خاک سور- حسین فاضلی
فرهنگ ، عقل جهانی بس کم عقل است – گی دبور
2
امروز نمایشگاه کتاب تمام می شود . البته در شروع شدن این نمایشگاه جای شک و تردید وجود دارد ، اما به هر حال امروز تمام می شود . در روزهای نمایشگاه حرف زیادی از کتاب نبود . به جایش کلی مطلب نوشته شد و دیدم ، که این همه غرفه ی مواد غذایی و فست فود و هایدا در محیط مصلی چه می کند . غیر فرهنگی است . در نمایشگاه کتاب فقط باید کتاب عرضه شود . فقط کتاب که یار مهربان است و دانا و خوش بیان است و الخ
تحلیل های زیادی هم از این موضوع صورت گرفت ، شد ، به انجام رسید ... از نا بکاری حکومت تا حماقت مردم . حجم عظیمی از ملت اهل فرهنگ و ادب ، حجم عظیمی از مردم را مسخره و سرزنش کردند که چرا اینقدر بی فرهنگ هستند و ( احتمالا ) مثل آنها با فرهنگ نیستند تا فقط برای کتاب به نمایشگاه بیایند
3
اما خودمانیم ( خودمان : نهایت صد میلیون فارسی زبان که احتمالا هشتاد میلیون از آنها خودشان را به 500 لغت ضروری در انگلیسی و آیلس و وات ایز یور نیم بسته اند ) ایراد این غرفه های غیر فرهنگی چیست ؟ کتاب غذای روح است و از این خزعبلات ، قبول . ما که هر چه رادیولوژی و ام آر آی و کوفت و زهرمار دادیم ، کسی روح مان را به ما نشان نداد . اما همه مان ، چه فرهنگی چه گوسفند ، بر سر معنای گرسنگی متفق القولیم . همه فکر می کنیم می دانیم ضعف و ناتوانی ناشی از عدم رسیدن مواد غذایی به بدن چیست . پس چرا اینقدر مکان هایی که عذای جسم را تامین می کنند به نظرمان دور از تمدن اند؟
4
وزیر فرهنگ درست گفته اند . این مکان هر چه هست جز نمایشگاه ( و البته چه خوب ) مکانی است که اهالی یک بیزنس معروف – فرهنگ – که فکر می کنندتخم دو زرده کرده اند و صاحب روح هستند و متشخص و بافرهنگ ( و نتیجتا باقی مردم ، همان کارگر یخ در بهشت فروش و هانی و هایدا و...= احمق ، نفهم ، بی فرهنگ ) باید به آنها مراجعه کنند تا صاحب فضیلت شوند و سطح انسانی شان بالا برود . و این وسط ساندویچ سق زدن عملی است بسیار دور از شخصیت . حشو است . باید از آن پرهیز کرد چرا که در تمام طول تاریخ ، روح بر جسم حاکمیت داشته است . حتی امروزه هم که دیگر تن آدمی نه به جان آدمی بلکه به عضلات فربه و بادی بیلدینگ عزیز است و خود جسم به موضوعی روحانی تبدیل شده است . نه اساتید ، گلخانه ی فرهنگ مدت هاست تمام گیاهان اش پوسیده اند
5
افراد با فرهنگ تقریبا همگی شان ساکن تهران هستند و نمی دانند کلی آدم از سراسر ایران ( شاید هم جهان ) برای چند روز به تهران می آیند تا کتاب ببینند و چندین روز و ساعت در محیط قدسی نمایشگاه معطل اند و همین باعث می شود تا گرسنه شوند و بخواهند چیزی علاوه بر کتاب بخورند . که دیدن طبخ غذا و چهار کارگری که کاهو لای نان می گذارند باعث نمی شود تا گلخانه ای به نام فرهنگ و کتاب ، مضمحل شود . اصلا همین حساسیت به غرف غذایی و هرچه غیر از کتاب عرضه می شود و ملت نوش جان میکنند ، نشانه ی حسودی و حماقت و ضعف است . احتمالا بهترین ناشر ایران – هر که هست – هم می داند که نمی تواند با هایدا رقابت کند ، و هانی در ایام نمایشگاه ده برابر او دخل می زند ، همانطور که در شعب سراسری اش در طول سال .و البته این حسادت در محیط اقتصاد امری معمول است
6
