگر صدای زجه و کمک نشنود . با تمام وجود امیدوار بود . شیر را که باز کرد مطمئن شد که عده ای آن بیرون کمک می خواهند . گوشهایش را دو دستی چسبید و سعی کرد صدایی نشنود . صداها نزدیک تر و نزدیک تر آمده بودند با این همه انگار که کلمه ای ادا نمی شد ، تنها ناله بود و جیغ و شیون . کاری از دستش برنمی آمد