برای رسیدن به تو

از میان خرت و پرت هایم

یک جفت بال درمی آورم


فایده ای ندارد

آنقدر دور شده ای

که دست هیچ فریادی هم

به گوشهایت نمی رسد


ناچار

برمی گردم

به همین خرده ریزهایی که

جا گذاشته ای در اتاقم :

یک عکس     بی لبخند

یک سنجاق سر

و بسیاری من

که با یک دهان باز

                        چشم به آسمان دوخته اند