اما اینکه مردم در ایام نمایشگاه از نظر جسمی بیشتر گرسنه میشوند ، فقط ناشی از نزدیکی هایدا و هانی است ؟ مگر در این ایام و به نام کتاب چه عرضه می شود ؟ غرفی مثل یا لثارات و هزار راه موفقیت که تکلیف شان معلوم است ، مشتری خودشان را دارندو فرقی هم نمی کند نمایشگاه باشد یا نه ، می فروشند و خرج شان در می آید . غرف علمی و کتب دانشگاهی هم که حکایت شان مثل هایدا و هانی است ، خسته نباشند
می ماند ادبیات و فلسفه . امسال چه کتاب خاصی در آمد ؟ فلسفه که تکلیف اش معلوم است ،اصلا استثنایی ترین آثار در آمده باشد . خریده می شود تا زینت بخش کتابخانه ها باشد . اگر خریده شود ، آن هم توسط یکی دو هزار نفر ، که آنها هم خودشان را علامه ی دهر و تحلیلگر و یک پا فیلسوف می دانند و شپیشان منیژه خانم است و نیازی به مطالعه ی این کتاب ها ندارند ، اما باید آرشیوشان کامل شود .باید کتاب را با دقت ورق بزنند تا بتوانند چهار تا متلک به مترجم اش بیاندازند – اگر در حلقه ی مریدان نیست – یا خسته نباشیدی بگویند – اگر جزو همپباله هاست –
اوضاع ادبیات از این هم اسفناک تر است . مشتی کتاب در می آید به نام ادبیات داستانی ، بعضی از این کتاب ها واقعا مهم اند و شاهکار هستی . از نقطه ی الف شروع می کنند و بعد از هوا کردن چند فیل ، در انتها به نقطه ی ب می رسند . در این بین یکی دو متلک به اهل سیاست می اندازند ، از زنی ستمدیده حکایت می کنند یا از ازگلی که معمولا مرد است و بسیار عمیق و یکبند از خودش می پرسد برای چه به دنیا آمده ام
در مورد شعر، داستان کمی خنده دار تر است . چند هزار نفر در سال کتاب شعر چاپ میکنند ( از جمله من ) و خودشان هم کتاب های خودشان را نمی خرند ، و همه استعداد بی بدیل سده هستند و هیچکس جز بچه محل های خودشان را قبول ندارند . محض اطلاع اساتید بگویم که امرزه ترانه و دلنوشته هم شعر محسوب می شود و از قضا بیشتر هم مخاطب دارد .ما با نوعی بازگشت ادبی روبرو هستیم ، بازگشت که ، چه عرض کنم
7
...
8
امسال از خرید یک کتاب فوق العاده راضی ام : خاک سور ، حسین فاضلی .
از ایشان قبلا دو کتاب شعر خوانده یودم . روی جلد خاک سور نوشته شده که رمان است . کتاب را ورق زدم ، و کلی تعجب کردم . عادت بینایی به چیزی می گوید رمان که 500-600 صفحه سیاه و پر شده باشد . خاک سور اینطور نیست . این کتاب را هنوز نخوانده ام ، اما از ظاهر کتاب معلوم است که با یکی از آن رمان های جانماز آب کش (کلاسیک ، سنتی ، مسخره) طرف نیستیم ، از آن رمان ها که نویسنده به سبب نبود تمکن و اشنا ، نتوانسته فاطما گل و کوزی گونی بسازد و مجبور شده پا جای پای فلوبر بگذارد و بنویسد . از همان رمان ها که همگی با گوشه ی چشمی به سینما و تلویزیون نوشته می شوند . خاک سور در اولین نگاه از این شیوه ی رایج فرسنگ ها به دور است
مدت هاست ادبیات داستانی نمی خوانم .بس که اکثر آثار یکنواخت ، کسل کننده و سنتی اند .( این گفته ی فرانسیس بیکن ِ نقاش در مورد آنچه ادبیات داستانی خوانده می شود هم بسیار مصداق دارد : می خواهم خیلی خیلی زیاد آنچه والری گفته است را انجام دهم : " دادن حس ، بدون کسالت ِ انتقال اش " و لحظه ای که داستان وارد می شود کسالت هم مستولی می شود ) اما خاک سور متفاوت است . قول می دهم . هنوز کتاب را نخوانده ام اما همین که همچنان در فرم های غیر عادی رمان نوشته میشود ، همین که یکنفر جرآت کرده و تلاش نکرده تا مثل بقیه باشد ، جای خوشحالی دارد