دریبلینگ ، مارادونا  ، و مسی

در فوتبال آنچه که تکنیک نامیده می شود معمولن معنایش توانایی های انفرادی بازیکنان است ، و تاکتیک در تقابل با آن به امری گروهی و تیمی اشاره دارد . بارزترین نمونه ی تکنیک دریبلینگ است ، که آنها که دیده اند می گویند گارینشای برزیلی اسطوره ی این فن بوده است ( می گویند حتا پله از این نظر به او حسودی می کرده است ). اما درباره ی تاکتیک تیم های بسیاری را می توان مثال زد که بی شک بارسلونای گواردیولا انقلابی در تاکتیک محسوب می شود،  دیدن بازی های این تیم از معدود خوش شانسی های نسل ما بوده است و با کمی اغراق می توان گفت که از معدود اتفاقات ِ حقیقتن بکر ِ دوران ماست

با این تفکیک ِ بدیهی می توان برخی تیم ها را با برخی قیاس کرد ، و رایج تر از این ، بسیاری بازیکنان را با بسیاری بازیکنان دیگر مقایسه می کنند . امروز سرآمد این بحث ها مقایسه ی بین مارادونا و مسی است و این که کدام یک از این دو از دیگری بهتر اند . هر دو این گزینه ها طرفداران خاص خودشان را دارند و این طرفداران استدلال های خودشان را . طرفداران مارادونا معمولن به افتخارات وی بخصوص در سطح ملی اشاره می کنند ، چیزی که تا الان ضعف مسی محسوب می شود ، به این نکته البته باید شخصیت کاریزماتیک او در زمین فوتبال را نیز اضافه کرد . در عوض مدافعان مسی به تغییرات فوتبال در سال های اخیر اشاره می کنند ، اینکه فوتبال تدافعی تر شده است و شیوه ی دفاعی تیم ها کامل تر و پیچیده تر شده است ، مدافعان امروزی تقریبن دوبرابر مدافعان در زمان ِ مارادونا می دوند

چنین قیاسی ، اگر ذاتن کار درستی باشد که احتمالن نیست ، در چنین سطحی نیازمند آن است که این تفکیک قدیمی میان تکنیک و تاکتیک کنار گذاشته شود چرا که تکنیک همانقدر بستگی به توانایی و هوش و استعداد فردی دارد که نیازمند کار گروهی ِ مشخص است . مثال بارز این امر باز هم بارسلونای گوردیولاست ، اگر مسی در تیم پپ زمین تا آسمان متفاوت از مسی ِ آرژانتین است دلیل اصلی اش نه کم کاری و نبود انگیزه و توجیهات ِ ساده انگارانه ای از این قبیل است و نه تفاوت در سطح مسابقات . تفاوت اصلی در تاکتیک اتخاذ شده و فضای ایجاد شده ی ناشی از این تاکتیک برای بازیکنان تکنیکی است

 در بارسلونا سیستم تیمی آنچنان سیال و غیر قابل پیش بینی است که حتا ماشینی ترین بازیکنان نیز هنرمند به نظر می رسند و این امر از بازیکنان حیف قدرت هرگونه پیش بینی ِ حرکت حریف را سلب می کند ، حتا بزرگترین مربیان نیز بارها در برابر بارسلونا این اشتباه را مرتکب شده اند و بی آنکه کلیت این تیم را در نظر بگیرند به بستن ِ چند بازیکن شاخص تر ِ این تیم اکتفا می کنند . دقیقن همین جاست که نبوغ فردی چون هیدینگ به چشم می آید ،  او در بازی ِ چلسی برابر بارسلونا بخوبی فهمیده بود که باید به این تیم به مثابه یک تیم ، یک کل نگاه کند و نه مجموعه ای از چند ستاره ی درخشان ، و این ذهنیت مدیریت تیم بارسلونا است که امکان بروز چنین خلاقیت هایی را به فرد فرد بازیکنانش می دهد . بنابراین در حتا شخصی ترین قدرت های فردی مسی نظیر دریبلینگ همانقدر خودش نقش و سهم دارد که مرد ِ آرام ِ روی نیمکت .

درباره ی مارادونا قضیه تا حد زیادی برعکس مسی است . او در دوران بازیگری اش تا چنان حدی وجود ِ شخصی اش را در زمین اثبات می کرد که نه تنها سیستم تیم ِ خودش را تحت الشعاع قرار می داد بلکه روی شیوه های بازی تیم حریف نیز تاثیر خیره کننده ای می گذاشت ، گویی که حریفانش درناخودآگاه شان همانقدر حریف ِ وی بودند که تمشاگر ِ هنرمندی اش ، و چنا همه محو او بودند که گویی دوست دارند در خلق یک اثر به او یاری رسانند .  اگر در مسی تاکتیک تیم جزیی از تکنیک او محسوب می شود ، در مارادونا تاکتیک تیمی محصول تکنیک فردی اوست ، بازیکنان آرژانتین هشتاد و شش یک نکته را بخوبی فهمیده بودند ، اینکه تنها کاری که باید بکنند این است که مارادونا را در راحت ترین شرایط اش قرار دهند

