مسعود کیمیایی کارگردان خوبی است که فیلم های مزخرفی می سازد . جمله ی قبل حداقل در مورد فیلم هایی که در چند سال اخیر ساخته است مصداق دارد و این به ظاهر پارادوکس بیشتر از آنکه شاعرانه باشد اسفناک است  . برای همین در مورد فیلم محاکمه در خیابان چیز خاصی برای گفتن نمی ماند . در واقع چیز جدیدی برای گفتن نمی ماند . اما در مورد بیلبوردهای این فیلم چرا . در واقع به نظر من تبلیغات این فیلم بسیار جذاب تر از خود فیلم است . به خصوص آن قسمتی از این بیلبوردها که با رنگی متمایز روی زمینه ی سبز نوشته شده است : بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی . نه زمینه سبز تبلیغ  و احتمالن ارجاعات این رنگ به وضعیت فعلی ایران  اهمیت دارد و نه سبک و نوع تبلیغات این فیلم . برای من تنها همین یک جمله اهمیت دارد : بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی  . مسعود خان کیمیایی . از خیابان به سینما برگردیم شاید بهتر باشد

من اگر از طرفداران و سینه چاکان سینمایش باشم چیزهای زیادی هست که بتوانم از فیلم هایش بیاموزم . اینکه  نباید همرنگ جماعت شد . روی اصول و عقاید شخصی که  صد البته با حقیقت همخوانند پا فشاری کنم و تسلیم شرایط  و نیروهای حاکم بر جامعه نشوم . انسانیت اقتضا می کند در راه آرمان ها و اعتقاداتم جان خود را فدا کنم و در برابر ظلم ستم بایستم و هرگز همراه زورگویان نباشم و دیگر حرفها و شعارهای زیبایی که در فیلم های او جولان می دهند . حالا به خیابان باز می گردیم  تا  ببینینم آنجا چه می گذرد

مسعود کیمیایی در پر التهاب ترین و مشوش ترین اوضاع سیاسی ایران توانسته بیست و هفت فیلم بسازد و حدس می زنم تمام این فیلم ها یا اکثرشان اکران عمومی داشته اند . دوران محمد رضا پهلوی و خمینی و خامنه ای ، دوران موسوی و رفسنجانی و خاتمی و احمدی نژاد ، دوران میرسلیم و مهاجرانی و صفار . او را با کارگردانانی مقایسه کنیم که مثل او در هر دو دوره ی قبل و بعد از انقلاب فیلم ساخته اند . مهم نیست بر سر فریدون گله و سهراب شهید ثالث چه آمد . از همین آشنایان دیروز و امروز شروع کنیم ، از کارگردانانی که چه بسا هرگز سیاسی هم نبوده اند . کیارستمی ، مهرجویی . بیضایی که فیلم ساختن اش همانند اسم فیلم هایش است :  شاید وقتی دیگر . اینان را کنار می گذاریم   و به نور چشمی ها می پردازیم ، مخملباف ، حاتمی کیا ، ملاقلی پور . حتا جمال شورجه هم نتوانسته است بیست و هفت فیلم بسازد !  این پشتکار ستودنی است . به سینما باز می گردیم

فیلم قیصر فیلم خوبی است . به خصوص اگر در دوره ی تاریخی خودش آنر ا بررسی کنیم – کاری که در مورد هنر بی معنی است – فیلم بهتری هم می شود . اما  اگر درست خاطرم باشد دیالوگی دارد که در آن ، قیصر ،  این لات پایین شهری آن موقع تهران رو به خان دایی می گوید : خان دایی تو آدمو نا امید می کنی  . اهمیتی ندارد که شاید حالا و در بین فرهیخته ترین طبقات هم چنین جمله ای از دهان کسی نشنوید . به خیابان بازگردیم

چرا مسعود کیمیایی همیشه عقب تر از شخصیت هایی است که خلق می کند ؟ چرا یکبار هم نشده مثل قیصر رفتار کند ؟ چرا از فیلمهایی که خودش ساخته  یاد نمی گیرد که موضوعاتی وجود دارند  که هر کس به آنها اعتقاد دارد و باید رویشان پافشاری کند ؟ جواب شاید ساده باشد : اینها تنها فیلم است و لزومی ندارد که هنرمند شخصیت هایی که خلق می کند را زندگی کند   . شاید بگویید  این استعداد و پشتکار این مرد با معرفت سینماست . یا شاید هم بگویید که که این مشکل بقیه است نه او . حتا می توان گفت او خنثا ترین فیلم ها را در این سال ها ساخته است ، فیلم هایی که صفار و وزیر فرهنگ پهلوی - و صد البته عزت خان ضرغامی در دیدارچند روز قبلش با استاد مورد نظر ما  -  به یک اندازه از آنها استقبال کرده اند ، نکته ای که البته با ادعاهای خود ایشان احتمالن همخوانی ندارد . به هر حال از سینمای او یاد گرفته ایم که بگوییم  شخص مسعود کیمیایی ، نه قیصر، که خان دایی سینمای ایران است ، و واقعن آدم را ناامید می کند