بیمارستان احمقانه ترین نوع تادیب است ، قضات ، اینجا تنها یک حکم برای بریدن دارند : سلامت


خیره می شود به دوردست ، دوردست خودش : چقدر راه مانده است


" از ترس مرگ خودکشی کردن " ، این برداشت رایج از آن چیزی است که زندگی خوانده می شود


در نوجوانی در دبیرستان تئاتر بازی می کرد ، حالا و در چهل سالگی ، از عهده ی خودش هم بر نمی آید


حق هیچوقت با من نیست ، حالا این من هرکس که می خواهد باشد ، من یا هر کس دیگر


بیدار بودن ، یا آگاهی از یک خواب آلودگی ِ ابدی 


برایش ابد بریده اند ، پشت میله های تن اش ، شادمان ایستاده و می گوید : هیچ وقت این قدر خودم نبودم