دکتر بیلاردو هموطن مارادونا در تیم ِ منتخب قرن اش بجای مارادونا زیدان را قرار داد ، وقتی موضوع را به خود ِ زیدان گفتند او در جواب گفت که مارادونا آخرین نفری بوده است که توانسته است به تنهایی یک تیم را قهرمان کند . تفاوت اصلی این دو در همین نکته است ، مارادونا می توانست یک تیم را به تنهایی قهرمان کند ، اما مسی می تواند ستاره ی یک تیم ِ قهرمان باشد .مارادونا در بارسلونای فعلی نه تنها می توانست همان مارادونای همیشگی باشد بلکه احتمالن باعث خراب شدن سبک بازی بارسلونا می شد ، همانطور که مسی همان کاری را با آرژانتین هشتاد و شش  می توانست انجام دهد که با آرژانتین فعلی . در مقایسه ی این دو ، باز هم اگر چنین مقایسه ای کار درستی باشد ، توجه باید به تفاوت هایشان باشد و نه به شباهت هایشان ، چنین شباهتی احتمالن وجود ندارد ، و اگر یک شباهت میان این دو وجود داشته باشد این است که  هر دو به طرزی درخشان نماینده ی دو سبک متفاوت از فوتبال هستند

 

دیوید گیل در قطار سریع السیر نیمه شب

 

 

محمد ابن منور در جای جای کتاب اسرار التوحید داوری را در کنار کفر نشانده است ، و جایی به نقل از ابوسعید آورده که داوری کفر است . منش کفر آمیز ِ – یا به معنای امروزی آن : منش غیرعقلانی ِ- دستگاه های قضایی ِ معاصر از پیش فرضی اشتباه سرچشمه می گیرد : در بحث جزا گویی فرض بر این است که فرد دارای اراده و توانایی در انتخاب است ، و البته فرد دارای گوهری ذاتی و منحصر به فرد فرض می شود و بدین ترتیب  دربرابر اعمال خلاف قانون و زیان آور خود مسئول است و مستحق مجازات . چنین پیش فرضی کاملن باطل است و نتیجتن هرگونه قضاوت و داوری بر مبنای آن بی ارزش و فاقد اعتبار است چرا که از یک سو سازو کارهای اجتماعی امروزی بخصوص در حوزه ی اقتصاد آنچنان سفت و سخت و تحمیلی است که فرد هیچ راه گریزی ازآن ندارد و از سوی دیگر فرد نه تنها دارای آن منش و ذات فطری و یکه نیست بلکه کاملن شخصیت و جایگاه اجتماعی اش توسط عواملی بیرون از فرد و اجتماعی شکل می گیرد . بنابراین دادگاه ها خود را محق می دانند که به نام دفاع از جامعه و آحاد انسانی فرد یا گروهی را به هر شکل که خود صلاح می دانند مجازات کنند بی آنکه به این نکته توجه داشته باشند که اعمال ِ به اصطلاح خلاف قانونی که فرد مرتکب شده است و منافع عمومی را به خطر انداخته خود محصول همان اجتماعی است که حالا او را در جایگاه مجرم نشانده است ، گویی فرد کفاره ی گناهی اجتماعی است که به وسیله ی تنبیه وی ، عقوبت این گناه دامن گیر باقی افراد نخواهد شد

امروزه بی توجه به بنیان غلط قوانین و مجازات ، جنبش هایی در سراسر دنیا در مخالفت با برخی اشکال تنبیه و مجازات به راه افتاده است ، پررنگ ترین ِ اینها مخالفت با مجازات اعدام است آن هم به خاطر شکل غیر انسانی این مجازات و باقی شعار های انسان دوستانه و زیبایی که تحت نام دفاع از حقوق بشر بیان می شوند . اکثریت حامیان لغو مجازات اعدام سخنی از جایگزین ِ پیشنهادی شان برای این حکم به زبان نمی آورند ، احتمالن ناگفته مسلم است که این جایگزین چیزی نیست جز حبس . حتا اگر مخالفت اینان با مجازات اعدام برپایه ی احساساتی بشردوستانه شکل گرفته باشد باز هم باعث نمی شود که چنین نیت ِ انسانی و خیری تبعات ِ وحشیانه تری از اعدام نداشته باشد . اعدام بر پایه ی حذف بنا شده است ، در صورتی که حبس بر بنیان نادیده گرفته شدن . اعدامی پس از اجرای حکم دیگر سلطه پذیر نیست در صورتی که یک محکوم به حبس از زمان اجرای حکم تحت سلطه ای تمام و کمال قرار می گیرد . در اعدام حق ِ زنده بودن از فرد دریغ می شود ، در صورتی که در حبس این حق ِ زندگی کردن است که فرد از آن محروم می شود ، و حداقل من یکی نمی دانم که زنده بودن وقتی که به درد زندگی کردن نخورد به چه کار دیگری خواهد آمد . وجه محافظه کارانه ی این گونه مخالفت ها در این است که دلایل و براهنی که در رد اعدام می آورند تنها و تنها درباره ی هرشکلی از قضاوت مصداق دارد و نه شکل خاصی از نتیجه ی ناشی از قضاوت ( اعدام ) ، و جزیی را بی اعتبار و وحشیانه می پندارند که آن جزء  در ارتباط و قیاس با کلیت اش ، بسیار انسانی تر و قابل دفاع  می نماید .